سمیراه
با حرفت موافقم عزیزم بودنش نیست در مورد خواهرت واقعا نمی دونم چی بگم من طاقتم کم بود یا اون واقعا منو نمی خواست ببینه
من و اون تو دوران نامزدیمون از هم دور بودیم بیشتر اوقات یعنی من تو یه کشور دیگه بودم اونم توی ایران بود
یه سری که دو ماه بود از هم دور بودیم بعد دو ماه دوری وقتی می خواستم بیام اولش که اصرار داشت من نیام بعدش هم که خبر بهش دادم من دارم میام مثلا پس فردا گفت ببین چهار شنبه ک داری میای من تا ساعت ۱۱ سرکارم و فرداش هم همین طور و وقتی هم میام خیلی خسهستم نمی تونم بیام ببینمت گفتم باشه اشکال نداره موند روز جمعه ( مادر بزرگم حال خیلی بدی داشت و تو بیمارستان بود ) به من زنگ زد گفت من دارم میام عیادت مادر بزرگت تو هم میای اونجا ؟
گفتم نه من دو روز پیش که دیدمش حالم بد شد تو اون حالت دیدمش نمی تونم بیام گفتم تو برو ببینش بعد بیا خونه ی ما که همو ببینیم گفت باشه ببینم چی میشه
رفت بیمارستان از اون ور هم رفت خونشون زنگ زدم گفتم چرا نیومدی گفت سرما خوردم سرم درد می کرد دیگه من نمی تونم این همه راه مادرمو برسونم خونه بعد بیام خونه ی شما (با مامانش رفته بودن بیمارستان )
فرداش هم که شنبه بود مادر بزرگم فوت کردن و به رحمت خدا رفتن
سر خاک همو دیدیم و چ دیدنی هم
مارال
بخاطر اختلافی که بینمون شده بود بعد این موردی که در بالا ذکر کردم خانواده خیلی نگران زندگیم شدن
میخواستن تموم کنم که من گفتم نه شاید از هم دور بودیم این اتفاق افتاده و بینمون سردی اومده
من دو سه ماه بدون مامانم اینا تو ایران موندم که بشناسمش بازم تغییری نکرد
ناراحتی و دعوا هامون چند برابر شد ولی به مامانم اینا چیزی نگفتم گفتم بزار زندگیم درست بشه
تا وقتی دوباره مامانم اینا اومدن و خودشون دیدن که همه ی حرفایی که بهشون زدم که خوب شده و.. الکی بوده دیگه جلوشون نمیتونستم نمایش بازی کنم
که گفتن این زندگی رو تمومش کنی از الان بهتره








علاقه مندی ها (Bookmarks)