به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 64

Threaded View

  1. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 18 اردیبهشت 97 [ 04:11]
    تاریخ عضویت
    1394-5-12
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    2,458
    سطح
    30
    Points: 2,458, Level: 30
    Level completed: 6%, Points required for next Level: 142
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    7

    تشکرشده 13 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سمیراه
    با حرفت موافقم عزیزم بودنش نیست در مورد خواهرت واقعا نمی دونم چی بگم من طاقتم کم بود یا اون واقعا منو نمی خواست ببینه
    من و اون تو دوران نامزدیمون از هم دور بودیم بیشتر اوقات یعنی من تو یه کشور دیگه بودم اونم توی ایران بود
    یه سری که دو ماه بود از هم دور بودیم بعد دو ماه دوری وقتی می خواستم بیام اولش که اصرار داشت من نیام بعدش هم که خبر بهش دادم من دارم میام مثلا پس فردا گفت ببین چهار شنبه ک داری میای من تا ساعت ۱۱ سرکارم و فرداش هم همین طور و وقتی هم میام خیلی خسهستم نمی تونم بیام ببینمت گفتم باشه اشکال نداره موند روز جمعه ( مادر بزرگم حال خیلی بدی داشت و تو بیمارستان بود ) به من زنگ زد گفت من دارم میام عیادت مادر بزرگت تو هم میای اونجا ؟
    گفتم نه من دو روز پیش که دیدمش حالم بد شد تو اون حالت دیدمش نمی تونم بیام گفتم تو برو ببینش بعد بیا خونه ی ما که همو ببینیم گفت باشه ببینم چی میشه
    رفت بیمارستان از اون ور هم رفت خونشون زنگ زدم گفتم چرا نیومدی گفت سرما خوردم سرم درد می کرد دیگه من نمی تونم این همه راه مادرمو برسونم خونه بعد بیام خونه ی شما (با مامانش رفته بودن بیمارستان )
    فرداش هم که شنبه بود مادر بزرگم فوت کردن و به رحمت خدا رفتن
    سر خاک همو دیدیم و چ دیدنی هم

    مارال
    بخاطر اختلافی که بینمون شده بود بعد این موردی که در بالا ذکر کردم خانواده خیلی نگران زندگیم شدن
    میخواستن تموم کنم که من گفتم نه شاید از هم دور بودیم این اتفاق افتاده و بینمون سردی اومده
    من دو سه ماه بدون مامانم اینا تو ایران موندم که بشناسمش بازم تغییری نکرد
    ناراحتی و دعوا هامون چند برابر شد ولی به مامانم اینا چیزی نگفتم گفتم بزار زندگیم درست بشه
    تا وقتی دوباره مامانم اینا اومدن و خودشون دیدن که همه ی حرفایی که بهشون زدم که خوب شده و.. الکی بوده دیگه جلوشون نمیتونستم نمایش بازی کنم
    که گفتن این زندگی رو تمومش کنی از الان بهتره
    ویرایش توسط aftab6 : پنجشنبه 02 اردیبهشت 95 در ساعت 16:47

  2. کاربر روبرو از پست مفید aftab6 تشکرکرده است .

    سمیراه (پنجشنبه 27 خرداد 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چه کمکی به بهبودی وضعیت بچه هام میتونم داشته باشم؟
    توسط heliyaa در انجمن طــــرح مشکلات کودکان: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: پنجشنبه 01 تیر 96, 11:28
  2. ازوضعیت بد مالی شوهرم خسته شدم تواین شرایط چه کار میتونم بکنم؟
    توسط شاپرک 114 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 02 خرداد 94, 10:55
  3. چطوری به کسی که نمیتونه بخاطرموقعیت شغلیش ابراز علاقه کنه کمک کنیم؟
    توسط bahar5005 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: شنبه 19 بهمن 92, 11:24
  4. طلاق گرفتم. نمیتونم با وضعیت جدیدم کنار بیام
    توسط Lnaz در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 70
    آخرين نوشته: سه شنبه 02 مهر 92, 15:13

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:54 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.