سلام ممنون از همه دوستایی که نظر دادن من بیشتر تاپیکهارو مشکلاتشونو خوندم بیشتر به خاطر بی احساسیهای نسبت به همه و امیدوارم که همه مشکلات حل بشه نامزد منم کاملا یه ادم بی احساسه اگرم قرار بشه که همش من دنبالش باشم که بگم چی خوبه چی بد همش درگیرش بشم پس من چی این وسط میگن واسه کسی بمیر که واست تب کنه شایدم بر عکس گفتم نمیدونم که باید چیکا کنم اما اینکه دوستی گفته بودن شاید از اخلاقای مامانش خوشش نمیاد نه اتفاقا یه مامان مهربون داره از حق نگذرم زن خوبیه حتی بعضی وقتا که با نامزدم بحثم میشد با مادرش میحرفیدم طرف منو میگرفت و میگفت مث باباشه باباشم اول همینطور بوده و این حرفا یه ترس واقعی در من ایجاد کرده و اینکه چند وقت پیش نمیدونم کی از طرف من برداشته به مادرش گفته که من به اونا محل نمیدمو خوشم نمیاد ولی من اینطور حرفی نزدم هرچیم بهشون میگم بگین کی گفته نمیگن سفت پشتشو دارن حتی به نامزدم گفتم به ماردت بگو کی گفته که حداقل دوست و دشمنمونو بشناسیم ولی انگار نه انگار تا 2 روز پیش که پیام داد که من میدونم تو این حرفو زدی من هی به زمینو اسمون میرم که نگفتم ولی فاییده ای نداشت اخرم من گفتم اصلا برام مهم نیست باور کنین بعدش دیدم میگه که تو خودسری هر کار دوس داری انجام میدی خانواده من مونده محل گذاشتن تورو نیسن حیف به خاطر خونوادمو وگرنه همچین میگفتم بای...منم هیچی نگفتم ففط گفتم هر جور دوس داری فک کن از اون روز نه زنگی نه پیامی اینم بگم اصلا برام مهم نیست که بزنگه یا نه جوری شدم که بودو نبودش یکیه ولی نبودش ارامتر احساس رضایت از زندگیمو دارم امروز بابام در مورد جهیزیه که چی بگیریمو داشت میحرفید از من میپرسید که نظرت چیه ولی من مطمئنم به خاطر اینه که از دل من باخبرشه منم گفتم زیاد به جهیزیه فک نمیکنم نمیخام و حرفو عوض کردم خانوادم خوب فهمیدن که من میلی به زندگی ندارم اما نمیدونم چرا نمیخان قبول کننوقتی به بعد طلاق فک میکنم یه جوری میشم واقعیتش میترسم....فقط فقط تمام امیدم به خدایه چون ایمان دارم پایان شب سیه سپید است چون خدا داره میبینه اینطوری اروم میشم وای چقد طولانی شد
![]()







وقتی به بعد طلاق فک میکنم یه جوری میشم واقعیتش میترسم....فقط فقط تمام امیدم به خدایه چون ایمان دارم پایان شب سیه سپید است چون خدا داره میبینه اینطوری اروم میشم وای چقد طولانی شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)