سلام همونطور که آقای مدیر فرمدین من قبول نکردم برم خونه مامانم بمونم البته نه با جر و بحث.کاملا ریلکس،از طرفی من و دخترم سرمای شدید ی خوردیم که اصلا نای تکون خوردن ندارم که بتونم از دخترم مراقبت کنم،شوهرم هم دید من حاضر نیستم برم خونه مامانم دیروز از سرکار نیومد خونه تا 12شب،وقتی هم برگشت با اینکه ما مریض بودیم ولی اصلا بهم محل نداد،کل شب و بیدار بودم اون فقط وقتی خواست بخوابه دخترشو بغل کرد و بوسید.صبح هم که خواست بره سرکار بیدار شدم صبحانه براش اماده کنم،گفت چیزی نیاری که پرتش میکنم بیرون.نمیدونم چرا و به چه جرمی اینجوری میکنه.بخاطر اینکه گفته برو و من نرفتم؟؟چرا با اینکه مریض هستم عصرا نمی مونه خونه که حداقل دخترمو نگه داره من استراحت کنم.خیلی خسته م از این زندگی.از این موجوداتی که هرکاری واسه شناختشون کنی بازم نمیشه درونشون رو فهمید .الانم از سرکار اومد خونه مامانش نیم ساعتی نشست و بعد دوباره رفت.بدون اینکه بیاد حال مارو بپرسه.نمیدون اگه اون میگه دوسم داره پس معنی این رفتارا جیه؟شما بگید چیکار کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)