سحر جان دقیقا به اشتباهات اشاره کردی و حرفات به موقع بود باعث شدی بفهمم ایراد کارم از کجاست من همیشه وقتی سعی میکنم منطقیو اروم پیش برم ننمی دونم چطور میشه دوباره همه چی رو خراب میکنم ،، اصلا نمی تونم با مردا ارتباط خوبی بگیرم
هر موقع اومدم باهاش حرف بزنم زود عصبی شده و بهش برخورده
وقتی ازش دلخوری هامو میگم میگه چقدر تو مغروری !
حالا من یه سوال دارم
بفرض اینکه من زن بی سیاستی هستم اونم باید بی احساس باشه ؟
ما اخر ماه رمضون پارسال بینمون بهم خورد و جدایی بینمون اوفتاد
علتشم اینکه اخراش دیگه خیلی خیلی سرد بود
شاید باورتون نشه ولی کل ماه رمضون فقط یه افطار خونمون اومد اونم به اسرار زیاد مامانم
من هر روز ازش میخواستن تو رو خدا فقط یه افطارمو دوست دارم بیای با هم باشیم من افطار درست کنم ببریم با هم بیرون بخوریم قبول نکرد گفت من بعد افطار معمولا بی حال میشم بعد افطار فوری دراز میکشم و استراحت میکنم
گاهی قبل یک ساعت قبل افطار میومد یه نیم ساعت میرفتیم تو یه پارکی چیزی میشستیم و برمیگشت
ایا این خواسته ی من خود خواهانه بود ؟؟
نمیتونست فقط بخاطر دل من گاهی از خودش بگذره و با من باشه ؟
قبل از اونم روزای مهم زندگیمونو بخاطر بی حوصلگی و بی حال بودنش الکی حروم کرد
روز تولدش ، روز سالگرد عقدمون که من برای هر جفتشون شور و ذوق داشتم
احساسمو نادیده گرفت
روز سالگرد عقدمون گفتم ایام عید نوروز بود گفتم بیا یه کیکی درست کنم دوتایی با هم خوش بگذرونیم گفت حوصله ندارم
روز تولدش اومد دنبالم رفتیم خونه ی مامانش از همون موقع که اومد دنبالم بی حوصله و عصبی بود و اخرش هم وسط تولدش که همه داشتیم باهاش عکس میگرفتیم من دیدم بی حوصلس گفتم چرا ناراحتی چی شده ؟
عصبانی شد و سرم داد گفت من گفتم امروز حوصله ندارم و از خونشون زد بیرون و تا چند ساعت خونشون بودم نیومد تا خودم تاکسی گرفتم اومدم خونمون
بد ترین روز زندگیم بود . کلی براش برنامه چیده بودم خودمو اماده کرده بودم سوپرایزش کردم که بدونه بفکرشم
وقتی همه ی اینا رو بعنوان دلخوری بگم و بگه تو مغروری که همچین توقعاتی رو از من داری ، من دیگه چی بگم ؟ چه رفتاری کنم ؟ تا کی درکش کنم ؟ تا چند سال دیگه نمیخواد بفهمه اینا توقع نیستن اینا خواسته هامن که داره خوردشون میکنه ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)