سلام ستاره خانم
ببینید در حال حاضر من نمیتونم بهش برگردم چون امیدی ندارم مثل قبل نباشه
واقعا خیلی اذیت شدم . شاید باورتون نشه ولی تا من نمیرفتم کنارش بشینم اون هیچ وقت کنارم نمیشت
روزایی که میاومد مثلا خونمون که همو ببینیم سرش یا سرش تو گوشیش بود یا اصلا حواسش با من نبود
روزای تعطیل هم که باید وقت بیشتر برای من میذاشتم میاومد خونمون میخوابید استراحت میکرد بعد یه چایی چیزی میخورد خب من دیگه باید برم دستت درد نکنه بخاطر همه چی
بعد هم میرفت من میموندمو یه دنیا حسرت میرفتم با گریه لباسمو عوض میکردم و ارایشمو پاک میکردم
اوایل این طور نبود ولی کم کم تبدیل شد به یه ادم دیگه تغریبا شش ماه اول نامزدی مون فقط نرمال بود بقیش عذابم داد با کاراش
نمیگم باهام تو همه چی بد بود بعضی جاها احتراممو نگه می داشت
ولی این سرد بودنش منو خیلی اذیت میکرد و خودش هم قبول نداشت و نداره که سردی بینمون بوده
من قبول دارم خودم خیلی بچگانه رفتار کردم . هر کی هر چیزی میگفت باور میکردم
مادرم راهنمای خوبی برام نبود عوضش نا امید کننده ی خیلی خوبی بود
روزایی که می رفتم خونه ی مادر شوهرم زنگ میزد میپرسید شوهرت رسوندت خونه یا با تاکسی برگشتی دوباره منم ناچارا راستشو میگفتم با تاکسی برگشتم چون خواهرم همسایمون بود خبرا یه جور بالاخره به مامانم میرسید
خب مامانم برمیگشت میگفت نگاه کن چه بی شخصیت بی لیاقته یه ذره برات ارزش نمیزاره دختر بی زبون گیر اورده و...
من هر چی میخواستم سعی کنم زندگیمو خوب کنم و کمتر جاهای بدشو ببینم از اونور هم شوهرم جای خوبشو نشونم نمیداد که دلم گرم بشه تا میاومدم حرف بزنم صداشو بالا میاورد منم دیگه ساکت میشدم تا دعوا بخوابه فشارش نره بالا
بخدا فقط نگران فشارش بودم تو دعوا ها
دیگه نمی خوام به زندگی ای برگردم که نمی دونم تهش چیه
این زندگی نیست که هر چی ازش بخوام بگه حوصله ندارم ، سرم درد میکنه ، درک کن درک کن درک کن








علاقه مندی ها (Bookmarks)