همسرم شهریور اومد شهرمون گفت بریم دنبال کارای عروسی.خانواده ی من گفتن که بهتره اول خانواده ات بیان صحبت کنیم و نظر اونا مهمه برای ما و نمی خوایم ناراحت بشن.که همسرم گفت اونا هیج نظری ندارن و دیگه ما هم رفتیم دنبال کارای عروسی و تهیه جهیزیه.بعد بهمن ماه اومد گفت اصلا خانوادم مخالفن عروسی تو شهر شما باشه.منم ناراحت شدم و گفتم تو گفتی اونا نظری ندارن و چرا مارو مسخره کردین.بعد هم شدیدا دعوامون شد.از اون به بعد همسرم رفتارش سرد شد شدیدا تا اینکه تو عید گفت طلاق و گفت تفاهم نداریم!در صورتیکه واقعا اینجوری نیست و این اتفاقا و دلخوری ها به خاطر این به وجود اومد که همسرم نظرات خانوادشو نمیگه و میزاره واسه لحظه اخر که اینجوری دلخوری بوجود میاد.ختی در مورد بدهی هاش هم چیزی نگفته که به قول خودش منو نگران نکنه و به نظرم این درست نیست چون باعث به وجود اومدن سوتفاهم میشه.الان هم که قهره و فقط میگه طلاق و هیچ اقدامی هم نمی کنه البته فکر کنم از ترس مهریه. و به من گفته مهرتو ببخش که توافقی جدابشیم.من همسرم و زندگیم رو دوست دارم و نمیخوام جدا بشم.نمی دونم چیکار کنم اصلا.
در ضمن همسرم شدیدا عصبی و بی حوصله شده و حتی وساطت خانواده من و ایشون هم فایده ای نداشت و به حرف کسی گوش نمیده.حتی حاضر نیست کوچکترین قدمی واسه حل مشکلمون برداره.هنوز بیکاره و بدهیشو هم نتونسته بده.هر جا هم واسه کار اقدام کرده نشده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)