ممنونم از نظر دوستان.
ولی نمیدونم چرا دلم قرص نمیشه به این زندگی.همسرم مدام اصرار داره زود عروسی بگیریم ولی من همش میندازم عقب.اصلا ذوق و شوق هیچی ندارم.دنیای من و همسرم متفاوته مخصوصا از لحاظ اقتصادی. میترسم این همه جهیزیه بگیرم ببرم عروسی بگیریم اما بی فایده شه.چرا خوشحال نیستم پس من؟ شوهرم میگه داری ناشکری میکنی.ولی نمیدونه تو دل من چه خبره
چرا همسرم همیشه خونوادشو به من ترجیح داده.چرا با اینکه مدام از من تعریف میکنه چرا نمیتونم روش اثر بزارم؟؟ چرا از من حرف شنوی نداره؟ولی حرفای خانوادشو جاریمو با کمال میل گوش میکنه. مگه نه اینکه مردا عقلشون تو چشمشونه.؟پس چرا با اینکه من دختر زیبایی هستم )اینو هزار بار خودش گفته و خونوادشو فامیلاشون .پس چرا نمیتونم روش اثر بزارم؟
چرا هر چی میگه باید گوش کنم درحالی که از ته دل ناراحتم.کاش میتونستم بزارشم کنار.ولی همین که یکم دیرتر به من زنگ میزنه حالم بدجور بهم میریزه. یه چیزی میخوام دلمو قرص کنه به این زندگی.مثلا به اجبار میگه باید بریم خونه برادرم.با اینکه میدونه سری پیش زن برادرش محلمون نکرد ولی خیلی دلش میخواد رابطمون باهاشون خوب بشه.طوری که زن برادرش بهم میگفت که شوهرم بهش گفته من از مادر شوهرم خوشم نمیاد.به نظرتون ایا طبیعیه؟ احساس میکنم همش پشت سر من پیش خنوادش حرف میزنه.هزاربار سر این مساءل دعوا کردیم که اخرش با دادهای وحشتناک شوهرم و فحش های بدش تموم شده.مگه نه اینکه ادم باید اول دل زنشو به دست بیاره.بخدا یاد عروسی که میخوام لباس عروس بپوشم دلم میگیره.نمیدونم اخر این زندگی چی میشه.
مدیر همدردی عزیز تو وضعیت بدی هستم .لطفا کمکم کنید.