سلام عزیزان همدردی امیدوارم حال همه خوب باشه
این تایپیک بازم مهجور مونده
زوج های همدردی فکنم خیلی درگیر زندگیاشون هستن، یکم بیاین اینجا تا حال و هوای تالار عوض بشه
خاطرات قشنگ زیادی داشتم این مدت که الان نمیدونم چی بنویسم دقیقا...
تولدم و روز زن به هم نزدیک بودن ، تولدم که اول بود طبق معمول همسرم با یه شام بیرون و تبریک و پول تمومش کرد. منم تو یه موقعیتی با ناز بهش گفتم دلم برای هدیه هایی که خودت واسم میخریدی تنگ شده... حتی یه جوراب ولی خودت برام بخری خیلی شیرینه
اینو گفتم تا روز زن دیگه با پول مواجه نشم
خلاصه روز زن دیدم یه جعبه تزیین شده رو میزه همسرم گفت تا نگی چیه نمیتونی بازش کنی، منم 20 تا مورد گفتم و اشتباه بود و سوختم!
بلاخره راضیش کردم بازش کنم اصلا باورم نمیششدددد یک ماساژور و گرم کننده گردن و کتف بود!
(اگه خاطرتون باشه من چند سال پیش تصادف خیلی بدی کردم که از همون زمان با سرما، استرس، درس خوندن، بد خوابیدن... گردنم شدید درد میگیره و برای همین خیلی ازین هدیه هیجان زده شدم راستش اصلا من نمیدونستم همچین چیزی وجود داره!)
ازینکه همسرم این درد همیشگی منو اینقدر تو خاطرش بود که این دستگاهو خرید اشکام جاری شد... نمیتونم حسمو درست بیان کنم اما بازهم حس کردم چقدر همسرم عمیق بهم علاقه داره که به فکر تک تک مشکلات من هست...![]()











پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)