اینقدر از این جمله اش که"پسر کوچیکه کلی وزن گرفته وما در آرامشی عجیب هستیم" دلم سوخت دلم برای این همه سالم سوخت.....خدایا واقعا دلی گفته یا خواسته حرص منو دربیاره.....اخه چرا باید حرص منو دربیاره....مادری که ده روزه بچه هاشو ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای ما مسلمونه؟؟؟ این خدا نقشش چیه تو زندگی ما!!!!!!!!!!یعنی واقعا اینقدر دل سنگ بوده؟؟؟ چطور دلشون اومد بچم رو جدا کنه؟؟؟؟؟؟دلم برای اون همه وقت انرژی احساس میسوره چرا راحت رفت چه راحت این حرفا رو میزنه.....اصلا برگرده که چی بشه.....من به چه امیدی به چه آینده ای باهشون زندگی کنم
مگه من چی کار کرده بودم که حاضر نشده صحبت کنه؟؟؟؟؟؟؟؟گاهی شیطون گولم میزنه شاید ....
نمیدونم کابوس سختیه به خدا مرگ مادرم مرگ دخترم اینقدر منو بهم نریخته بود......
ببخشیدا طرف خانمش خیانت میکنه یه همچین ظلمی بهش نمیکنه....
اصلا پشیمونم از اینکه ازتون کمک خواستم.....یه همچین ادمی باید بره...اصلا کسی که که تا یکم زندگی اش سخت میشه فرار میکنه و کلی از زنش از کسی که باهاش روز وشب کرده میگه....همون بهتر بره....
تو این دوازده سیزده سال ما با هم بزرگ شدیم همیشه میگفتم ارشدش تموم شه بهتر میشه....سربازی اش تموم شه بهتر میشه......کار پیدا کنه....دکترا قبول شه.....
اما خودم رو گول زدم....من با یه ادم خیالی زندگی کردم.....طفلک بچه هام قربانی خواسته منو واون شدن
طفلک خودم....چقدر احمق بودم.....میگه بیا تعهدبده.....تعهد بدم چی کار کنم گوسفند باشم
خدا ............هستی.................خدا تو رو به برزگی ات مردم......تو رو خدا
من تو شهرمون موقعیت کاری خوبی دارم ....پدر سرشناسی دارم....خواهر براردام .....خیلی آبروداری کردم همش تظاهر کردم خوشبختم اما نبودم
من تمام مدت سعی داشتم بگم خوشبختم اما نبودم....
تو رو خدا کمکم کنید....
خدا شما رو وسیله آگاهی من قرار داده شما شهودید....بگید من چی کار کنم خواهش میکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)