سلام دوستان خوبم
ممنون از همگی
دیشب همسرم راضی شد با هم صحبت کنیم.....
من فقط گگگگگگگگگوشششششش کردم فقط همدلی خیلی سخت بود
وسوسه میشدم یه جاهایی از خودم دفاع کنم یه جاهایی نظر بدم اما خیلی خویشتن داری کردم جاهایی که موافق نبودم سکوت کردم وجاهایی که قبول داشتم تایید کردم....
باورم نمی شد اینقدر ساده بوده باشه ومن همش میخواستم با منطق حل کنم
تمام این دوسال را داشتم با منطقه وفلسفه واستدلال باهاش حرف میزدم
من همه اینا رو میدونستم اما نمیدونم چرا یادم رفته بود وچرا عملیاتی نمی کردم.
خدایا شکرت راه رو به من نشون دادی....
دوستا ومدیر محترم سایت از شما هم ممنونم
گاهی مسیرهای سخت رو انتخا ب میکنیم وهمش در حال ناله هستیم به قول مدیر سایت مرثیه سرایی راه می اندازیم در حالیکه راههای آسون ومیون بری هم هست....چقدر من جاهل بودم با این همه ادعا ومنم منم از این کار کوچیک غافل شدم یعنی غرور بیجا داشتم میگفتم حالا که به هر دلیلی خودش رفته خودش باید با عقل ودرایت خودش برگرده
در حالیکه اون با منطق نرفته بود که با منطق بخواد برگرده
هر چند کار ایشون درست نبود زجری که من این مدت کشیدم خیلی طاقت فرسا بود (5کیلو کم کردم=مانکن شدم)
ایشون الان رفته با پدر مادرش صحبت کنه قرار های جدی برای زندگی مون گذاشتیم:
اولا هر روز روی مسائل عاطفی زندگی مون کار کنیم حتی شده 2دقیقه مهارتهایی که قبلا میدونستیم اما این مدته فراموش کرده بودیم رو دوباره کار کنیم
دوما همدیگر رو به صبر وشکیبایی دعوت کنیم:قسم به زمان...همانا انسان در خسران و غفلت است .....بجز کسانیکه ایمان آوردند وکارهای نیک انجام دادند ویکدیگر رابه صبر و حقیقیت دعوت نمودند(سوره مبارکه عصر)
سوما تا زمانیکه ایشون دارن دکتری شون رو دفاع میکنند وخیلی باید کار کنند (این سه ماه)من از مادرشون بخوام که یه مدت بیان تو شهر ما(البته خودشون رفتن صحبت کنند خدا کنه قبول کنند من مادرم به رحمت خدا رفته وخیلی دست تنها هستم)
چهارما این تصمیم خودمه:اجازه بدم وقتی از چیزی ناراحته بدون اینکه قضاوتش کنم بیاد راحت بیان کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)