کوتاهش کردم که حوصله کنی بخونی....
مدتی به همین منوال طی شد. فضا غمگین بود و من سردرگم . حتی به وجود خدا هم شک کرده بودم ..توی این فضای غمگین غرق بودم اینقدر که خیلی از روزها از خونه بیرون نمیومدم و دوستام هرچقدر سراغمو میگرفتن پیدام نمیکردن....
بعد یواش یواش مریض شدم سردرد ها اومدن سراغم بدنم ضعیف شد و من داشتم خودمو میدیدم که دارم اب میشم.
تا اینکه برادرم به کمکم اومد من حدود 10 کیلو وزن کم کرده بودم . و اون نمیفهمید خواهر شوخ و شنگولش چطوری توی چهار ماه تبدیل به این موجود عجیب و غریب ساکت نحیف مردنی شده. که کارش شده خوابیدن..
اوایل نمیدونستم دردم چیه اما برادرم ازم خواست اگه نمیتونم با اون حرف بزنم هرچی به مغزم میرسه رو بنویسم هرچییی حتی فحش یا هر تصور دیگه ای و اگه حوصله ندارم یا نمیخوام واسه ادما حرف بزنم با هر چیزی که دوست دارم حرف بزنم. یواش یواش شروع کردم به نوشتن .. نوشتم و نوشتم از فکام از غم هام از تصوراتم چیزایی که حتی الان هم میخونم میبینم چقدر فکر توی سرم بوده با نوشتن بعضیاش حل میشد ولی بعضیاش نه همشو نوشتم و برادرم همشو خوند...
اون به من حرفای قشنگی زد گفت شک یک ایستگاهه که باید یه توقف کوتاه توش کرد و یه منظره مه الود داره بعضیا اینقدر سرشون گرمه که اصلا این ایستگاه رو نمیبینن و از منظرش استفاده نمیکنن و بعضیا یه جوری غرقش میشن که یادشون میره سوار قطار زندگی بشن و از یقین جا میمونن.
زندگی یه قطاره با واگن هایی که از تفکرات ادمیزاد ساخته شده. بعضیا توی واگن خودشون میمونن و تکون نمیخورن اما بعضیا میرن همه جا رو میگردن. بعضیا هم از بقیه میپرسن کجا بهتره تا فقط برن همونجاها
توی مقطع قشنگی از زندگیت هستی بیست سالگی یه در طلاییه که ازش میری تو ..مشکلاتت واست خیلی بزرگه خودت ادم مهمی هستی و احساساتت خاص هستن توی دنیا ولی پسر نمیدونی توی سی سالگی چه دنیای جالبی قایم شده...من از وقتی رسیدم به این قسمت زندگی فهمیدم که چقدر سخت تلاش کردم و چقدر برام هم بوده که کی بشم اینقدر که یادم رفت توی اون سردر طلایی یه عکس قشنگ از خودم بگیرم.
ببخشید که اینقدر طولانیش میکنم اما نمیخوام بهت بگم برو باشگاه ورزش کن با دوستات بگرد برو شام پیتزا بخور و با صدای بلند بخندو و با پای برهنه توی جوب اب راه برو نمیگم برو خنده بچه ها رو ببین به اواز بلبل گوش بده حتی بهت توصیه نمیکنم که ادمای بدبخت با مشکلات جدی تر رو ببین قرص هم نمیگم بخور
اینا رو هر ادمی میتونه بهت توصیه کنه
اما من که این دورانو گذروندم میگم نترس اصلا نترس به اون دنیای مه الود اطرافت خوب نگاه کن نذار فکر اینکه چی اون پشته تورو بترسونه هیچ خبری نیست همه احساساتی که فقط قراره تو داشته باشی رو همه مردم دنیا دارن روزی که به این نتیجه برسی یه حال خوشی بهت دست میده
از این لحظه زندگیت هم میگذری این حس هم تموم میشه مثل خاطرات قبلیت میشه یه خاطره. اما تا وقتی توی این مرحله هستی ازش خوب استفاده کن نترس هر سوالی که داری رو بنویس همش خیلی مهمن همه رو بنویس حتی سوالایی که خجالت میکشی به زبون بیاری و برو دنبال جوابشون. یه راز بهت بگم؟ خدا تورو واسه همین لحظه ها افریده اینجاست که میفهمی لغزیدن چیه اشتباه چیه درست چیه. نمیخوام طولانی ترش کنم. برو دنبال چیزایی که بهش فکر میکنی بگرد جواب اینقدر بهت نزدیکه که نمیبینیش....
لطفا با ابهام از این مرحله نگذر چون این مرحله تموم میشه و این فرصت طلایی از دستت میره









علاقه مندی ها (Bookmarks)