سلام دوستان.ممنون از نظراتتون توی این یک هفته که ارتباطی باهم نداشتیم خبلی خیلی خیلی فکر کردم.احساسم رو کاملا گذاشتم کنار و با سنجیدن همه ی جوانب به این نتیجه رسیدم که جدایی اونقدرهام بد نیست.
میدونم تلخه سخته و خیلی عذاب اور.تمام جوانب و حاشیه های بعدش رو هم در نظر گرفتم.حتی اینکه همسر من یه فرد مشهوره و ممکنه چقد برام عواقب داشته باشه.
اما واقعا مثل فنری ک هی فشارش بدن و در بره من دیگه توانم تحلیل رفته.
واقعا عزت نفسم لگد مال شده که هربار برای حفظ زندگیم به دست و پاش افتادم اما حالا میگه تو به بخشیدن های من عادت کردی.
یا مدام سرکوفت اینکه من از اول میگفتم بهم بزنیم تو اصرار کردی.
من هیچی از شخصیتم تواین دوسال نمونده.من 20 سالم بود که معلم شد رتبه ی تک رقمی کنکور بودم.نه که افتخار باشه یعنی خیلی تلاشگر بودم و موفق.
بعد ازدواج مدرسه رو نرفتم.ارشد سال اول نراشت برم.
انتخاب لبلسم و رنگ و همه چی باایشون بود.
از لحاظ مالی واقعا کوتاه اومدم.
سر مهر 14 تا جلوی پدرم ایستادم.
و خیلی چیرای دیگه.به امیدی که همسرپ بفهمه چقدر دوستش دارم.
اما متاسفانه موفق نشدم.
حتی جشن تولدی که براش گرفتم گفت برای خودخواهی خودت گرفتی.
هرکارم به بدترین شکل تعبیر شد.
هیچ نکته ی پثبتم دیده نشد.
و واقعا له شدم.
ایشون چون فرد مشهوریه انگار ناخواسته همه رو از بالا میبینه.
و بخاطر این اونقدر که باید برای من احترام و ارزش قایل نبود.
خوب بودن هامونم همش مقطعی بود درمواقعی که هنه چیز مطابق خواست ایشون بود.
جمله به جمله و مو به مو رفتارهای منو خانوادم حرف میشد.
نمونش همه بودیم.قرار بود بریم عید دیدنی خاله ام.
برادرم پرسید رها اینا هم میان.ناراحت شد که چرا باید بپرسه.
وای خدا.برای هرچیز کوچیک چقدر مجبور بودم عذرخواهی کنم گریه کنم تا بیخیال بشه.
یکی از اخرین دعواهامون سرشیر حموم بود.
که میگفت تو اومدی بیرون شیرو ندادی پایین.
حتی دست گزاشتم رو قران بازم باور نکرد.
برای هرچیز کوچیک ساعت ها تنش.
واقعا تواین یک هفته که باخودم خلوت کردم نمیتومم دلیل محکمی برای این همه تحمل خودم پیدا کنم.
کم کم دارم تصمیم رو برای جدایی قطعی میکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)