سلام و درود بر شما.زنده باشی باغبان عزیز.اتفاقا من از سخنان گرم و فرح بخش تون لذت فراوان می برم.من درسته که در ابتدای راهم و هنوز سنی ندارم ولی به اندازه یه مرد 40 ساله زندگی کردم.در جوانی پیر شدم و مانند میانسالان فکر می کنم.شوق جوانی از سرم پریده.من در تکاپو هستم که گذشته رو درست کنم و نمی تونم.به عقیده من که می گن.گذشته ها گذشته.سخنه بیهوده ایه چرا که گذشته حال رو میسازه و حال آینده رو.همین حالی که در آینده تبدیل به گذشته میشه.به باور من نوعی جبر در زندگی همه انسان ها هست که یک سره در تلاشند که با اون مبارزه کنند ولی هرگز موفق نمیشن و پس از هر شکستی با اون سارگار میشن.اتفاقاتی که هرگز دست ما نیست.من میخوام گذشته امو اصلاح کنم.مغزمو اصلاح کنم.روانمو اصلاح کنم.تمام اصطلاحات حوزوی رو از مغزم پاک کنم.شاید آلزایمر کوتاه مدت رو بر خودم پیاده کنم.آینده شغلی من در گرو اینه.در نوع نگرش شما بهتره برم واقعا باغبان یا کشاورز باشم و طبع سهراب بگیرم.کمی هم عرفان هندو کار کنم.منتها طبیعت بی رحمه و دوباره دیو جبر سراغم میاد و منو به شهر می کشه و با قواعد بی رحمانه اون باید زندگی کنم.شاید الان با تاثیر پذیری از سخن شما،هدفمو عوض کنم و بگم پول و شغل درجه دوم هستند ولی نابسمانی منو به درجه اول میکشه.در هرم مزدود میگن که نیاز زیستی در وهله اول مهمه.من مثل گریه ای هستم که در اتاقی محبوس شده و از خشم و عصبانیت میخواد چنگ بزنه و خلاص شه و به عکس مانند پرنده ای که به قفس عادت کرده،دیگه نمی تونه نوعه دیگه ای رو انتخاب کنه برای زندگانی.من مریضم واقعا.الان نزدیک به دوساله که از حوزه دورم بابت سربازیم.افسوس که هنوز خوب نشدم.تفاله های زیادی از مغزم قی شده منتهای مراتب هنوز خوب نشدم.می بینی من تاوان یک اشتباه چند ساله رو باید با چند سال خودشناسی بپردازم.کجای این دنیا همه چیزش عادلانه ساخته و پرداخته شده؟!
برگه هارو بارها نوشتم.اما به وقت عمل که می رسم.هزار اما و اگر سراغم میاد و منو عقب میندازه.مثلا برای گواهینامه و ادامه تحصیل دبیرستان بزرگسالان،نیاز به اشتغال به تحصیل داشتم که متاسفانه ندادند.یه گیر کوچولوی نتی داشت که به خودشون مربوط بود و منو یک ترم عقب انداخت.همین خرداد ماه می تونم 20 واحد پاس کنم و رفته رفته طلسم دبیرستانو بشکنم.همه چیز تو کاغذ قشنگه به عمل که میرسه فرسنگ ها دور میشی.مثلا همین چند سال پیش،من برای 96 چه برنامه ای داشتم.الان کجا هستم.دوست عزیزم. روزگار شلاق میزنه.مدتی از پدرم خبری نبود.رفتم شهرستان از یه لونه سگ بیرونش کشیدم و بردم دوماه آزگار خوابوندم کمپ که درست شه و افسوس که زحمتم به باد رفت و قلبمو شکست.و به طبع اون 5 ماه خدمتم افتاد عقب وگرنه برج 6 امسال یا زودتر تموم می کردم.ولی الان با کسری،برج 10 تموم می کنم.اینه که می گم.روزگار هی بهت سوهان می کشه و ادبت می کنه.هر چیزی رو که میخوای وارونه میده بهت.میگی معلمی میخوام.کارمندت میکنه،میگی میخوام وکیل شم.معلمت میکنه.البته من به گردن روزگار نمی اندزم از طرفی.مقصر ریل گذران ما هستند که ریل رو جا به جا گذاشتن و همه چیز بهم ریخته.همین آبا و اجداد که به اصطلاح انسان بدوی و وحشی بودن از من مدرن و گندیده لای چرخ ماشین،بهتر زندگی کردن.چه کنم؟ من متولد 72 ام.اگر متولد 1280 بودم.شاید سادگی زمانه قابل تحمل تر از پیچیدگی امروز بود.
بن بست بن بست بن بست !!!
عرض سلام.میدونین من یه مدته میخوام مولانا بخونم.دیده من به همه چیزه جهان فیزیکی و منطقیه و راسل وار به دنیا نگاه می کنم.چیز بی علتی رو به این کیهان لایتنهی ربط نمیدم.تمام اتفاقات ریز و درشتی که در ادیان مطرح شده رو می تونم با عینک زیست شناسی و فیزیولوژی بنگرم.همون کاری طی این سالها کردم.از همین روئه که آدمها زیادی منو درک نمی کنن یا توهم درک نشده گی دارم.نمی دونم.من مادی گرا هستم.مادی گرا محض.چیز های زیادی رو در جهان می تونم ریشه اش رو در دانش تجربی.پیدا کنم تا چیزه دیگر.
اما،الان باز هم در شرف یک تحولم.مدتیه به این نتیجه رسیدم که من به مسئله خدا نیاز دارم حتا اگه در قرن بعدی بشر،دروغ بزرگ باشه.من به خدای روانی نیاز دارم.شاید منه فلسفیم محتاج نباشه لاجرم منه روانی و معنویم نیازمنده.نیازمند به مفهومی که در این دریای بیکران حس کنم به من جهت میده و من چونان خاشاکی در آبراهه ها نیستم که به هر وزش بادی به سمتی برم.گاهی سر از مرداب در بیارم و گاهی از چشمه سار.مطمئن باشم که خیرخواهی در این کره خاکی بی رحم هست برای من.
سعی می کنم زیاد جهت نقد ادیان ندم.بازهم ممنون که می خونید.










علاقه مندی ها (Bookmarks)