مزخرف تر از این وضعیت من.تحقیر های پیاپی خانواده مه که دختر خاله هام رو میزنن تو سرم که فلانی ارشد گرفت و تو هنوز آس و پاسی.و حال آنکه دخترا نه خدمت سربازی که خسارت و جراحت روحی ببینند و دو سال مفت کار کنند نه دل مشغولی. به قواعد ایران باید منتظر شوهر باشند اما پسرها باید هم برن خدمت هم خانه بسازن هم کار کنند هم هزار کوفت و زهر مار،اونم در حال نزار جامعه ما.تازه متهم به بی مسئولیتی هستیم که ای بابا زود زن بگیرین.راه میانه سخته.شاید من خیلی از حرفامو تکرار می کنم.مثل همین حرفم که شبیه چیزیه که به باغبان عزیز عرض کردم.انتخاب راه میانه سخته.همین الان من میخوام متعادل باشم.من طی همین یکی دوسال تونستم بخش مهمی از روانم رو التیام ببخشم و گرنه به قدری عصبانی بودم و عقده و حقد و کینه در دلم ریشه دوانده بود که بی چون و چرا دوست داشتم آسیب بزنم.یعنی میگم.من دیروزم مطلع نیستم.تو فیلم تایتانیک میگه: من دیروز زیر پل خوابیدم.امروز دارم با اشراف نیویورک و زنان زیبارو شراب میخورم و گپ میزنم. از فردام بی خبرم که چی پیش میاد.به واقع دو قطب در ذهن من هستن که یکی میگه: این زندگی قماره.تو حق نظر نداری.ریسک کن و کسی میگه : برنامه ریزی کن.میرسی و موفق میشی.و یک سره گفته اولی درست تره.نمی دونم چرا اما درسته.
به فرض من الان برنامه می ریزم که لیسانسمو بگیرم و خدمتم تموم کنم که دوسال دیگه کار داره.بعد بزنم تو کار قضاوت یا وکالت.به نظر شما همین اتفاق میافته ؟ من میگم نه.4 سال پیش من این روز هامو در قم تصور می کردم که پای درس فقه اساتید قم هستم و در موسسه تخصصی جضرت آیه اله لنکرانی،درس می خونم.امروز کجام؟ برگشتم شهرستان.خدمتمو دارم تموم می کنم با واحد های پاس نشده لیسانس و کوله باری از حرف های ناگفته و دانسته های عذاب آور.چیز هایی که مسیر زندگیمو عوض کرده.وجه مقابلش.مثلا من میخوام برم هنر.اصلا در چند سال دیگه همین ایده اجرا میشه؟ در طی زمان انسان رشد می کنه و موازی با اون تصمیم می گیره با این تفاوت که برخی آدمها تغییرات سطحی دارن و برخی مثل من ،استاد چیزهای ناتمام اند و از طرفی هم تغییرات وحشتناکی رو تجربه می کنند.چهار سال پیش نظام فکری و عقیدتی من کجا بود.الان کجاست؟ هزار و سیصد درجه عوض شده.طبیعت بی رحم یعنی این !
فروید میگه:تنها با هنره که میشه این زندگی ملال آور رو تحمل کرد.حتی اگه کار نداشته باشه،لااقل من اندوه کمتری در دلم دارم.اما در این وضعیت دائما در پی فرارم.نمی دونم چه سری در زندگی من هست.از بچگی هم والدینم بهم گفتن،استاد کار های ناتمام.گواهی نامه ناقص.تحصیلات حوزوی ناقص.مدرک خوشنویسی ناقص.شاید از سر وسواسی منه یا زودرنجی و یاس همیشگی یا ترس از شکست و هزاران اماو اگر.دوست دارم خودمو تنبیه کنم و همه این ها رو تموم کنم.اقلا همین لیسانسو.
عوارض کاشت زیاده.یکی از اقواممون کاشته دائما سردرد داره.از طرفی هم از 26 باید بگذری .هورمن ها تنظیم شه والا بازم میریزه.با این حساب و کتاب یاز 3 -4 سال باید صبر کنم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)