عرض ادب مجدد.احساس گناه در من خیلی زیاده که بخش مهمش بیرونیه.مادرم همیشه تیره گونی زندگیمون رو گردن من میندازه.تو اگه نبودی من این زندگی رو رها میکردم.تو اگه نبودی طلاق می گرفتم پس احساس گناه کن و تو تا آخر عمرت برده منی چرا من به پای تو سوختم و ساختم.اگه میدادنت زیر دست نامادری یا بهزیستی خوب بود؟ پس احساس گناه کن.این پیام های روانی رو از بچه گی به من القا کرده و از طرفی دایی و پدرم همیشه منو به طرز شدیدی کتک میزدن.مثلا یه بار یک روز کامل توی انباری از سقف آویزون شدم و اونقدر فشار می اومد به دستم که خون مرده می شد.تازه میخواست مرغ کبابی آویزونم کنه که بعدها پدرم این کارو کرد.کله پا آویزونم کرد.یا دست و پام می گرفت و می برد بالا از دو متری ولم می کرد روی موزاییک و بعدم اگه خسته نبود کمربندشو در میاورد به قدر مرگ میزد.اینها همش در ده سالگی و زیر سالگیم بود.مادرمم که هیچوقت ازش محبت دریافت نکردم.اون به خاطر کمبودهاش همیشه روان رنجوره.از ناکامی در تحصیلات که پدرم نزاشته تا خیلی درد هایی که از جامعه مرد سالار بهش تحمیل شده و مو به مو روی ما پیاده سازی.
خاطرات شکنجه از ذهنم پاک نمیشه.داییم میوه فروش بود.مثله برده ازم کار می کشید و دمه ظهر کتکم میزد با یه تسبیح لاتی که داشت و هر دونه اش اندازه یه تیله بوده و اون موقع ها هم پدرم زندان بود و فراری.این تنبیه های والد های روانی نه سر دلیل معقول بود.پدرم که هر وقت تریاک خوب گیرش نمی اومد منو کتک میزد.داییم هم همینطور.اون آویزون هم به خاطر برداشتن پونصد تومن پول از کشوی مامانم بود.آویزون پدرمم برای این بود که کلوپ میرفتم.بعدها چند نفر از خلقیات پدرم آگاه شدن و ازم سوء استفاده جنسی کردن.به محض هر سوتی،می گفتن.اگه به بابات نگفتم.منم از ترس بابام تن به خواسته هاشون میدادم.بعد ها این دایره گسترده شد.اگه قبلا یه نفر ازم سوء استفاده می کرد.شد ده نفر.اون فاعل رفت به دوستاش گفت که من ترتیب فلانی رو دادم.شمام می تونین بدین.بزارین من جورش میکنم.باز هم همون حکایت همیشگی.اگه به بابات نگفتم که به ما دادی.منم ده سال بیشتر نداشتم و همش از خشم پدرم می ترسیدم.پس از چند سال که وارد راهنمایی شدم.تصمیم گرفتم دیگه از حرفاشون نترسم ولی اونا همیشه منو تحقیر جنسی میکردن.مثلا می رفتم کوچه روم لقب گذاشته بودن."خمار یا گرتی - به ترکی میشه هروئینی - با لقب صدام میزدن .اینم بگم که همه لقب داشتن منم همینطور.یه سری توی سوء استفاده جنسی من یه گاف دادم.مثلا فرض کنید گفتم" آی دردم گرفت " این حرفم تا سالهای سال توی محله مون پخش بود.مثلا می رفتم کوچه بهم می گفتن: خمار اومد...این خمار می شناسین ...زیر کاره یه نفر گفته بود .." آی دردم گرفت ".اینه که همیشه احساس گناه و شرمساری و حفارت در وجودم گویا نهادینه است.همیشه در فکر انتقامم.هنوزم بعضیهاشون می بینم.دوست دارم به طرز وحشتاکی بکشمشون.
من همیشه از خودم ناراضیم.اگه والدینم من جمله مادرم.شب و روز تحقیرم میکنه.تو الان باید ده تا خونه داشتی و ماشین داشتی.انگار با بی منطق ترین انسان مواجهم.چیزه عجیبی نیست ولی این رفتار و تعامل نمیزاره من راحت فکر کنم.اون هیچگاه در تعادل نیست.محبت هاش ار سره منفعته.مثلا همین قضیه که منو توی اکواریوم گذاشت و اینقدر شست و شوی مغزی داد که برم حوزه.ناگفته نمونه خودمم علاقه داشتم ولی اقلا بعد از دوسال پشیمون شدم.ریشه علاقه مو به حوزه الان بررسی می کنم.فرار از جوّ خونه بوده و جبران خود کم بینی که داشتم.این حس کسب احترام که همیشه با من هست.حتی همین الان که طیف مردم از آخوندا بدشون میاد.ده سال پیش بهتر بود.خصوصا شهرستان ما که خیلی مذهبیه.همین الانشم من توی تهران خودم طلبه معرفی کنم.مسخره ام میکنن.تو شهرستان بگم طلبه ام.بهم احترام نسبی میزارن.اینا هم که شما بهتر میدونین.ریشه اش در عقب ماندگی فرهنگیه که شتابش در شهرستان ها کمتره.به هر حال به عقیده من.حوزه و نهادی به اسم تربیت آدمهای شریعت مند.آخرین یادگاری از دنیای سنتی ماست که روبه زواله.خواه ناخواه این مسیر طی خواهد شد.چه زیر پوستی چه آشکار.بگذریم.شاید همین تکاپوی من برای فرار از حوزه نه همش در این باشه که دوست دارم کسب احترام کنم و نوعی تایید طلبی دارم.این هم مخصوص من نیست.مثلا اکثر کسانی که میخوان برن پزشکی.از خون بدشون میاد.از سر ناآگاهی و تحمیلات ناحودآگاه خانواده دوست دارن به این سمت برن.مادرم همین الانشم اگه بگم.غلط کردم.لباس روحانی رو می پوشم.دیگه بهم کاری نداره.میگه آفرین حالا پسره خوبی شدی.منتها وقتی می بینه من سخت تلاش از این تاری که در اسارت من تنیده،سخت در تلاشم که فرار کنم.خشمگین و عصبانی میشه و فشار زیادی روی روانم به کار می بنده و اونقدر سطی و گاهی با جیغ و عصبانیت سعی میکنه منو بهم بریزه و در اهدافم سستم کنه.اون فقط از انتظار داره آخوند بشم.حالا اصلا هزار سال طول بکشه.به محض رویت فرارم از چنگالش این داستانای خونه نداری پول نداری .آس و پاسی.و خیلی ازینا شروع میشه.ناگفته نماند که من میتونستم دو سه سال پیش لباس روحانیتو بپوشم،تا الان اگه نپوشیدم.دوست ندارم از این راه کاسبی کنم والا تا الان ثروت زیادی بهم زده بودم.برای همین ماجرام مادرم دائما منو متهم به بی عرضگی میکنه.اون لباسو مقدس تر از این می بینم که ازش کاسبی کنم.آدمای مخلصی توی این راه دیدم.درسته که جزم اندیش بودن ولی پاک نهاد و پاکیزه سرست بودن.در اوج علم و سواد با ساده زیستی زندگی می کردن.اونم نه جوان.پیر هفتاد ساله که شاگرد علامه طباطبایی بوده.کل شهر قبولش دارن.استاد اخلاقه واقعا.بگذریم.میخوام بگم در همچین اتمسفر روانیه که باغبان عزیز و آخیش عزیز،هیچوقت از خودم راضی نیستم.این قدر من خوب بودم برای والدینم.اما هرگز ازم سپاسگزاری نشده و دائما مورد توبیخم قرار گرفتم بابت محبتم.
این خاطرات خصوصی رو نوشتم.شاید این صفجه چندین و چند نفر بازدید کنن.فقط از سر تخلیه و توضیح ریشه مشکلات.اقلا پیش مشاور رفتم بتونم راحت تر بگم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)