اول عقدمون گفت بت خانواذه هامون صحبت کنیم وام ازدواجو بدن به ما . منم گفتم باشه قسطشم خودمون بدیم. من با پدرم صحبت کردمو وام ازدواجو دادیم به شوهرم . شلش که پدرم دفترچه قسطو آورد بهش بده اون اصن محل نذاشت دفترچرو گذاشت رفت تا چند وقت خبری ازش نبود تا اینکه پدرش با پدرم تماس گرفت که چرا دفترچه رو دادین به پسرم اون نمیتونه قسط بده . پدرم خیلی ناراحت شد که شوهرم مثه بچه ها رفته بدون حرفی رفته خونه قهر کرده همه چی رو هم گف دست خانوادش گذاشتخ . پدرم خودش قسطو داد ولی گف دیگه براش کاری نمیکنم تا رفتارشو عوض نکرده . بعدش پدر هودش اصن وامو بهش نداد. بعد این باز یه موضوع پیش اومد گف از بابات پول بگیر بابامم که از دستش کلافه بود نداد. موقع خریدن جهیزیه هم همش منو تحت فشار قرار میداد از لجش . میگفت هیچی نگیر خودم میگیرم تا نگیرمم عروسی نمیگیرم . ولی من چون میدونستم اون الکی این حرفارو میزنه یواشکی میرفتم خریدامو با مامانم میکردم . که یه روز سر یه وسیله که فهمید خریدم اومد خونمون جلو خانوادم هرچی میخاست بهم گفت که پدرم جلوش ایستاد حتی با پدرمم بد حرف زد . کاش همون موقع همه چیو تموم کرده بودم. موقع عروسی ام خانوادش گفتن پول نداریم به دروغ . پدرم بازم به خاطر من خرج عروسی رو داد. خونه هم نداشتیم .مادر شوهرم میگفت باید بیان تو همین خونه ما . شوهرمم حرف مادرشو میزد منم قبول نکردم. بعد از چند روز قهر پدرش با پدرم تماس گرفت .بازم پدرم به خاطر من پیشپول خونه رو داد . چند ماه اجارمم با پدرش نصف نصف داد. بعد این ماجراها حالا میگفتن جهیزیه ات به درد نمیخوره . .. و همینطور ماجراهای بعد ... خستم ... خودخواهه ... خودرای و مغروره ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)