سلام ساناز خانم...
« تمامی چیز های از دست رفته زمانی برمیگردند که ما یاد گرفتیم بدون آنها زندگی کنیم »
می تونم درک کنم که تو این مدت از نظر روحی خیلی سختی کشیدید... یه حالتی که نه میتونید از این آقا دل بکنید و نه دوستش داشته باشید چون ترس آیندتون رو دارید.
حس میکنم خانوادش یه جورایی تحت فشارش گذاشتن برای ازدواج وگرنه خودش که با این سابقه ای که داره نیازی به ازدواج نمیبینه و حتی اگرم بخواد ازدواج بکنه اعتماد نمیکنه به دخترایی که خودشون رو به راحتی در دسترس قرار میدن ...
به نظرم خانوادش ممکنه با این تفکر که سربراه میشه بخوان زنش بدن چون به احتمال خیلی زیاد میدونن چکار میکنه... و تو این موارد میگردن دنبال یه دختر که ساده باشه . اینکه میگی خانوادش دوستت دارن ، به احتمال زیاد با خوش زبونی و مهربونی سعی در جلب نظر تو رو دارن ..
در آخر شاید سخت باشه ولی خودتی که باید تصمیم بگیری و با این مسئله کنار بیای...
و در این ماجرا فقط خودت رو نباید ببینی ، بچه هایی که ثمره این ازدواج خواهند بود به پدری نیاز دارند که بتونه مسئولیت پذیر باشه... بتونه امنیت روانی و عاطفی خانواده رو تأمین کنه.
میتونی باهاش زندگی کنی؟
امیدوارم بتونی تصمیم درستی بگیری عزیزم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)