ممنون از شما دوست خوب ووتشكر از راهنمايي هاتون من رفتار خوبي كه قبلا داشتم با جاريم و خانوادش كه من و دعوت كردن داشتم هيچ كس هم ازم درمورد اينكه چرا خونه پدرشوهرم نميرم نپرسيد چون ميدونن چيزي نميگم و اما احساس غربت دارم دلم خيلي گرفته همسرم از اينكه اومدم شهرشون خوشحال اما هنوز هم احساس ميكنم انتظار داره برم خونه پدرش ...البته من قبلا با مشاور حضوري صحبت مردم گفت كه همسرم يك مقدار شخصيت نارسيس داره واقعا هم وقتي خودم دقت كردم ديدم همينطور مثلا امروز تو مهموني يه سوال پزشكي از من پرسيدن هنسرم فورا جواب داد و هميشه ميخنده و ميگه من علمش و دارم اما مدركشو ندارم با اينكارش يا ميخواد خودش و بالا ببره يا من و پايين بياره ...من نميدونم يه مرد چه انتظارهايي از يه زن ميتونه داشته باشه...من بايد چه كار كنم ديگه؟؟؟چرا بايد همش من محبت كنم !!!همسرم قبلا خيلي بهتر بود بعد از تولد بچه از اين رو به اون رو شد نميدونم چرا....الانم اينجا فقط به بچه توجه داره شايد من خيلي پر توقع هستم...ولي چه طوري ميشه كه ادم كارهايي كه شريك زندگي اش براش كرده فراموش كنه؟؟؟من وقتي همسرم دانشجو بود سر هيچ كلاسي نميرفت باور نميكنيد حتي واخد تربيت بدني هم من رفتم براش نمره گرفتم از يكي از استادامون يه گواهي پزشكي گرفتم كه مثلا همسرم يه جراحي سخت داشته و ميبردم به تك تك استاداش نشون ميدادم كه واخد هاشو حذف نكنن ....حتي يه بار رفتم سر كلاس گواهي رو به استادش نشون دادم خيلي برخورد بدي كرد من كه رتبه دو رقمي كنكور بودم پزشكي دانشگاه تهران و ميخوندم يه استاد سر يه كلاسي كه دانشجوهاي دانشگاه ازاد يه رشته انساني كلي من و تحقير كرد رو سر من داد زد من تا راه خونه گريه كردم ....من تو دانشگاه خودم استادها بهم لوح تقدير ميدادن اما ....شما چه ميدونيد وقتي همسرم براي بار چهارم داشت مشروط ميشد من خودم و به هر اب و اتيشي زدم كه يه وقت اخراج نشه...حتي به خواهرمم نميگفتم كه يك زمان غرور همسرم نشكنه جلو خانوادم...چند وقت پيش وقتي داشتم گذشته مو براي خواهرم تعريف ميكردم خواهرم فقط اشك ميريخت و ميگفت كاش به من ميگفتي چرا اينقد تو تنهايي عذاب كشيدي....حالا هم تو يه شهر ديگه به خاطر بقاي زندگيم اومدم احساس غربت دارم به قول شما من ياد گرفتم براي بقاي زندگيم تلاش كنم چون ايطور تربيت شدم اما چقد!!!!من الان بايد از زندگي ام لذت ببرم بعد از اون همه سختي و درس ...بايد چه كار ميكردم كه همسرم به من اعتماد كنه....بحث اعتماد نيست من خودم ميدونم خانوادش خيلي پول پرستن...يه بار همسرم از دهنش پريد گفت كه اموال به اسم خودم كنم تو ميري طلاق ميگيري و مهريه تو ميزاري اجرا و ميري با يه دكتر كه مادرت هم خوشش بياد ازدواج ميكني...من اگر ميخواستم اينكار و بكنم بعد از يه بچه و ده سال زندگي اينكارو نميكردم همون سالهاي اول اينكارو ميكردم نه حالا اين نوع فكر بع نظرم مال خود همسرم نيست چون اون من و ميشناسه اين بهانه خانوادشه...من با توجه به شرايط روحي خودم نميتونم ديگه بي توجهي هاي همسرم و تحمل كنم امروز بهش گفتم چرا اينقد به من بي توجهي گفت مگه تازه عروسي كه بشنيم همش نگات كنم منم گفتم من نياز ندارم نگاهم كني نياز دارم جلوي فاميلت احترام بهم بزاري درباره اموالش هفته پيش يه كارايي كرده كه يه سري از سرمايه اش و ريخت حساب خودش اول ميخواست بريزه حساب من چونرخودش عابر بانكي كه ميخواستن به حسابش بريزن نداشت اما من گفتم بريزي حساب خودت خيلي بهتره البته بعدش فكر كنم شيون شد بريزه حساب من البته من واكنشي نشون ندادم چون اصلا درست نيست پولش تو حساب من باشه الانم خيلي دلم گرفته وسط مهموني اومدم تو اتاق تنها نشستم
ء








علاقه مندی ها (Bookmarks)