نمیدونم چرا همه فقط مطلب من رو میخونن و هیچی نمیگن! لطفا اگر تجربه مشابهی داشتید یا روش امتحان شده ای رو میشناسید که در رابطه با کیس من میتونه مفید باشه جواب بدین.من یه مقدار بیشتر توضیح میدم تا جزئیات مشکلم بیشتر معلوم بشه.
از ابتدای زندگی من همه جوره برای زندگی و همسرم تلاش کردم و مایه گذاشتم.کارهایی که من برای همسرم کردم کمتر زنی انجام میده. همسر من دندانپزشک متخصص و هیات علمی دانشگاهه. منم دانشجوی دکترا و مدرس دانشگاهم. به صورت پاره وقت مشاور مدیرعامل تو حوزه بازرگانی هم هستم. اینها رو گفتم که بدونین من علیرغم جایگاه اجتماعی خوبم چه زجری رو توی خونه تحمل میکنم.4 سال پیش (قبل از ازدواجم) اعتماد نفس بسیار خوبی داشتم و بسیار فعال بودم اما با رفتارها و برخوردهای همسرم و خانواده اش احساس میکنم خیلی عوض شدم. اعتماد به نفسم کم شده. بعضی موقعها فکر میکنم افسردگی گرفتم. دست و دلم به هیچ کاری نمیره. همه زندگیم مختل شده. تز دکترام رو مدتهاست که به حال خودش رها کردم. خیلی سختمه که برم شرکت. مدام سعی میکنم یه کاری کنم که غم و غصه هام رو فراموش بکنم اما نمیشه. احساس میکنم زندگیم، سلامتم، تحصیلم و حتی شغلم همه با هم دارن نابود میشن و من هییییچ کاری نمیتونم بکنم. شوهر من خیلی قدرنشناسه.خیلی. همینطور پدرو مادرش. اول عروسیمون مطبش اجاره ای بود من خواستم که با همون سرمایه ای که داره یه آپارتمان نقلی بخره تا ارزش سرمایه اش کم نشه. همه کارهای آپارتمان رو هم من کردم. من تازه عروس با همه کارهای شخصی خودم که سرم ریخته بود بعد از کار خسته و کوفته میرفتم میگشتم برای آپارتمان تا بالاخره خرید نوساز بود همه هماهنگیهای نقاش و برق کار و کولر و کابینت و تلفن و هزار تا کار دیگرو خدا شاهده که خودم تنهایی کردم. بعدا هم اجاره دادم براش.عین ششدانگ رو که به نام خودش زد هیچ یه تشکر خشک و خالی هم نکرد!!! یکسال ونیم پیش هم آپارتمان کوچکی رو که زمان مجردیم با پس اندازم خریده بودم خودم مشتری براش پیدا کردم تو بازار کساد، پولش رو دادم بهش، 100 میلیون هم وام بانکی براش جور کردم که نزدیک ده بار برای کارای اداری این وام من رفتم و اومدم خودش فقط اومد امضا کرد بعد بقیه پولش رو خودش گذاشت و بالاخره یه مطب خرید. بماند که دوباره گفت این کوچیکه و فایده نداره! دوباره من براش اجاره دادم. ششدانگ این رو هم به نام خودش زد.خدا شاهده همه کارهای خرید، اجاره، فروش، امور وام، سند یا هر کار دیگرش رو من براش انجام دادم بدون ذره ای منت. باور کنید اصلا هم تو ذهنم این نبود که حالا بیاد بخشیش رو به نام من بکنه. ولی وقتی میبینم من همه جوره از زمانم، مایه میگذارم برای اون و اون طوری رفتار میکنه که انگار وظیفه مه خیلی میسوزم. الان که یادم افتاد دوباره اشکام سرازیر شد. خصلت موروثیش همین پرتوقع بودن و پررو بودنه! باور کنید این مسائل مادی ذره ای برای من اهمیت نداشت و نداره خودش هم اینو خوب میدونه اما عکس العملهای اون این مسائل رو باعث شد. از پررویی و پرتوقعی خانواده اش بخصوص مادرش اگه بخوام مثال بزنم بگم خدمتتون که روز بله برون فقط یه دونه سبد گل و یه انگشتر آوردن. نه یه دونه پارچه نه کیک نه... . بماند که دوسال بعد برای بله برون برادر خودم ما چه کارا که نکردیم چیا نبردیم. اونموقع ما اصلا برامون مهم نبود گفتیم خوب رسم نداشتن. دو هفته بعد ما رفتیم با خانواده هامون عقد محضری ! مادرشوهر بنده یه زیرلفظی به من ندادن!!! باورتون میشه؟! الان توی روستاهای دور افتاده هم هر عمله ای میدونه زیرلفظی چیه؟ فقط بعد عقد پدر و مادرش هرکدوم یه سکه به من دادن. پدر منم یه سکه به شوهرم یه سکه به من و مادرم یه انگشتر به من یه ساعت به شوهرم داد. دو روز بعد عقد از زبون شوهرم شنیدم که مادرم گفته ابروی ما رفت چرا ساعت دادن؟ چرا برای محضر گل نیاوردن؟! منم گفتم ببخشید که مارسم نداریم عروس برای آقای محضردار گل ببره؟ بعدهم ساعت داده شده چیزی بود که سالها قبل مادرم دوتا ازش خریده بود برای دوتا دومادش. وگرنه ما اصلا رسم نداریم به هدیه بدیم که دادیم. اونوقت اینکه به عروسش زیرلفظی نداد جلوی فامیلهاش آبروش نرفت؟!!! اینها همه زمانی درد داره که هم شوهرم هم خانواده ش تمکن مالی خوبی دارن که اگر نداشتن اینقدر ناراحت نمیشدم میگفتم خوب ندارن ولی الان فقط به حساب بی احترامی میگذارم.بماند که نصف پول عروسی رو هم ما دادیم بعدا. بعد از عروسی فامیلهای من یکی پس از دیگری من رو با خانواده شوهرم دعوت کردن و به اصطلاح پاگشا کردن. مادر و پدرش هیچکدوم از این پاگشاها رو نیومدن. از طرف اونها فقط پدرو مادرش یه بار رستوران گرفتن و فقط حدود 15 نفر فامیل ما رو گفتن از فامیل خودشون یه نفر هم نبود من دیگه نمیدونم این چه پاگشاییه؟! بعد هم دیگه هیچ خاله و دایی و... ما رو پاگشا نکرد. من باز هم چیزی نگفتم. ما و فامیل شوهرم کلا کم رفت و آمد هستیم اما شوهر من از همه بدتر اصلا معاشرتی نیست.کلاتوی این 4 سال ازدواج ما رفت و آمدم با خاله هام و داییهام فقط سالی یکبار اونهم عید به عید اونم صرفا دید و بازدید نه ناهار و شام. یعنی ما میریم عید دیدنی اونها که بزرگترن اونهام بازدیدمون رو پس میدن. خواهربرادر و پدرمادر خودم و شوهرم سالی یکی دوبار حداکثر ناهار و شام میان. در رابطه با فامیلهای همسرم هم هرسال عید به عید میریم دیدنشون ولی چون شعور ندارن نمیان بازدید ماروپس بدن! فقط هرکدوم توی این چهارسال یکبار به شام و ناهار دعوت کردن که رفتیم همین. اونوقت مادرشوهر پرروی من میگه چرا فامیلای من رو( یعنی خاله ها و داییها) رو دعوت نمیکنی؟ میگه نه که اونها ما رو پاگشا کردن، نه که هرسال دارن بازدیدمون رو پس میدن، نه که خودشون بیش از یکبار با لقمه شون رو خوردیم؟!!! من فامیلای خودمم که اینقدر عزت گذاشتن بهم و پاگشا کردن و بازدید اومدن رو دعوت نکردم اونها رو دعوت کنم؟ بعدهم چیه آبروت جلوی فامیلت مهمه که میگی دعوتشون کن؟ من ابرو نداشتم که پاگشاهای فامیل ما رو نیومدی؟ خلاصه که خیلی از دماغ فیل افتاده و پررو تشریف دارن الان تقریبا دو ماهیه که باهاشون قطع رابطه کردم. ولی وا قعا از رفتارهای شوهرمم که متاسفانه مدام خانواده ش رو تایید میکنه داغونم. لطفا اگر تجربه ای دارین کمکم بکنید.ممنون








علاقه مندی ها (Bookmarks)