آدم مغروری نیستم خیلی وقتها شده تقصیر منم نبوده اما تماس برقرار کردم تا اشتی کنیم
اما یه مسله ای هست که اندفعه کاملا منتظرم خودش رو بهم ثابت کنه
ایشون از همون زمان صیغه متاسفانه تا تقی به توقی میخورد حرف جدایی رو پیش میکشید منو به گریه مینداخت تا خورد و شکسته میشدم اروم میشد و میگفت ببخشید دیگه نمیگم
هزاران بار قول داده سر هر بحثی نگه جداشیم و هزاران بار زده زیر قولش
اینبار که گفت اگه بخوای اینجوری کنی دیگه نمی خوامت و طلاقت میدم
من براش نوشتم که من همونجور که بخوای بودم و همچنان هم حرفتو گوش میدم فقط ازت می خوام با لحن بد نگی ولی اگه می خوای جدا بشیم جدابشیم چون خستم کردی از بس گفتی جدابشیم
که تو جواب کلی باز حرفای بد زد و گفت به موقعش تکلیفتو معلوم میکنم
آخرشم نوشت اسممو دیگه نیار...
میدونم شاید حرفهاش از رو عصبانیت بوده
اما من بهش گفته بودم اگه باز حزف جدایی پیش بکشی من دیگه مقاومت نمیکنم و جدا میشم ازت
که بازم گفت
دارم میمیرم از دلتنگیش و خیلی سخته که جلو خودم نگه داشتم نرم پیشش یا زنگ نزنم
ولی نمی خوام این رویه ادامه پیدا کنه
بخاطر هرچیز مسخره ای تهدید به جدایی کنه....
هنوز خانواده من چیزی نمیدونن من مادر ندارم که با قضیه احساسی برخورد کنه پدرمم متاسفانه ادم خشک و بی منطقیه اون مدلی نیست که مشکلم رو حل کنه
خانواده اونو نمیدونم ولی تابحال نشده قهرامون رو به خانوادش بگه معمولا فقط اوقات خوش رو تعریف میکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)