سلام مجدد به دوستان
ممنون که سعی کردید منو متوجه کنید که هر چه سریعتر کار درستو انجام بدم... یه چند تا نکته دیگه باید توضیح بدم...
این که من آمادگی لازم برای ازدواج رو ندارم رو قبلا اطرافیان هم گفته بودن، اما متاسفانه خودم اینطور فکر نمیکردم. اعتراف میکنم آدم خودمحوری هستم چون تو محل کارمم همینطور هستم و با این خصلت تقریبا شناخته شدم.
من چندین بار به طور جدی و منطقی از خانمم خواستم جدا شیم، اما تهدید کرد به خودکشی، گریه کرد و گفت پدرم سکته میکنه که نمیدونم چقدر واقعیت بود اما این اتفاقم انگار افتاد. من بهش گفتم در حق دختری قبلا ظلم کردم و نمیتونم بی تفاوت باشم اما ایشون گفت به جهنم مگه الان از شرایطت ناراضی هستی؟
ضمنا خانمم قبلا تو رابطه ای بکارتشو از دست داده، و من در اوج اون خلا عاطفی، در اوج اون جنون روانی و احساسی که دچارش شدم هیچی برام مهم نبود انگار فقط میخواستم فرار کنم. فقط همین! حتی اسم دوست پسر خانمم هم میدونم وحس میکنم اصلا برام اهمیتی نداره.
این در حالی بود که به نامزد قبلیم خیلی سخت میگرفتم تو حجاب، تو رفت و آمد، حتی به خاطر دونستن اسم بازیگری توبیخش میکردم، و اون هم اعتراضی نمیکرد. طوری شد که بعد اینکه تصمیم گرفتم با خانمم عقد کنم ، اون دختر بهم گفت یعنی همه محدودیت ها و همه غیرت هاییی که برای من نشون دادی دروغ محض بود؟ چرا الان با کسی میخوای ازدواج کنی که اصلا اینها رو رعایت نمیکنه ولی به من میگفتی اگر روزی اینارو رعایت نکنی طلاقت میدم؟ . منم فقط بهش گفتم اشتباه کردم که این چیزا برام مهم بود چون الان دیگه این موارد اهمیتی برام نداره!
یع بارم بهش پیام دادم خودتم بکشی بر نمیگردم چون با این خانم آرامش دارم... من یه جورایی دیوانه شده بودم و انگار میخواستم تلافی مخالفت خونوادشو سر خودش در بیارم... واقعا پشیمونم اما خونوادشم کم اعتماد به نفس منو پایین نیاوردن!
خانم مهستی، من قبلا شغل و درامدم خوب بود اما کم کم رو به افول گداشت... با خودم گفتم با اینکه شرایط روز اول خواستگاری من خیلی خوب بود خونواده دختری که عاشقش بودم بهم جواب منفی دادن چه رسد به الان که شرایطم بدتر شده... این شد که میخواستم شرایطم دوباره به حالت عالی برگرده تا بتونم سرافراز برم خواستگاری
اما اینکه چرا در عرض 2 هفته خانممو عقد کردم این بود که وقتی وارد منزل این خونواده شدم پدرخانمم پیشونی منو بوسید، هیچی ازم نخواستن و به اصلاح چشم بسته منو قبول کردن. البته اینو بگم که نامزد قبلیم و خانومم از لحاظ شرایط و ... قابل مقایسه نیستن و شاید علت سختگیری خونواده نامزد قبلیم خیلی نابجا نبود.
خانمم الان به هر طریقی شده میخواد منو نگه داره حتی با تهدید به خودکشی و براش فرقی نمیکنه من سر دختر قبلی ظلم کرده باشم.
اما جواب یکی از دوستان که پرسیده بود آیا از شنیدن فحشی که خانمم به نامزد قبلیم داده خوشحال شدم؟ به هیچ وجه!
نامزد قبلیم در جواب فحش، از خانمم خواست که حلالش کنه و درک کنه که فراموش کردن کامل زمان میبره و قطع احساس 4 ساله طی 2 هفته کار طاقت فرساییه... بهش ماجرارو توضیح داده بود و گفته بود من قصد از هم پاشوندن زندگی کسیو ندارم و در شان خودم نمیبینم همچین کاریو... و در آخر گفته بود که برات دعا میکنم خوشبخت بشی و قول میدم بخاطر تو هیچوقت، حتی اگه از قلب درد در حال مرگ باشم، دیگه پیامی ردو بدل نشه، چون نمیخوام زندگی توهم مثل من بشه. اما با شوهر نامردت اون دنیا تسویه میکنم.
از اون موقع که به خانمم قول داده هیچ پیامی بهم نداده...
خانمم به هیج عنوان حاضر نیست عقدمون بهم بخوره... و یه نکته دیگه اینکه میدونم خونواده نامزد قبلیمم به هیچ عنوان دیگه اجازه نمیدن من برگردم. حالا خوددختر خانم چون عاشقم شده بود میتونه کنار بیاد اما خونوادش به هیچ عنوان!
من سنم زیاد شده، اصلا نمیدونم کار درستی هست طلاق با این شرایط یا نه. ضمن اینکه خونواده خانم هم اصلا حاضر نیستن به قضیه جدایی فکر کنن در حدی که حتی اگه دعوایی بین من و خانمم اتفاق بیفته خانمم رو دعوا میکنن که کاری نکن که بره! خیلی خوشحالن ار عقد ما و من حتی قضیه جداییو با پدر خانمم مطرح کردم اما فایده نداشت!
با این شرایط بازم فکر می کنید باید طلاق بدم؟ در اصل دارم فکر میکنم من 4 سال با احساس اون دختر بازی کردم اما خانمم 1 سالم نشده داره باهام دورادور زندگی میکنه... معلوم نیست چی به سرش آوردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)