نمیخوام تلقین کنم.مشکلاتم زیاده که اگه اینجا بازش کتم ممکنه تصور بشه میخوام حرافی کنم و همینطور نمیخوام از این حرفم تایید خواهی برای حرافی کنم که اصلا قصد و غرضش رو ندارم.منفی باقیم ربطی به این خوراک ها نداره.سینوسی زیاد و کم میشه.اگه حالم خوب باشه کنار میره و گرنه غلیظ و غلیظ تر میشه.اون کشتنم کلی میگم.تجزیه و تحلیله.فیلم کمدی هم زیاد می بینم. شما هم چندتا معرفی کنین با سلیقه ات آشنا بشمنوشته اصلی توسط [FONT="
توی سربازی و خدمت اذیتم میکنن.اینه که نیرویی که جزم کردم تحلیل میره و ملول میشم.نیاز به اکسیژن دارم.فعلا دستم زیر سنگه.گه گاه مثله دمدمی مزاج ها حالم خوش و ناخوش میشه.اگه اعصابم بکشه دو ترم دیگه حوره رو پاس می کنم و گرنه که هیچ.برنامه ثابتم اینه سربازی-کارشناسی هنر - مهارت با مدرک - دبیرستان - .مهارتم که فعلا خوشنویسیه 70 % اومدم.تمومش کنم.برم سراغ یه مهارت فنی مثل مکانیک یا برق یا نصب لوازم برقی ساختمان و اینا.
تو فکر ورزش هستم.میخوام براش برنامه بریزم.الان شهرستانم.امکاناتش رو ندارم مگه برم مرکز استان.فعلا میخوام یه ورزش انتخاب کنم و تحرک داشته باشم.کشتی یا جودو یا کنگ فو.حرفه ای نمیخوام کار کنم.فقط دود مغزمو بگیره کافیه.با تمام این اوصاف من هرگز از این افکار خلاص نمیشم.نه اینکه نخوام.یعنی نمی خوام از طرفی.لذت بخشه.از طرفیم.یه بخشش تو گذشته و کودکیمه.یه بخشش هم فروپاشی بنیان ذهنیمه.به نظر خودم اینم یه مرحله از رشدمه.من دارم به سمت نوعی مثبت اندیشی کشش پیدا میکنم که توش منقی بافی و پوچی و یاس هم چاشنیه و در ستیز نیست.با این حال دلیل نمیشه پشت پا بزنم به حرفای قبلم.هنوزم نظرم درباره کشتار همونه و خیلی چیزای دیگه جز در بعضی امور که کلا عوض شدم و در بعض دیگه کمتر و در بعضی ثابتم.
هنوزم اون آدمارو که ازم سوء استفاده جنسی کردن رو می بینم مثل پیر مرد جنزر پنزری هدایت نیشخند میزنن و به دوستاشون تعریف میکنن.من اگه ببخشم هم کافی نیست.اونا دست از سرم برنمیدارن.چند بار اخیرا مسخره ام کردن برگشتم با چشم خون آلود بهشون زل زدم و گفتم : چیزی گفتی؟ رنگ رخسارش پرید.از اون به بعد هر موقع می بینه میگه :آقای فلانی سلام.مسئله قدرت هنوز سرجاشه.تا وقتی من زهرم رو نریزم و به نوعی ترسی در وجودشون نندازم ولم نمیکنن.همین الان تو خدمتم اینکارو میکنم وگرنه سوارم میشن.یه جور رندیه که من در طی زمان و تجربه بدست آوردم.من آخر دنبا به دنیا اومدم.جایی که اگه الان لباس بپوشم میتونم پادشاهی کنم چرا که سطح فرهنگ اینجا زیر صفره.تحصیلات نامبر وان اینجا.لیسانسه پیام نوره شهرستان و دولتی استان در بیای میشی نخبه.زیستن بین این موجودات وحشی کمتر از کوه کنی نیست.! منه سرخورده درونم یه جایی باید خشونتش رو نشون بده.خوبه فردا زن بگیرم و با زنم از خیابون رد شم و فصه پیرمرد خنزر پنزری برام تکرار شه ؟ پیش از نه گفتن به خانواده ام لازمه خشونتم رو به دیگران نشون بدم و تا الان اونقدر ادم رو تشنه بردم لب جو و برگردوندم که آوازم پیچیده تو شهر که فلانی خیلی عوضی و زرنگه.
نزدیک به 7-8 سال دور بودم.همین دوریه منو بارور کرد و الا الان حسابم با کرام الکاتبین بود.چیزی که منو ملول کرده زندگیه درجه یکیه که خودش درجه سه جهانه.زندگی تهران منو از خود به بی خود کرد.مشاهده فرم و نُرم زندگی تهرانی مهاجر یا اصیل و چیدمان فرهنگی پایتخت و سطح آرمان ها با زندگی درجه ده شهرستان.نه اینکه تهران به آخوند و طلبه نیاز نداره.نخیر اتفاقا بازاری های تهران سر و دست میشکنن.آدمهایی که از نحصیلات و فهم عاری اند و پول دوست دارند بهشت بخرند و کافیه کمی زبل باشی پوست این جماعت رو بکنی و اگه پاک باشی میشی پیر فرزانه این جماعت که می پرستند مثله اقا مجتبی تهرانی.حالا چرا من نمی خوام این سلوک رو ادامه بدم.اونقدر هم اوضاع بد نیست.هر چند آینده این شغل فاجعه است با برداشتی که من از جامعه دارم و فروپاشی خیلی چیزا مگه خیلی چیزا اصلاح بشه.من میخوام جدا شم چون میخوام بیشتر میخوام.میخوام کامل تر باشم از تعریف خودم.نه نگفتنم برای اینه بین این برزخ گیر افتادم.توضیح این جیزا با دیگرانی دائما به کارات سرک میکشن و رخت خواب مردم رو وارسی میکنن سخته.گفتن نه به این جماعت فضول سخت نیست.همینجور که من دارم هویت زدایی رو شروع می کنم و به همه میگم که من دیگه آخوند نیستم.برید هر ...میخواید بخورید.سختیش اینه که دوست دارن هدایتت کنن با مغز اندازه فنچ شون.هر چی کمتر بهشون بگی یا نه بیشتری بگی فضولی بیشتر میکنن و میشی انگشت نما.فقط ترس که میتونه دورشون کنه.نه گفتن به خانواده ام خیلی آسون تره تا به خاله خان باجی هایی که دائما منتظرن برای این و اون زن و شوهر و کار پیدا کنن.!









علاقه مندی ها (Bookmarks)