سلام
درد و دل ها و دل نوشته های شما را مطالعه کردم - شرایط سختی داشتید - درکتون میکنم .
این شرایط سخت برای همه انسانها هست – هر شخص متناسب با مسیر زندگیش با این سختیها مواجه میشه !
کلا اصول و فلسفه زندکی ما انسانها اینکه همیشه برای پیشرفت باید متحمل بعضی از حوادث و اتفاقات باشیم.
اگر با این مسیر و اتفاقات دوست باشیم و آن را هدیه ای از زندگی و این مسائل را نقطه ای برای پیشرفتمان بدانیم و خود و تصمیمات گذشته خودمان را ببخشیم
می تونیم بگیم ،،،،، همیشه در جاده اصلی زندگی قرار داریم !
زندگی قرار نبوده بی درد و سر باشه – لایکن با پذیرش این مهم می تونیم به رشد و کمال خودمون کمک کنیم .
حیوانات – حشرات و .... متحمل سختی هایی هستند – ولی دارنند زندگی می کنند .
مثلا یه مورچه 20 برابر وزن خودش را حمل میکنه ( کلی میگم – حالا نری آمار مارا بکشی بیرون عزیز )
خب این برای مورچه سخته – چون اون مورچه هم دوست داره بره آب تنی کنه – تو آسایش غذاشو بخوره و ......
ولی فکر نکنم هیچ مورچه ای را دیده باشیم به خاطر این سخت یها بخواد خودشو از ارتفاعی بندازه پایین
و بگه آه ای زندگی من نمی تونم تحمل کنم . ( من که تو این 29 سال ندیدم )
یا مثلا یه آهو در لحظه ای که گرفتار یه گرگ میشه تا آخرین لحظه تلاششو میکنه ! و دیدیم که بعضا حتی زخمی هم میشن باز نا امید نمی شن و گاهی می تونند فرار کنند !
ما که انسان هستیم – می تونیم به کرات دیگر سفر کنیم و .......
اولین کار اینکه خودمون و تصمیمات و انتخاب ها ی گذشته خودمون را بپذیریم ( بالاخره تو اون شرایط انتخاب کردیم ) ( مهم نیست )
اعضای خانواده با هر نوع اخلاق ،،،، را بپذیرم و سعی کنیم شرایط را با مدیریت و هوشیاری تغییر بدیم .
ولی اگر قرار باشه تو گذشته زندگی کنیم و حوادث گذشته را نبش قبر کنیم و براش لالایی بخونیم و بگوییم چرا ؟؟؟؟؟؟
به نتیجه نمی رسیم .
تحول زمانی صورت میگیره به جای چرا بگویی : چگونه ؟
مثلا : من چگونه خودم را تغییر دهم ؟
چگونه شرایط را به نفع خودم عوض کنم ؟
.................................................
من می خوام به گذشته شما برگردم – نه اینکه به شما بگم اشتباه کردید – یا چرا این کار را کردید! ( خواهشا دقت کنید )
بلکه می خوام از این تجربه استفاده و در آینده بهره ببرید
شما به رشته تجربی علاقه نداشتید - از طرفی پدر بزرگوارتان شما را به این رشته هدایت کرد ( به هر دلیلی )
یه جای کار شما خیلی خوب بود – و یه جای کار ایراد !
خب به پدرتان احترام گذاشتید و رشته تجربی را انتخاب کردید –این کار احترام را میرسونه و میگه شما احترام نگه داشتید .(خیلی خوبه)
و ایراد شما این بود که نوع برخورد با اخلاق پدرتان را نمی دونستید و شاید الان هم ندونید !
خب بهترین کار این بود می رفتید پیش مشاور مدرسه – با رشته های تحصیلی دیگه آشنا میشدید – علاقه تون را پیدا می کردید
– از مشاور مدرسه می خواستید با پدرتون صحبت کنه – مشاور به پدرتون بگه مثلا فرزند شما به این دلایل نباید رشته تجربی بره - و با این دلایل باید بره مثلا رشته ریاضی !
سپس با آرامش با پدرتون صحبت می کردید – از مادر یا عمو – یا دایی کمک می گرفتید – قضیه به راحتی حل میشد !
پدر و مادر هم دشمن فرزندانشان که نیستند – با توجه سطح باور و دانششون ما را هدایت می کنند .
الان شما 18 سالته – خیلی پخته صحبت می کنید و اطلاعات خوبی دارید - میرید تو اینترنت مشکلتو پیدا می کنی – دانشتو زیاد می کنی
با دونستن همین موضوع می تونیم خانواده خودمون کم تر قضاوت کنیم .
می خواستم قضیه شمال و جنوب را به شما بگم با مثال بالا !
یعنی که ما انسانها مسیر زندگیمون را اشتباه میریم – و حاضر به پذیرش خطا های خودمون نیستیم - بعد میگم چرا این جوری شد؟ بعد میگیم تقصیر خدا بود - اصلا خدا کجاست !
می ریم جنوب و به خدا میگیم چرا شمال نیستم ؟
وظیفه خدا این نیست ک مثلا باغبان بره تو قطب شمال موز بکاره و انتظار داشته باشه 10 سال بعد چند تا درخت موز داشته باشه !
خداوند قدرتش را داره – ولی حکمت هم داره ! - حکمت میگه اگه می خوای موز بکاری برو تحقیق کن موز کجا در می یاد !!!!!
مثلا الان من قدرت دارم با مشت بزنم تو منیتور ( قدرت ) - خب آیا حکمت من ، اینو قبول می کنه !
.................................................. .
باید عامل درونی خودمان را تقویت کنیم ( استعداد – کنترل احساس و ..... ) و به عامل بیرونی قدرت ندیم ( عمومل وابسته به محیط)
لازم نیست خانواده و پدر آنچانی داشته باشیم تا شاد باشیم ! ..... باید از درون شاد باشیم - شادی خومون را وابسته به محیط ندونیم !
اما حکایت درخت سیب :
اگر اون درخت به باغبونش ایمان داشته باشه ، هیچ کس نمیتونه اون درخت را نابود کنه !
از طرفی اون درخت یه عمر طبیعی داره وفلسفه زندگی میگه اون درخت یه روزی باید بره !
خب فردی نیست که شما را با کلت کمری بکشه ! ( پس منطقی که شما گفتید مثلا یکی می خواد با تبر شاخه را قطع کنه رد میشه )
این ما هستیم که خودمون را می کشیم و راه آب را می بندیم !
خیلی از آدم ها درجوانی می میرنند و لی در پیری درخاک سپرده میشنند ( انسانهای افسرده )
به جای اینکه راهزن عمر خودمون باشیم - باید سعی بکنیم منجی راه خودمون باشیم !
مثال حکایت درخت سیب ، مثالی بود برای رشد و کمال خودمون !
..............................................
یه کشاوز وقتی می خواد کشاوری کنه اول میره میگه من باید چی بکارم ( هدف )
کجا بکارم و شرایط منطقه و آب و هوا ( بررسی استعدادها ی یه شخص )
حالا ان کشاورز باید بره مشورت کنه ( استفاده از مرشد ها )
- سپس اقدا م کنه !
در مرحله اقدام دونه را میکاره – آبش میده - غداش میده و .... ( یاد گرفتن تخصص )
صبر میکنه و مراقبت میکنه ( پایبندی به هدف ) و محصولش را برداشت میکنه !
این کشاورز در صورت شاد خواهد بود که از مسیر این رشد لذت ببرد – نه اینکه آیا به هدفش میرسد یا خیر !!
شاد زیستن نیازمند چیز خاصی نیست! (عوامل بیرونی ) - شاید راز شاد زیستن این باشه که فقط شاد باشیم !
ما برای غمگین بودن شاید دلیلی نخواهیم !
ولی چرا برای شاد بودن دنبال دلیل میگردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به این مهم وقتی میرسیم که از درون شاد باشیم
....................................
حالا چی کار کنیم ؟
اول باید قضیه تحصیلی خودت را حل کنی ( بفهمی چه کاره هستی ) - از خودت سئوال کن آیا در رشته تجربی واقعا به هیچ رشته ای علاقه ندارم ؟
یعنی از این همه رشته ، رشته ای نیست در شاخه تجربی بتونم مفید باشم !
از رشته تجربی اگر به نتبجه نرسیدی - خب رشته ریاضی خیلی شبیه تجربی هست – فکر کنم تو ریاضیات درس ساختمان گسسته برای شما جدید هست
با چند بخش از فیزیک ! - میتونی برنامه ریزی کنی مثلا دانشگاه بدون کنکور بری یا مثلا در خدمت رشته مورد علاقتو بزنی و بخونی .
رشته ها ی دیگر هم میتونی بررسی کنی ( از مشاورات تحصیلی بپرس )
من دوستم رشته تجربی بود تغییر رشته داد و تلاش کرد و موفق شد !
این قضیه دیگه غصه نداره
مستند نه دستی نه پایی و نه غصه ای را ببین !!
شاید از من و شما شادتر باشه!
.................................
گذشته که گذشت و آینده که نمی دانم کجاست ، کجاست ؟
زمان حال ، زمان بین این دو است !!!!!
این را دریاب !
یا حق .![]()









و باید بگم اگه خودشم از ارتفاع بندازه پایین به خاطر وزن کمش و ساختار فیزیکیش زنده میمونه ...
فرار آهو هم یه رفتار غریزیه ... خب بگذریم .. ولی در کل فهمیدم منظور شما چیه ..
یکی از دوستان هم که تلفنی خیلی کمکم کرد ممنون از همه

علاقه مندی ها (Bookmarks)