سلام
این مدت ها دچار درد شدید زانو شده بودم که شکر خدا الآن بهتر هستم
اما همسرم...وقتی می دید من جیغ می زنم و بلند می شم ناراحتی رو توی نگاهش حس می کردم خودشو خم می کرد تا دستامو بذارم روی پشتش و بتونم بلند شم...شده بود عصای من :) با این که خیلی درد داشتم اما با مسخره بازی هایی که در می آورد من وسط گریه می خندیدم :)
اون شبی هم که دردم خیلی شدید بود من را برده بود درمانگاه و با این که روز تعطیل بود و خیابون ها هم شلوغ بود و مسیر داروخانه شبانه روزی که با بیمه ی ما قرداد داشته باشه دیر بود اما رفتیم و داروهامو خرید...من می گفتم بریم خونه فردا بخر قبول نمی کرد...
تو راه خونه هم جوجه کباب خرید و اومدیم خونه...
سریع پیاده شد در ماشین و در خونه رو واسم باز کرد
وقتی هم که اومدیم خودش تدارک شامو دید و خونه رو جمع و جور کرد
مثل خاطرات شما زیاد عاشقانه نیست...اما واسه من هست :)
خیلی حواسش به من هست...من هم واسه یه روز رفته بود تهران انگشترشو که جا گذاشته بود گذاشتم توی دستمو گریه می کردم :) وابسته و دلبسته ی همیم خیلی![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)