سلام خدمت همه دوستان و ممنونم برای جوابتون
هلیا جون کتابی که معرفی کردید تقریبا بعضی از بخش هاشو خوندم، راستش در مورد مساله ای که گفتید من خداروشکر خانواده خوبی دارم که از نظر عاطفی هیچی برام کم نمیذارن حتی مادر و پدرم فشاری برای ازدواج بهم نمیارن. همیشه بهم میگن با کسی که دوسش داری و فکر میکنی میتونی با وجود سختی های زندگی کنارش بمونی و براش گذشت کنی ازدواج کن، اگه هم پیداش نکردی غصه نخور، زندگی مجردی بهتر از یه عمر عذابه، نظرشون اینه که همه زندگی ها مشکلات داره مهم اینه که تو حاضر باشی کنار همسرت بمونی و دوسش داشته باشی. نمیدونم شاید همین طرز فکر والدینم باعث شده تا حالا ازدواج نکنم.
پدر و مادرم رابطشون با هم خیلی خوبه و اصلا بحثی حتی از طلاق نبوده.
اما گاهی این مساله ترس از وابستگی هم سراغم میاد. شاید تو دوران کودکی نبوده اما من وقتی 23 سالم بود با یه نفر آشنا شدم که شاید به خاطر بی تجربگی و سادگیم بهش وابسته شدم و مدتی باهاش بودم جوری که فکر میکردم این اولین نفر زندگیم و همسرم هست. بعد از یه مدت متوجه تمام دروغ هایی که بهم گفته بود شدم. حتی با وجود دروغ هاش از من پائین تر بود و من قبولش کرده بودم اما بعد از مشخص شدن دروغ هاش فهمیدم خیلی از من پائین تره اما بازم به دلیل علاقه ای که پیدا کرده بودم حرفی نزدم و باهاش ادامه دادم ولی (با وجود اینکه من همین الانشم وقتی با کسی آشنا میشم بهش خیانت نمیکنم چه برسه به اون زمان بچگیم) یه روز زنگ زد و گفت از طرف یکی از دوستای من (که حتی اسمشم نگفته) بهش زنگ زده شده و گفته من با کسی در ارتباطم. هیچ کدوم از دوستای من شماره اونو نداشتن اصلا حتی درست و حسابی اونو نمیشناختن. اما با وجود اینکه من حتی بعد از دروغاش بخشیده بودمش اون با یه تلفن ناشناس و بی محتوا (شاید هم کلاً یه بهانه بوده) رابطه رو بدون حتی نظر من قطع کرد و دیگه جواب منو نداد. یادمه که شب تا صبح گریه میکردم. الان که فکر میکنم میبینم اون آدم صرفاً یه آدم عوضی بوده و چقدر بابت تک تک اشکایی که ریختم افسوس میخورم.
این اولین رابطه من بود، بعد از اون سال ها طول کشید تا بتونم به حرفای کسی، احساساتش و ... اعتماد کنم. همیشه ناخودآگاه فکرم این بود که خب حالا این یکی دیگه کجارو داره دروغ میگه و یا این چجوری میخواد منو وابسته کنه و یه دفعه با یه بهانه منو رها کنه.
اون آقا الان ازدواج کرده و یه پسر هم داره گاهی عکساشو روی تلگرام و ... میبینم و میدونم زخمی که رو دلم گذاشت خیلی ساااااااله ازش میگذره شایدم دیگه خوب شده باشه اما واقعا چرا باید اون که این کارو با من کرد انقدر اوکی باشه و من....!!! البته اینم بگم که من خیلیییی خوشحالم که با اون آدم ازدواج نکردم و واقعا از خدا ممنونم که قضیه جوری پیش رفت که خودش بره وگرنه من با اون سادگی و وابستگیم حتما کسی که از هیچ نظر در حدم نبود رو قبول میکردم.
اما بعد از اون من یه آدمی شدم که یه گارد خیلی خیلی محکم در مقابل احساسم داشتم. من اصلا عاشق اون آقا نبودم اما وابستگی که ایجاد شده بود بهم ضربه زد، رسماً فکر میکردم همسرم میشه فقط خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که به خاطر فرهنگی که تو ذهنم شکل گرفته هیچ گونه رابطه ای حتی در حد دست گرفتن باهاش نداشتم، وگرنه با شناختی که از خودم دارم میدونم که الان عذاب میکشیدم. تو خانواده من همیشه یه دختر عاقل و منطقی بودم و همیشه همه منو تحسین میکردن. متاسفانه خانوادم این رابطه رو میدونستن و وقتی دروغ ها رو شد و اونم یکباره منو رها کرد به شدت غرورم آسیب دید.
بعد از اون همیشه وشاید ناخودآگاه سعی میکردم من زودتر رابطه رو تموم کنم نه طرف مقابلم. شایدم یه جورایی واسه اینکه نمیخواستم آسیب ببینم همیشه به خودم میگفتم اگه مثلا طرف مقابلم رفت هم رفت، "به جهنم که بره"...
نمیدونم آیا واقعا تاثیری که این موضوع یا اتفاقات دیگه ای که تو زندگیم افتاده انقدر زیاد بوده که ناخودآگاه منو از نزدیک شدن به آدما دور کرده یا نه، اما فکر میکنم شاید خیلی از آدمایی که الانم ازدواج کردن تجربیاتی مثل من قبل از ازدواجشون داشته باشن. منم ترجیح میدادم این تجربه ها نباشن اما چیکار کنم وقتی هستن!!
هیچ وقت این موضوع رو به صراحتی که دارم اینجا مینویسم تو دنیای واقعی به زبون نیاورده بودم. کمی احساس سبکی میکنم. تاثیراتی که گفتید از گذشته هست. بله هست. فکر میکنم تو این بازار ریا و دروغی که تو جامعه امون شکل گرفته خیلی از ماها از این تجربه ها داشته باشیم. من منکر تاثیرش نمیشم اما خیلی وقته تصمیم گرفتم تاثیر این اتفاقات رو کم کنم. اما میدونم که خیلییییییییییی تو احساساتم محتاط شدم. البته تو این آشنایی ها کمابیش اعتماد به نفسمم از دست دادم که دارم سعی میکنم درستش کنم.
آخیش جان من واقعا دنبال آدم بی عیبی نیستم، خودمم بی عیب نیستم. مشکل از عیوب کمتر نیست مشکل اینه که یه نفر ممکنه خوب باشه اما یه ایرادهایی همیشه هست که نمیشه ازش چشمپوشی کرد. هرچند که دخترا دوست دارن همسرشون از خودشون بهتر باشه اما من نمیگم بهتر، حداقل همسطح خودم باشه.
باور کنید ناشکری نمیکنم، خدا منو ببخشه اما گاهی وقتا فکر میکنم کاش درس نمیخوندم، کاش انقدر کار نمیکردم، کاش اسم خانم مهندس روم نبود و ... اینجوری هم انتظارات خودم پائین تر بود هم بقیه. اگه تحصیلات نداشتم شاید تحصیلات برام مهم نبود. اگه درآمد نداشتم شاید همین حقوق خودمو اگه شوهرم میگرفت کلی ذوق زده میشدم و بهش افتخار میکردم. الان بچه هم داشتم.
جالبیه قضیه اینجاست که تصمیم گرفتم امسال دکترا هم شرکت کنم!! زندگی خیلی عجیبه نه؟!
نمیدونم حالا یا به خاطر تجربیاتم و به قول بعضیا زرنگ نبودن یا به خاطر خواست خدا فعلا مجرد موندم. شایدم قراره همیشه همینجوری باشه.
- - - Updated - - -
سلام خدمت همه دوستان و ممنونم برای جوابتون
هلیا جون کتابی که معرفی کردید تقریبا بعضی از بخش هاشو خوندم، راستش در مورد مساله ای که گفتید من خداروشکر خانواده خوبی دارم که از نظر عاطفی هیچی برام کم نمیذارن حتی مادر و پدرم فشاری برای ازدواج بهم نمیارن. همیشه بهم میگن با کسی که دوسش داری و فکر میکنی میتونی با وجود سختی های زندگی کنارش بمونی و براش گذشت کنی ازدواج کن، اگه هم پیداش نکردی غصه نخور، زندگی مجردی بهتر از یه عمر عذابه، نظرشون اینه که همه زندگی ها مشکلات داره مهم اینه که تو حاضر باشی کنار همسرت بمونی و دوسش داشته باشی. نمیدونم شاید همین طرز فکر والدینم باعث شده تا حالا ازدواج نکنم.
پدر و مادرم رابطشون با هم خیلی خوبه و اصلا بحثی حتی از طلاق نبوده.
اما گاهی این مساله ترس از وابستگی هم سراغم میاد. شاید تو دوران کودکی نبوده اما من وقتی 23 سالم بود با یه نفر آشنا شدم که شاید به خاطر بی تجربگی و سادگیم بهش وابسته شدم و مدتی باهاش بودم جوری که فکر میکردم این اولین نفر زندگیم و همسرم هست. بعد از یه مدت متوجه تمام دروغ هایی که بهم گفته بود شدم. حتی با وجود دروغ هاش از من پائین تر بود و من قبولش کرده بودم اما بعد از مشخص شدن دروغ هاش فهمیدم خیلی از من پائین تره اما بازم به دلیل علاقه ای که پیدا کرده بودم حرفی نزدم و باهاش ادامه دادم ولی (با وجود اینکه من همین الانشم وقتی با کسی آشنا میشم بهش خیانت نمیکنم چه برسه به اون زمان بچگیم) یه روز زنگ زد و گفت از طرف یکی از دوستای من (که حتی اسمشم نگفته) بهش زنگ زده شده و گفته من با کسی در ارتباطم. هیچ کدوم از دوستای من شماره اونو نداشتن اصلا حتی درست و حسابی اونو نمیشناختن. اما با وجود اینکه من حتی بعد از دروغاش بخشیده بودمش اون با یه تلفن ناشناس و بی محتوا (شاید هم کلاً یه بهانه بوده) رابطه رو بدون حتی نظر من قطع کرد و دیگه جواب منو نداد. یادمه که شب تا صبح گریه میکردم. الان که فکر میکنم میبینم اون آدم صرفاً یه آدم عوضی بوده و چقدر بابت تک تک اشکایی که ریختم افسوس میخورم.
این اولین رابطه من بود، بعد از اون سال ها طول کشید تا بتونم به حرفای کسی، احساساتش و ... اعتماد کنم. همیشه ناخودآگاه فکرم این بود که خب حالا این یکی دیگه کجارو داره دروغ میگه و یا این چجوری میخواد منو وابسته کنه و یه دفعه با یه بهانه منو رها کنه.
اون آقا الان ازدواج کرده و یه پسر هم داره گاهی عکساشو روی تلگرام و ... میبینم و میدونم زخمی که رو دلم گذاشت خیلی ساااااااله ازش میگذره شایدم دیگه خوب شده باشه اما واقعا چرا باید اون که این کارو با من کرد انقدر اوکی باشه و من....!!! البته اینم بگم که من خیلیییی خوشحالم که با اون آدم ازدواج نکردم و واقعا از خدا ممنونم که قضیه جوری پیش رفت که خودش بره وگرنه من با اون سادگی و وابستگیم حتما کسی که از هیچ نظر در حدم نبود رو قبول میکردم.
اما بعد از اون من یه آدمی شدم که یه گارد خیلی خیلی محکم در مقابل احساسم داشتم. من اصلا عاشق اون آقا نبودم اما وابستگی که ایجاد شده بود بهم ضربه زد، رسماً فکر میکردم همسرم میشه فقط خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که به خاطر فرهنگی که تو ذهنم شکل گرفته هیچ گونه رابطه ای حتی در حد دست گرفتن باهاش نداشتم، وگرنه با شناختی که از خودم دارم میدونم که الان عذاب میکشیدم. تو خانواده من همیشه یه دختر عاقل و منطقی بودم و همیشه همه منو تحسین میکردن. متاسفانه خانوادم این رابطه رو میدونستن و وقتی دروغ ها رو شد و اونم یکباره منو رها کرد به شدت غرورم آسیب دید.
بعد از اون همیشه وشاید ناخودآگاه سعی میکردم من زودتر رابطه رو تموم کنم نه طرف مقابلم. شایدم یه جورایی واسه اینکه نمیخواستم آسیب ببینم همیشه به خودم میگفتم اگه مثلا طرف مقابلم رفت هم رفت، "به جهنم که بره"...
نمیدونم آیا واقعا تاثیری که این موضوع یا اتفاقات دیگه ای که تو زندگیم افتاده انقدر زیاد بوده که ناخودآگاه منو از نزدیک شدن به آدما دور کرده یا نه، اما فکر میکنم شاید خیلی از آدمایی که الانم ازدواج کردن تجربیاتی مثل من قبل از ازدواجشون داشته باشن. منم ترجیح میدادم این تجربه ها نباشن اما چیکار کنم وقتی هستن!!
هیچ وقت این موضوع رو به صراحتی که دارم اینجا مینویسم تو دنیای واقعی به زبون نیاورده بودم. کمی احساس سبکی میکنم. تاثیراتی که گفتید از گذشته هست. بله هست. فکر میکنم تو این بازار ریا و دروغی که تو جامعه امون شکل گرفته خیلی از ماها از این تجربه ها داشته باشیم. من منکر تاثیرش نمیشم اما خیلی وقته تصمیم گرفتم تاثیر این اتفاقات رو کم کنم. اما میدونم که خیلییییییییییی تو احساساتم محتاط شدم. البته تو این آشنایی ها کمابیش اعتماد به نفسمم از دست دادم که دارم سعی میکنم درستش کنم.
آخیش جان من واقعا دنبال آدم بی عیبی نیستم، خودمم بی عیب نیستم. مشکل از عیوب کمتر نیست مشکل اینه که یه نفر ممکنه خوب باشه اما یه ایرادهایی همیشه هست که نمیشه ازش چشمپوشی کرد. هرچند که دخترا دوست دارن همسرشون از خودشون بهتر باشه اما من نمیگم بهتر، حداقل همسطح خودم باشه.
باور کنید ناشکری نمیکنم، خدا منو ببخشه اما گاهی وقتا فکر میکنم کاش درس نمیخوندم، کاش انقدر کار نمیکردم، کاش اسم خانم مهندس روم نبود و ... اینجوری هم انتظارات خودم پائین تر بود هم بقیه. اگه تحصیلات نداشتم شاید تحصیلات برام مهم نبود. اگه درآمد نداشتم شاید همین حقوق خودمو اگه شوهرم میگرفت کلی ذوق زده میشدم و بهش افتخار میکردم. الان بچه هم داشتم.
جالبیه قضیه اینجاست که تصمیم گرفتم امسال دکترا هم شرکت کنم!! زندگی خیلی عجیبه نه؟!
نمیدونم حالا یا به خاطر تجربیاتم و به قول بعضیا زرنگ نبودن یا به خاطر خواست خدا فعلا مجرد موندم. شایدم قراره همیشه همینجوری باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)