سلام دوستان عزیزم.خیلی ممنون از کامنت هایی که کذاشتین.
نمیدونم باید چی بگم. جاهایی که باید پشتم میبود نبود.
از شماها میپرسم کدوم شوهری جلوی پدر و مادرش و برادر و زن برادرش به همسرش و زن برادرش فحش خیلی بدی میده ؟؟؟؟؟( البته برادرش فکر کرد شوهرم به اون و زنش فحش داد ) که وای چشتون روز بد نبینه شوهرم برادرش باهم دعواشون شد تو دعوا شوهرم صورتش زخمی شد. وای مادرش از حال رفت.همشون منو مقصر میدونستن. ( دعوا از اینجا شروع شد که من رفت خونشون براش سوپ درست کنم مریض بود نزدیک عروسی برادرش هم بود اونا رفته بودن خرید، مادر همسرم که امد همسرم به مادرش توپید زن من خسته شد پا شو به زن من کمک کن که تو دلم منم خوشحال شدم .بعد یک ساعت همسرم به من گفت پاشو بریم خونه شما اونجا بشینیم.منم گفتم از صبح هرجا بودی همون جا بشین و از این حرفا که شوهرمم همش میخندیید . که باباش گفت به شوهرم مزاحم نشید آخه. منم گفتم آخه کی به حرف این گوش میکنه منظورم شوهرم بود که چون زن برادرش نشسته بود ، شوهرم که دید خیلی دارم همش ضایعش میکنم اروم گفت ا چرت نگو. که رفتم اتاق اومد دنبالم.گفتم خجالت نمیکشی جلوی اون دختربه من میگی چرت نگو. بهش گفتم باید بریم جلوی اونا از من مغذرت خواهی کنی وگرنه نمیام عروسی که اینارو با بدترین حال ممکن میزدم بهش اونم میگفت اروم باش منظورذی نداشتم که انقدر گفتم و گفتم که صبرش تموم شد و از اتاق رفتنی بیرون اون فحش و داد.
حالا به منو حقو میدید ؟؟
یا همش دوست داره من رابطمو با برادرشو زنش خوب کنم.
عصبانی میشه بدجور فحش میده البته منم همون حرفارو به خودش میزنم.
اصلا دلم نمیخواست اینطوری باشیم . بعد اون دعوا احساس میکنم جاریم تو دلش به من میخنده که شوهرم که الم شنگه ای راه انداخت. البته شوهرم با اون دعوا کرد که تو لابد به یه چیزی گفتی گه زن من حساس شد. البته اخرش من متهم شدم وای وای خیلی بد بود.

- - - Updated - - -

سلام دوستان عزیزم.خیلی ممنون از کامنت هایی که کذاشتین.
نمیدونم باید چی بگم. جاهایی که باید پشتم میبود نبود.
از شماها میپرسم کدوم شوهری جلوی پدر و مادرش و برادر و زن برادرش به همسرش و زن برادرش فحش خیلی بدی میده ؟؟؟؟؟( البته برادرش فکر کرد شوهرم به اون و زنش فحش داد ) که وای چشتون روز بد نبینه شوهرم برادرش باهم دعواشون شد تو دعوا شوهرم صورتش زخمی شد. وای مادرش از حال رفت.همشون منو مقصر میدونستن. ( دعوا از اینجا شروع شد که من رفت خونشون براش سوپ درست کنم مریض بود نزدیک عروسی برادرش هم بود اونا رفته بودن خرید، مادر همسرم که امد همسرم به مادرش توپید زن من خسته شد پا شو به زن من کمک کن که تو دلم منم خوشحال شدم .بعد یک ساعت همسرم به من گفت پاشو بریم خونه شما اونجا بشینیم.منم گفتم از صبح هرجا بودی همون جا بشین و از این حرفا که شوهرمم همش میخندیید . که باباش گفت به شوهرم مزاحم نشید آخه. منم گفتم آخه کی به حرف این گوش میکنه منظورم شوهرم بود که چون زن برادرش نشسته بود ، شوهرم که دید خیلی دارم همش ضایعش میکنم اروم گفت ا چرت نگو. که رفتم اتاق اومد دنبالم.گفتم خجالت نمیکشی جلوی اون دختربه من میگی چرت نگو. بهش گفتم باید بریم جلوی اونا از من مغذرت خواهی کنی وگرنه نمیام عروسی که اینارو با بدترین حال ممکن میزدم بهش اونم میگفت اروم باش منظورذی نداشتم که انقدر گفتم و گفتم که صبرش تموم شد و از اتاق رفتنی بیرون اون فحش و داد.
حالا به منو حقو میدید ؟؟
یا همش دوست داره من رابطمو با برادرشو زنش خوب کنم.
عصبانی میشه بدجور فحش میده البته منم همون حرفارو به خودش میزنم.
اصلا دلم نمیخواست اینطوری باشیم . بعد اون دعوا احساس میکنم جاریم تو دلش به من میخنده که شوهرم که الم شنگه ای راه انداخت. البته شوهرم با اون دعوا کرد که تو لابد به یه چیزی گفتی گه زن من حساس شد. البته اخرش من متهم شدم وای وای خیلی بد بود.