سلام باغبان عزیز
ممنونم که به تاپیکم سر زدی
مطمئننا اگر امید به زندگی و خانواده دوستی و معذوریت دینی نبود روباه رو به آتیش میسوزاندم و خاکسترش رو در جوی آبی رها میکردم تا شاید بوته خاری سیراب گردد و همه خبث طینتش به بوته خاری خلاصه گردد، اما قدر زندگی ام بیش از این است
باغبان عزیز درست میگید دیروز برای تحقیقات زن جدیدش مجبور شدم نبش قبر کنم تا جواب سوالای مربوط به ازدواج این دختر جدید رو بدم و تا ساعت ها حالم بد بود و خب عصر با دیدن خانواده ام و دورهمی خانوادگی که هرروز اتفاق میفته و بدون اینکه خبر داشته باشند حالم بده ، آروم شدم و واقعا از ذهنم رفت، فقط صبحی اسم روباه فوت شده چند باری تو ذهنم اومد که حل میشه،،،،تصمیم دارم به خاطر رعایت حال خودم دیگه به هیچ دلیلی برای کسی خاطرات تلخ گذشته رو بازگو نکنم
درسم رو بجایی نرسوندم و رهاش کردم اما کار میکنم و البته دوست دارم توی کسب پایه محاسبات نظام مهندسی تلاش کنم اما ذهنم یاری نمیکنه و اراده ام کم شده و مدتیه حال طراحی هم ندارم هنوز به خودم میرسم و غذای سالم و ارگانیک مصرف میکنم به خانواده ام اهمیت میدم خوش اخلاقم و نسبتا زندگی خوبی دارم ، اما از درس خوندنم راضی نیستم به پروانه اشتغال پایه محاسبات نیاز دارم ، شما راه حلی برای کسب اراده و پشتکار لازم در درس خوندن دارین؟ممنون میشم راهنماییم کنید










علاقه مندی ها (Bookmarks)