بارها با خودم به اين فكر كردم كه شايد ازدواج با من براش منفعتي داشته ولي از لحاظ مالي هر دو خونواده در يك سطح هستيم البته همسرم كاملاً استقلال مالي داشت و براي هزينه ازدواج و مراسم پول ذخيره داشت وفقط يه كم پول كم اورد كه اون هم به عنوان قرض از پدر شو هرم گرفت...پدر و مادر من براي همسرم ارزش زيادي دارن به جرئت مي تونم بگم حتي كه پدرم رو مثل پدر خودش دوست داره اين مربوط به بعد ازدواج نيست بلكه از بچگي اين محبت و لطف وجود داشته .... تو دوران عقد هم اصلاً رفتارش مشكوك و سرد نبود هرچند كه خيلي عاشقانه هم نبود... هرچند اصلاً دوست ندارم به طلاق هم فكر كنم ولي يكبار بهش پيشنهاد كردم از هم جدا بشيم كه گفت اصلاً فكرش رو هم نكن خونواده ها پوستمونو مي كنن گفتم خب تكليف من چيه گفتهميني كه هست !! اصلاً جواب نداد ... باخواهر شوهرم خيلي دوستم و سعي كردم از زير زبونش بكشم كه خواستگاري از من به خواست همسرم بوده يا به اجبار مادر شوهرم كه گفت معلومه به خواست خودش پا پيش گذاشتيم... واقعاً گيج شدم اگر به خواست خودش اومد خواستگاري اگر واقعاً منو مي خواسته اگر اجباري در كار نبوده پس اين رفتار ها چيه؟! من خودم فكر مي كنم اون خانم برگشته تو زندگيش و به همش ريخته چون يه هفته قبل از عروسي به هم ريخته بود و حسابي عصبي وقتي ازش پرسيدم گفت فشار كار ها و عروسي اينجوري شده و چيزي نيست... تورو قران من نمي خوام از دستش بدم









علاقه مندی ها (Bookmarks)