با سلام و تشكر از همه دوستان عزيزم كه وقت گذاشتند و جواب دادند. بخصوص شادى و نجمه كه هيچوقت تنهام نذاشتن.
جناب باغبان واقعا از نظرات سازنده تون نهايت تشكر رو دارم، و نهال عزيز ممنون از پاسخت. همسرم ديشب زنگ زد و اومد دنبالم رفتيم بيرون شام خورديم و اومديم خونه. همسرم گفت نتونستم برم سراغ وكيل، گفت براى جدايى هميشه وقت هست يك فرصت دو سه ماهه به هم بديم اگه نتونستيم با خوبى از هم جدا ميشيم. گفت تو خيلى دختر خوبى هستى ولى عيبت اينه كه بچه موندى، گفت سنت زياده ولى بچه موندى. گفت اين چيز بدى نيست فقط من آدم كم حوصله اى هستم.
منم در جواب همسرم فرصت دو سه ماهه رو قبول كردم و تصميم گرفتم براى اين دو سه ماه از توصيه هاى جناب باغبان و نهال جان استفاده كنم، ببينم آيا ميتونم يا نه؟!!!!
شادى، دنيا و نجمه جان، به نظرم من نوشته هام كمى باعث سوء تفاهم شده چون دليل موندن من تو رابطه پولدارى شوهرم نيست، من فقط سئوال بود تو ذهنم كه زندگى با امكانات خوبه يا زندگى با عشق خوبه؟! من خودم جزء اون آدمهايى هستم كه در پى آرامشم ولى نظرات خيلى ها و حتى بعضى مشاورها منو گيج كرد كه آيا اگه زندگى عادى با شوهر عاشق داشته باشم آرامشم از بين ميره يا نه؟! الان من هنوز نميدونم زندگى با عشق خوبه يا با پول؟؟؟؟؟؟
من ديروز از مادرم پرسيدم كه چرا عليرغم اين همه رفتار زشت محمد هنوز مادرم اصرار داره من به زندگى ادامه بدم، گفت از اونجايى كه تو دختر خيلى خيلى حساسى هستى طلاق برات شكست بزرگى ميشه و اثرش تا چند سال تو روحيه حساست ميمونه، گفت من نميگم به هر قيمتى كه شده ادامه بده ولى نهايت تلاشتو بكن كه بعدا حسرت تو دلت نمونه كه ميتونستم فلان كار رو برا حفظ زندگيم بكنم و نكردم، گفت بذار اگه قراره جدايى اتفاق بيفته تو خيالت تخت و راحت باشه بابت جدايى.
اينكه فرمودين من به نظرات توجه نكردم رو قبول نميكنم، نظرات دوستان اگه نبود من هنوز همون آدم سرد بودم، من از ماه رمضون به اينور واقعا تغيير كردم، حتى من كه هميشه خونه همسرم بودم و باهاش زندگى ميكردم الان فقط هفته اى دو روز خونش هستم كه هميشه هم اون اصرار ميكنه، من از نظرات استفاده كردم كه الان اسم همسرم رو صدا ميزنم، واقعا اين سايت واسه من خيلى خيلى مفيد بوده و هست.
آقاى فريد،
واقعا درست حدس زدين شك من تبديل به يه بيمارى روحى روانى شده و اذيتم ميكنه.
به نظر مياد شما تاپيك هاى قبل منو نخوندين. من و همسرم يك ساله كه عقديم و منظور دكتر اين بود كه من كه ٣٢ سالمه و همسرم ٣٩، و براى شروع زندگى و بچه دارى زياد طول نديم. در مورد تمايل همسرم تو تاپيك هاى قبلى توضيح دادم ولى الان نسبت به قبل خيلى بهتر شده.
در مورد دير ازدواج كردنم بايد بگم كه انقدر درگير درس بودم كه دلم نميخواست اصلا ازدواج كنم، حتى ميخواستم از ايران برم كه مادرم كاملا ناراضى بود و زمانى كه با همسرم آشنا شدم با اينكه چند خواستگار ديگه هم داشتم به مادرم گفتم اگه با اين آدم ازدواج كردم كه هيچ ازدواج نكنم ديگه ميرم، شايد هم طى چند سال تنها كسى كه به دلم واقعا نشست و از ته دل خواستم همسرم باشه فقط محمد بود.









علاقه مندی ها (Bookmarks)