از قضای روزگار، وضعیت فعلیم از نادرترین موقعیت های زندگیم هست که تو رودربایستی گیر کردم. بر خلاف الان اخلاقم طوریه که حرفمو رک و راست میگم . حتی دوره خدمت سربازی با اینکه تو فضای غیر منطقی بودم بازم حرفامو راحت به مسئولم میزدم و از حقم دفاع می کردم. ولی نمیدونم از شانس روزگار تو این مورد تو بدجور وضعیتی گیر کردم. هزار بار خودمو مذمت می کنم که چرا با معرفی اون آشنای نزدیک وارد این شرکت شدم. واقعیتش تعریف از خود نباشه ولی چندین بار مدیرعامل و بعضی از همکارا اذعان کردن که مهارت های خوبی داری و کارتو بلدی. حتی به خیلی از همکاران تو حل مشکلات فنی کمک می کنم.
مطمئنا یه طرف این مشکلات خودم هم هستم به این صورت که من با اخلاق و شخصیت خودم در این محیط و بار روانی نمی تونم راحت باشم. خیلی از افراد هستن که هر نوع حرف و رفتاری باهاشون بشه اصلا عین خیالشون نیست.
بازم میگم مدیر، از لحاظ ادب و نزاکت آدم خیلی خوبیه ولی هر موقع بحث مشکلات رو پیش کشیدم فکر کرده که دارم غر میزنم که مثلا حقوقم رو بالا ببره یا اینکه با شخص خاصی مشکل دارم یا میخوام پلتیک بزنم و فقط گوش کرده و آخر سر باز حرف خودشو زده در حالیکه من فقط میخواستم فضای روانی بهتر بشه و من رو فقط با رفتارهای خودم بشناسه مثل بقیه همکارا و مثل یک شخص غریبه. منم که نمی تونم به خاطر راحتی خودم بگم فلان تذکر رو به همه بده یا فلان قانون رو وضع کن. این نهایت خودخواهیه!
خلاصه اینکه با سبک سنگین کردن های زیاد و تجربه چند ساله تو این محیط به این نتیجه رسیدم و اکثر راه ها رو امتحان کردم و فقط میخوام با خوبی و خوشی جدا شم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)