نقل قول نوشته اصلی توسط maziyarhosaini نمایش پست ها
شايد پسر ميخواسته،شايد مشکل رواني داره.چرا حرف حساب مادر رو نمي پرسي؟؟؟؟شما مي توني با درس وکار سريع به اسقلال مالي برسي،يک پسري هم مثل خودت رو زير سر بزاري براي ازدواج .زندگي بي عشق بي فکر و بي لذّت به چه درد مي خوره؟جنگ جنگ تا نابودي
اینک پسر دوسته تا یه حدی درسته..با برادرم رفتارش خیلی بهترهاستقلال چیزیه ک مطمئنن حال منو میتونه بهترکنه..دوسال تو یه شهر دیگه درس خوندم اونجا خوابگاه میموندم اون دوسال بهترین سال های زندیگم بودن چرا؟ چون اونجا حس مستقل بودن داشتم حس مسئولیت داشتم..وقتی اونجا بودم حالم واقعا خوب بود خیییلی شادو سرحال بودم بعد از اونجا دیگه نتونستم اونجوری سرحال باشم..یکی از دوستای خوابگاهم وقتی منو تو خونه دید اصلا باورش نمیشد ک من همون دختر تو خوابگاه باشم همش میگفت تو چرا اینجووری شدی چرا انقد ساکت شدی چرا مثل افسردها شدی چرا خندهات این شکلی شدن( اخه خندهای من تو خوابگاه معروف بود مثل این میخندیدم ولی الان یکی یه جک خیلی بامزه هم تعریف کنه خیییلی زور بزنم یه لبخند کج و کوله س اونم بخاطر اینک طرف ناراحت نشه :/ دوستم واقعا از دیدن این شخصیت من تعجب کرده بود ک اون دختر سرحالو شاد ک همش اهل بگو بخند بود چرا این شکلی شده..درستش اینه ک من همیشه همین شکلی بودم اون دوسال اونجا یه شکل دیگه بودم ک الان به شدت دلم میخواد اونجوری باشم و احساس میکنم خود واقعی من اون دختر بود و دلم برای خودم تنگ شده :(زندگي بي عشق بي فکر و بي لذّت به چه درد مي خوره؟ به هیچ دردی :( واقعا زندگی من الان بدون هیچ لذت و هیجان و امیدو انگیزس..هیچ رغبتی واسه ادامه وجنگیدن ندارم

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط جوادیان نمایش پست ها
سلام

ممنون بابت جواب دادن سوالات..

اولین راه اینه که مادرتونو ببرین روانشناس.. روانشناس با پرسیدن سوالاتی و حرف زدن با ایشون میتونه بفهمه این ناراحتی و دیکتاتور بودن از کجا سرچشمه میگیره و بعدا با طی جلساتی کم کم دید مادرتونو عوض کنه ..

ولی اگه مادرتون سخت راضی بشه بره روانشناس و با این اوصافی که نوشتین معلومه که سخت راضی بشه و یا اصلا راضی نشه بره پیش روانشناس, بهترین راه ازدواجتونه که برین سراغه زندگی خودتون .. البته اونم با حساب و کتاب
نه اینکه به اولین خواستگار جواب بله بگین.. در این برهه شما نیاز ندارید زیاد به مادرتون پیله کنید ..تا روانشناس نگفته چه مشکلی داره اصرار شما به نزدیکی با مادرتون بدتر خودتونو عذاب خواهد داد..

ممنون بابت جواب دادن سوالات..

اولین راه اینه که مادرتونو ببرین روانشناس.. روانشناس با پرسیدن سوالاتی و حرف زدن با ایشون میتونه بفهمه این ناراحتی و دیکتاتور بودن از کجا سرچشمه میگیره و بعدا با طی جلساتی کم کم دید مادرتونو عوض کنه ..

ولی اگه مادرتون سخت راضی بشه بره روانشناس و با این اوصافی که نوشتین معلومه که سخت راضی بشه و یا اصلا راضی نشه بره پیش روانشناس, بهترین راه ازدواجتونه که برین سراغه زندگی خودتون .. البته اونم با حساب و کتاب
نه اینکه به اولین خواستگار جواب بله بگین.. در این برهه شما نیاز ندارید زیاد به مادرتون پیله کنید ..تا روانشناس نگفته چه مشکلی داره اصرار شما به نزدیکی با مادرتون بدتر خودتونو عذاب خواهد داد..[/QUOTE]

سلام ممنون از توجه شما
قضیه روان شناس فک نکنم شدنی باشه..نمیاد..و این چیزارو اصلا قبول نداره وقتیم کسی باهاش حرف میزنه بدتر میکنه..مثلا مادرش یا خاله هام یا عمه م باهاش حرف میزنن و میگن با دخترت مثل دوست باش بزار بیاد حرفاشو بهت بزنه باهات راحت باشه..نمیدونم چرا سریع جبهه میگیره.
مادرم از اول توی فضای مردونه بزرگ شده..اخلاق و تفکراتش مردونه س..
هیچ وقت سعی نکردم به ازدوج بعنوان یه راهی برای فرار از این شرایط نگاه کنم..ولی انگار چاره ای جز این ندارم چون مسئله منو مادرم برای یکی دو روز نیس ک بگم حل میشه..از اول همینجور بوده وبقول شما اصرار من ب نزدیکی فقط باعث عذاب میشه چون اگه درست شدنی بود تا الان باید میشد.
هر دفه ک خواستگاریو رد میکنم بعدش به شدت پشیمون میشم..الان حس میکنم اصلا امادگی ازدواجو ندارم هرکی میاد رد میکنم ولی بعد بلافاصله پشیمون میشم.