شما اول فرمودید برادر شما حتما چیزی دیده و چرا شماره خانم شما دست برادرتون بوده.به وضوح منظور از این جملات مشخصه.بعد نوشتید مظورتون این نیوده.حرفتون رو نقض میکنید.نه من و نه خانمم وقتی با هم اون مدت رو قهر بودیم به برادرم چیزی نگفتیم اون از اینکه رفت و آمد من کمترشده بود بوهایی برده بود.پیش خودش گفته سنگ مفت گنجشک مفت.درهرحال ازنظر اخلاقی کارش بسیار زشت بوده حداقل حرمت من رو باید نگه میداشت .الان اگه خانمم هم بخواد با برادرم تنها یکجا باشه یا زیاد رفت وآمد داشته باشه من زیربار نمیرم.این از برادرم
دومین مسئله خواهرم.شما خانم شیدا نوشتید اگر برادرتون شوهرتون رو کتک بزنه با برادرتون کنارنمیاید.درسته؟حالا میخوام بپرسم چطور شما خانمها وقتی ازدواج میکنید پدرومادرو خواهرو برادرو دوست و همه اینها یادتون میره و شوهره رو میچسبید بعد وقتی برادر گردن شکسته زن میگیره شمشیر برای زن و زندگیش میکشید.پسر مردم مال شماست پسر خودتون هم مال شماست؟آنوقت یه ما مردها میگید سلطه گرو زورگو
شما اگه شوهرتون روزی که خانه آنها تشریف میبرید بخواهد به شما احترام بگذاره پیش خانوادش و خانواده شما و به شما هدیه بده میگی نه نمیخواد بدی؟پس چرا آن همه درباره هدیه گرفتن خانم من این فرمی نظر میدید.البته نظرتون محترمه و جای تفکر داره.
میخوام بدونم اگر من و شوهرخواهرم دعوامون شه آیا خواهرم شوهرش رو ول میکنه میاد طرف من؟معلومه که نه!پس چه انتظاری داره من زنم رو ول کنم طرف اون رو بگیرم ولو اینکه مقصر باشه.همانطور که شما شوهرتون و زندگیتون رو میخواید ما هم زن و زندگیمون رو میخوایم.ببخشید من با زنم میتونم بخوابم نه با کسی دیگه پس خیلی خیلی انتظار بیجاییه یه خواهر فکرکنه میتونه بیش از گلیمش پاش رو دراز کنه.این هم مهمترین مورد.
مادرخانمم رو چرا قطع رابطه کنم؟به جز احترام و عزت توی این سه چهارسال هیچی ندیدم از این بنده خدا.
برادرخانمم خیلی کار مزخرفی کرد به من حمله کرد.بعد از خواستگاری هم کلی با کارهای دیگه که کرد خواست از دلم درآره.کاری به کار هم نداریم لزومی نداره با اون قطع رابطه کنم وقتی الان سرش تو زندگیم نیست.کی گفته الان میتونه دخالت کنه.
مادرم رو من به مادر قول دادم ببرمش کربلا و امسال میبرمش.مادرم ولی پیش چشم من تیکه به خانمم مینداخت.پسر من آنقدر خوب بود مردم دنبالش میفتادن پسر من اینطوری پسر من فلان. بابا خوب نگو مادرمن.این هم نتیجه اش.و یک سری رفتارهای دیگه نمیخوام بگم قشنگ نیست.
من یا قطع رابطه با خانوادم صددرصد مخالفم خصوصا اینکه من فرزند آخر هستم بین چهار تا فرزند پدرومادرم.برادر بزرگم هم قبل از دنیا آمدن من توی دهه 60 هفده سالش بود شهید شده و پدرمادرم خیلی داغدارند.ولی با لج و لجبازی هم نمیتونم این زندگی رو پیش ببرم.یدفعه میزنم به سیم آخر خونه زندگی رو بفروشم دست زنم رو بگیرم برم اون سر دنیا دیگه چشمشون به من نیفته همه از دست هم راحت شیم دلم برای پدرمادرم میسوزه.
زنم رو دوست دارم لپ کلام هیچ فرمی هم حاضر نیستم از دستش بدم یه هیچ قیمتی.










علاقه مندی ها (Bookmarks)