با سلام
منم دهه شصتی هستم و دقیقا دچار همین تفکرات آزار دهنده ام. اما این تاپیک حرف دلم رو به خودم زد. احساسم رو به غلیان آورد و اشکم رو سرازیر کرد. خودم نمیدونستم چرا این چند وقته احساس شکست میکنم. من هم با غول کنکور مقابله کردم. ۸ ساعت در روز درس خوندم و تفریحاتم رو کنار گذاشتم. مرور روزهایی که خانواده ی متعصب خودم رو راضی کردم که رشته دوست داشتنی و درواقع عشقم رو در شهر دیگه ای ادامه بدم قلبم رو به درد میاره. وبعدش ازدواجم با خانواده ی سنتی تر و بچه دار شدن که باعث شد انصراف از تحصیل بدم ..و افسردگی و سرخوردگی و سرزنش خودم و حالا مقایسه ی خودم با همسالانم که هیچ، با کوچکتر از خودم باعث شده خودم رو یه بازنده بدونم. الان میخوام بعد از ۱۱ سال که مال خودم نبودم به آرزوهام جواب بدم ..خواستم تو آزمون استخدامی آموزش و پرورش شرکت کنم. اما شرط سنی لعنتی نذاشت. نمیتونم معلم بشم. من که عاشق مدرسه و تدریس هستم. اونوقت دهه هفتادی هایی جای منو میگیرن که هیچ انگیزه ای برای این کار ندارن و همینا قراره به بچه هام تو مدرسه درس بدن. نمیگم همه ثبت نام کنندها تو این آزمون اینطورین. حالا نمیدونم توی جای درستی بودم یا نه...