سلام رضا جان ، مشکلت دقیقا انگار مشکل منه ، من هم همین بلا سرم اومده ، با یه دختری ازدواج کردم که قبل از من نامزد داشت ، من بهش گفتم که وضع مالیم خوب نیست و کار ندارم اما اون گفت که نگران نباش من سرمایه و ارث پدری ندارم و میفروشیم ، اما درست بعد از ازدواج فهمیدم که این حرفش فقط یه وعده سرخرمن بوده که با من ازدواج کنه ، اما با این حال من بازم کوتاه اومدم و گفتم اشکال نداره و زندگیم رو کردم اما انگار که تازه اون طلبکار بود ، هر روز دعوا و بهانه گیری ، همش حرف پول نداشتن و بیکاریمون رو میزنه در حالی که من همون اول بهش گفتم قضیه رو اما انگار اصلا حرف به گوشش نمیره و فقط دوست داره حرف خودش باشه ، نه به اون شور و اشتیاقش برا ازدواج با من و نه به این نساز بودنش و ناسازگاری ، انگار که فقط برای اینکه جلوی فامیل پز بده که با یه پسر مجرد بعد طلاقش ازدواج کرده اومد تو زندگیم
اصلا انگار من شوهرش نیستم ، منو آدم حساب نمیکنه ، هرچقدر بیشتر بهش محبت کردم نتیجه عکس داد ، خانواده من هم که اصلا درست درمان حمایتم نمیکنند ، مادرم که بچه بودم فوت شد ، بابامم فقط بلده طرف زنم رو بگیره از اون بیجا و بیخودی حمایت کنه ، انگار نه انگار که پدر منه ، بیشتر انگار پدر زنمه ، فقط خواهرم باهاش بده اونم بخاطر اینکه دشمنیش رو بهش نشون داده و ازش کینه داره ، شده دشمن خونیه خواهر من ، واقعا نمیدونم این چه شیطانی بود اومد تو زندگیه من
الان هم که پنهانی و بدون اجازه من رفته خانه مادرش ، نمیدونم چی تو سرشه ، نه طلاق میگیره و نه درست درمان زندگی میکنه ، انگار من به زور اوردمش سر سفره عقد
واقعا صد رحمت به زمان مجردی ، دیگه حالم از این رسم مسخره ازدواج داره بهم میخورده