ممنونم از دوستانی که پاسخ دادن.همسرم جمعه عصر اومد دنبالم و من الان خونه ام. اما حال خیلی پریشونی دارم.نه تنها نتونستم رفتارم و اصلاح کنم بلکه فکرم دنبال بدترین انفاقاست.احساس میکنم مغزم درحال منفجر شدنه.همش ناخوداگاه دنبال نشونه ای میگردم که ثابت کنه وقتی من نبودم زنی توی خونه بوده.در صورتیکه وقتی منطقی به قضیه نگاه میکنم میبینم اون کسی که ۱۱ ساله میشناسم امکااان نداره اینکارو بکنه. از طرفی وقتی همسرم میاد از دلایلش برای تعهد به زنذگیش برای پدر و مادرم توضیح میده امکان نداره این ریسک و بکنه همونشب کسی و به خونه بیاره.کلا ازین فکرای منفی تو سرم پر شده همش یچیزی من و هول میده به سمت اینکه وارد فیس بوکش بشم در صورتیکه میدونم این بار عواقب چنین کارایی چیه.خدا به من کمک کنه.حال خیلی بدی دارم.
ار طرف دیگه ناامید ناامیدم.من خیلی واسه زندگیم انرژی گذاشتم هم بقیه حسرت زندگیمو میخوردند هم خودم با توجه به عاشقانه های همسرم فکر میکردم از زندگیش راضیه.ولی همه چی مثل آوار رو سرم خراب شده.آبروم که پیش همه رفته.همسرم هم که تا یک قدمی طلاق رفته. دیگه سردرگمم اصلا نمیدونم چکار باید بکنم دیگه.
هر چی گشتم تو سایت مطلبی در مورد اعتماد و مثبت اندیشی و ... پیدا نکردم.ممنون میشم کمکم کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)