من تاپیک های قبلیتونو خوندم. درست میفرمایید کارشون زشته. ولی به نظر من نقطه ضعف دست شوهر و خواهرشون ندید. شوهرتونو نسبت بهشون حساس کردید. همسر من فوق العاده نسبت به مادر و حواهرش حساس بود. به طوریکه به خاطر یه سوءتفاهم در رابطه با خواهرش دست رو من دراز کرد. اگه من یه چیزی در باره خانوادش میگفتم و حتی حق با من بود زمینو زمانو زیرو رو میکرد. منم حساسیت به خرج میدادم و حتی ته دلم از خانوادش متنفر شده بودم. اونم به این موضوع پی برده بود و بارها برای اینکه لج منو ور بیاره جلوی خانوادش و جاریام میگفت زن فقط مادر و خواهرم و یه موی اونا رو نمیدم صدتا مثل تورو بگیرم. ووو تا اینکه من به خودم اومدم . چون فقط خودم عذاب میکشیدم و خرد میشدم. پس دیگه اهمیت ندادم و حتی باهاش همکاری میکردم و میگفتم معلومه که مادر ادم فقط یدونس. با خانوادش صمیمی تر برخورد کردم . الان دیگه حساسیتش خیلی کم شده و حتی اگه من چیزی بگم بهم گوش میکنه. شما هم کمتر رو این موضوع زوم کن . تو زندگی انقدر مسایل پیش میاد که بعدا به این افکاری که داشتی میخندی. به خودت میگی چرا خودمو عذاب دادم. سعی کن با خانوادش صمیمی تر بشی البته حد خودتو حفظ کن. اونا نباید حس کنن تو خودتو از اونا جدا میدونی. میدونم سخته ولی شدنیه. خواهر شوهرتم شرایطش بده بلاخره شکست خوردس شاید براش سخته ببینه اطرافیانش خوشبختن و هنوز با مسایل خودش کنار نیومده. به خاطر همین لجبازی میکنه. باهاش همدردی کن . اونم کم کم خسته میشه از کاراش دست برمیداره. کلا وفق دادن خیلی بهتره تا جنگیدن








علاقه مندی ها (Bookmarks)