از اخرين باري كه به اينجا سر زدم خيلي وقته كه مي گذره...شايد خوندن زندگي زن هاي ديگه برام هم خوشايند بود هم تلخ .. البته خوشايند از اين جهت كه بقيه هم مثل من تو زندگيشون مشكل دارن و باعث مي شه خدارو شكر كنم كه زندگي از بعضي جهات بهتر دارم يا غصه بخورم كه تو زندگي مشتركم( مشترك!!.. هه) بعضي چيز هارو تجربه نكردم يا ندارم. امروز يه سري به اينجا زدم و خواستم بنويسم ... مثل نوشته هايي كه هروقت دلم از همسرم مي گيره يا دلم مي شكنه مي نويسم...ولي اينبار مجازي...
تقريباً از زماني كه ارتباطم رو با مشاور قطع كردم ٣كيلو كم كردم ( ٢ ماه) البته از زماني كه ازدواج كردم تا حدود ١٤كيلو طبيعي كم كردم بدون باشگاه... امروز كه خودمو وزن كردم از اينكه٣كيلو كم كردم نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت!! وقتي مجرد بودم واسه هر يك كيلويي كه كم مي كردم ذوق مرگ مي شدم؛ ولي امروز هيچ حسي بهم دست نداد!!درس هاي تئوريم تموم شده و مي شه گفت كمتر سرم تو كتابه ولي همينم باعث مي شه بيشتر فكرم درگير زندگيم و غم و غصه هام بشه و بيشتر بريزم توي خودم.... موهام بلند شده و رفتم ارايشگاه و حسابي يه صفايي به چهره ام دادم... تنها جمله اي كه از سرِ توجه ازش شنيدم"قيافه ات بهتر شده ؛ ديگه مثل دانشجو خرخوناي دانشكده نيستي" ... من به همينشم راضي شدم .. هرچند تلخ ولي حداقل نشون مي داد كه بهزچشمش تغيير كردم...ميلم به غذا خيلي وقته كم شده... حوصله ي بيرون رفتن هم ندارم خيلي كم بيرون مي رم... وقتايي كه مي ديد دلم تنگه دارم از غصه مي تركم ... محض رضاي خدا حتي يك كلمه هم براي دلداريم حرف نزد... نمي دونم چرا با تموم اين بي محبتي و بي توجه هايي كه داره بازم اين دل بدبخت من دوسش داره... مي دونم احمقانه است ولي من دوسش دارم .. دلم مي ره براش ... كاش مي فهميد عصبانيت و حرف هام فقط به خاطر اينه كه توجه اش رو جلب كنم ؛ شدم مثل بچه هايي كه مي خوان مامان باباشون ببيننشون.... تنهام و دوسش دارم
٤/٩/٩٥...ساعت١٢:١٦








علاقه مندی ها (Bookmarks)