شیداجان من تامیشه از دعواگریزونم یعنی بارهاشده چیزی گفته من سکوت کردم خصوصا دراین پنج ماه اخیر.به خودم قول دادم اگه توگوشمم زد حرفی نزنم.از درون داغون بودم ولی به روی خودم نمیاوردم درسته این رفتارهای من ازروی انفعالم بود نه ازگذشت واقعی.چون اگه واقعا گذشت کرده بودم الان اینقدرپریشون نبودم،ولی خونوادش که کور نبودند میدیدند رفتارهاشو ودرمقابل عکس العمل منو به حساب درک بالام میگذاشتن نه انفعال ازنظر روانشناسی.منم یه آدمم مگه چقدرتحمل دارم!یک ماه بود بی احترامیهاش خیلی بیشتر شده بود.آخرین باری که پیش خونوادم رفتم موقع خداحافظی بابام اومد دم در گفت دلم براش تنگ شده میخوام سلامی عرض کنم اون لحظه به معنای واقعی قلبم داشت میومد تودهنم.به بابام گفتم زحمت نکشین ولی سریع رفت دم ماشین.گفت سلام...آقا ولی درجواب همسرم یه سلام زیرلبی کرد بدون اینکه نگاهی به بابام بکنه بعدم بدون خداحافظی گاز ماشین گرفت.اون لحظه ای که تحقیر ورنگ مثل گچ بابامو دیدم هیچوقت فراموش نمیکنم.ولی هیچی به روش نیاوردم روال عادی زندگیمو گرفتم بازهم شکسته تر ازقبل.خداشاهده محبتم بهش هیچ تغییری نکرد بدون چشمداشت بود تااینکه بداخلاقیاش روزبه روز بیشترشد انگار محبتم عصبیش میکرد حتی یه بار مادرشوهرم گفت:خیالم راحته اگه روزی سرمو زمین بذارم فلانی ازهیچی برای پسرم کوتاهی نمیکنه کاملا میفهمیدم چقدر بهم ریخته.اونشبی که به برادرم پیام داد چیزی نگفتم ولی قبول کنین پیمونم سرریز شد وقتی فهمیدم میخواد به مامانم پیام بده دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
الان یه روند توزندگیم پیش گرفتم یه لیست برای خودم نوشتم:درددل کردن ممنوع،زیادی توی دست وپا بودن ممنوع،درمقابل حرفاش فقط سکوت،همراهی کردن در همه جاممنوع (فکرمیکنم اینقدر محبتم زیادی بوده که دلشو زده بنابه دلایلی که گفتم)و...برای هرکدوم اگه انجام ندادم امتیاز مثبت اگه دادم منفی.در آخر یه زمانی رو برای خودم معین کردم اگه زبونم لال تاده سال دیگه به همین روندش ادامه بده البته اگه تااون موقع دیوونه نشده باشم یانمرده باشم اونوقت اقدام به طلاق میکنم چون تااون زمان بچه هام سنشون اینقدر هست که بتونم حضانتشونو بگیرم.ممکنه تواین ده سال اتفاق دیگه ای بیفته مثلا خدای نکرده مادرشوهرم بمیره دراونصورت بنا به گفته خودش که تازمانی مامانش زنده باشه من زنشم پس زودتر جدامیشم.
الان اینقدر حال روحیم خرابه که دلم میخواد یه مدت زیادی نبینمش ولی چه کنم که هیچ چاره ای ندارم باید تحملش کنم.ذخیره محبتم تموم شده از این به بعد هرکارکنم خودش بهتر از هرکس میدونه که ظاهریه.بارها بهم گفته تو اگه خودتم بکشی برای من هیچ فایده ای نداره.خودتون حساب کنید آدم بااین شرایط میتونه به یکی عشق بورزه ودوستش داشته باشه.چقدر دلم میخواد همه عالم بگن این هیچی نمیفهمه ازش بدمون میاد ولی برای شوهرم عزیز باشم
درآخر خیالتونو راحت کنم اگه اون مکالمه اون شب ماهم اتفاق نمیفتاد به کوچکترین مخالفتی ازجانب من با هرحرفش همین بساط الانو داشتم یعنی بنظرم دنبال بهونه ای میگشت تادیگه نذاره خانوادمو ببینم









علاقه مندی ها (Bookmarks)