الان چند روزه دارم تاپیکهایی که مشابه من مشکلشون بود میخونم به این امید که چیزی ازتوشون پیداکنم به درد زندگیم بخوره.تاپیک تخصصی sheباآقایsciمیخونم ونت برداری میکنم.بخش اعظمی از خطاهای خودم رو پیدا کردم وباتمرین سعی دررفعشون دارم(هرچند اگه قرار باشه انجامشون بدم باید یه آشتی بکنیم).ولی امروز وقتی آخرین تاپیک از هرکدوم افرادی که مشکل داشتند خوندم به طرزوحشتناکی ناامید شدم.به این خاطرکه هرکدومشون یادرشرف جدایین یاجداشدند.وای خدای من خیلی سخته به شدت از آینده میترسم.دروغ چرا دلم میخواد زندگیم درست شه مثل ده سال پیش،بالاخره هرچی باشه فکرمیکنم بازسازی این زندگی آسونتراز ساختن یه زندگی جدید باشه.ولی چه جوری؟؟!!!!
الان تنها برنامه ای که دارم دیگه به هیچ وجه مشکلاتمو به خانوادش انتقال ندم بطوریکه وقتی مامانش پرسید میذاره بری پیش خونوادت دیدیشون؟به دروغ گفتم آره هفته پیش دیدمشون.هفته ای یکباربیشتر نمیرم هرچقدرمیگن بیا بهونه درسهای پسرمو میارم.رابطمون باهم سنگینه.یعنی درحدسلام وخداحافظ ودرخواست برای خرید خونه.
شاید بگین برای صحبت کردن وآشتی پیشقدم شم ولی باپیشینه ای که ازش دارم به هیچ وجه آشتی نمیکنه تازه سرسنگینترم میشه.چراکه فکرمیکنه فقط اشتباه ازجانب من بوده،درضمن این جمله تکراریش که من براش مردم رو باید بشنوم(اگه بایه عذرخواهی مسئله حل میشد انجام میدادم ولی طبق برنامه سابقش باید یه باج درست وحسابی بهش بدم تایه مدت بهتر میشه ولی بعد دوباره براش همه چی عادی میشه وهمون روال کم محلی وبیتوجهی رو پیش میگیره)پس سعی کردم بظاهر به قهرش بی اعتنا باشم وعادی باشم باهاش.البته این دومین دفعه ایه که اینجور برخوردمیکنم دفعه قبل بافوت برادرشوهرم ووصیتش تاچندهفته ای اوضاع روبراه شد ولی اینبار قراره چه اتفاقی بیفته!همش میترسم نکنه یه اتفاق بد دیگه پیش بیاد یابکل زندگیم نابود شه یاخوب شه ولی بواسطه اون اتفاق بد.
راستش درعین اینکه دلم میخواد اوضام درست شه میترسم خواست خدا این نباشه ودرست شدنش به معنای جداشدنمون باشه.برای خودم خط قرمز تعیین کردم اگه خیانت کنه جدامیشم ولی بازهم میترسم از اینکه این اتفاق بیفته.
لطفا برام دعاکنین(حالا خواهرشوهرمو ول کردم چسبیدم به شماکه دعام کنینفعلا تنها چیزی که آرومم میکنه همون دعاست)
خلاصه حال این روزام یه بار امیدوارمیشم که همه چی درست میشه وگاهی باخودم فکرمیکنم اگه تاآخر عمرم دیگه نذاره خونوادمو ببینم چی!دلم خیلی براشون تنگ شده فکراینکه روزی که قرارباشه ببینمشون روز جداییم باشه دیوونم میکنه![]()







فعلا تنها چیزی که آرومم میکنه همون دعاست)

علاقه مندی ها (Bookmarks)