نقل قول نوشته اصلی توسط mehdi.ma.mm نمایش پست ها
بچه چندم هستید؟تربیتتون چطور بوده؟
سنتون؟تحصیلات؟
چقدر میل تنهایی دارید؟تو فکر و خیالاتتون چقدر با خودتون حرف میزنید و تو ذهنتون کارهای مختلف رو که دوست دارید انجام میدید؟یا گاهی کارهای عجیب و وحشتناگ؟
حس نمیکنید طیف های حسیتون کمه و همه احساساستون سخت تحریک میشن؟
و یا به محرک های حسی و بیرونی و حرف دیگران کاملا بی اهمیت هستید؟
به چارچوب های خانواده و جامعه و یا فرهنگی حستون چیه؟
چقدر به روابط دوستی و اعضای خانواده و فامیل احساس تعلق میکنید؟یا نه اصلا احساس تعلق ندارید و روابط رو وابستگی اضافه و دردسر بیخود میبینید؟
به پاداش و تنبیه کلامی اعضا خانواده اهمیت میدید یا نه؟در کل بقیه شما رو چی میبینن؟نصیحت پذیر یا نه؟

- - - Updated - - -

یه چیز دیگه که یادم رفت بپرسم



راجب علاقت و تفریحاتتون بگید
آیا از تفریح و کار گروهی بیشتر لذت میبرید یا تکی و خصوصی و تنهایی؟
کمی راجب سوالات بالا توضیح هم بدید

مراجع:
بخشید من تازه کارم نتونستم درست جواب بدم با گوشی می نویسم سختمه بچه اولم بچگی منظور زیر هفت سال هر چی می خواسم فراهم بوده برام..تا یه کم احساس ناخوشی داشتم می بردنم دکتر تو این دوران هیچ خاطره ی محبت آمیزی از مادر یادم نمیاد جز یه بار که بعد یه قضیه بغلم کرد ولی بعدش سریع دعوام کرد.خاطره ی محبت آمیز یعنی مثلا بغل کردن ناز کردن بوسیدن تعریف که می کنن می گن بعضی وقتا جایی زندانیم می کردن از فرط شیطنت. تا یه لحظه ازم غافل می شدن یه شیطنت می کردم بیش تر از طرف پدر مورد محبت بودم خیلی آزاد بودم وقتی ناراحت می شدم می رفتم گوشه ای کز می کردم تا بابام یا دیگران بیاد نازم رو بکشه ...ابتدایی خیلی کارای خطرناک می کردم از درودیواربالا می رفتم بازم بیرون از خونه بازی می کردم از هیجان خوشم میومدوقتی مجلس ختمی بود شاید واسه اولین بار فهمیدم مث بقیه گریم نمیگیره و فک می کردم چه طوری اونا گریشون میگیره فک می کردم محبت و دلسوزی مال فیلماس یا اگه می دیدم کم باور می کردم.
گاهی ادای مریض شدن رو درمیوردم تا دوستم بهم توجه کنه دروغ می گفتم دزدیای کوچیک که حتی خودمم نمی دونم دلیلش چی بود زودرنج بودم و پر توقع خیلی وقتا پدرطرف من رو می گرفت و دیگران رو مسخره می کرد دوس داشت از همه بهتر باشم واسه همین خیلی حسود بودم خیلیم بدجنس شده بودم مادر جلوی من از فامیل وهمسایه بد می گفت و من فک می کردم اونا بدن گاهی تلافیش رو روی بچه هاشون درمیوردم .اون جلوی من فامیلا و دیگران رو تحقیر می کرد.اگه رازی رو بهش می گفتم سریع به بابام می گفت.کم کم که دیدم من از همه بهتر نیستم افسرده شدم این قد زودرنج بودم وقتی کسی چیزی بهم می گف این قد تو خودم می ریختم یهو بغضم می ترکید و بلند بلند گریه میکردم یا روی کاغذ مینوشتم که همیشه اطرافیان می خواسن فضولی کنن و بخونن.نمی دونم چرا حدود ده یازده سالگی این قد عصبی شده بودم وقت خواب لگد می زدم و خیلی جابه جا می شدم.حرفا و منظورای دیگران رو بد برداشت می کردم اول راهنماییم خیلی فعال و درس خون بودم وقتی رفتم دوم افت کردم و ساکت تر شدم یادمه ناخنام رو میکشیدم به شیشه عادت داشتم یا تو فکری عمیق می شدم البته قبلا هم تو کودکی تو تخیل عمیق می رفتم ی این نابهنجاریا شاید از وقتی شروع شد که محیط زندگیمون عوض شد.یعنی شیش هفت سالگیم.شایدم بعدتولد فرزند دوم داداشم و کم شدن توجه به من. توبچگی خیلی حرف می زدم وبا دنیای اطرافمم ارتباط داشتم ولی نوجوانی خیلی تو خودم رفتم وسواس وافسردگی زودرنجی تنهایی حسودی تا خیلی سالازندگیم این طوری هدر رفت ارتباطم با دنیا خیلی کم شده بود و بی تفاوت بودم البته قبلشم بیخیال بودم ولی نه تا این حد...
بیشتر با جمعهای دوسه نفره شادم و تنهاییم چند سالیه دیگه زیاد دوسش ندارم.ذهنم خیلی فعاله خیلی حرف می زنه الان به کارای عجیب علاقه ندارم بچگی خیلی خیال پردازی و قهرمان بازی درمیوردم.
احساس دلسوزی و محبتم نسبت به دیگران خیلی کمه چن سالیه سعی می کنم خوب باشم اما درونم بی تفاوتیم هس.وقتی بچه ای می بینم ذوق زده نمی شم بارون که میاد ذوق نمی کنم...کنجکاوی زندگیم رو حس می کنم از دست دادم یا خیلی کم شده
به محرک های حسی و بیرونی و حرف دیگران کاملا بی اهمیت نیستم ولی نسبت به دیگران توجهم کم تره الان خیلی برام حرف دیگران مهم شده ولی چن سال پیش تقریبا اهمیت نمی دادم .الان روابط اجتماعیم خیلی بهتر شده قبلا حتی تو حرف زدن و درخواست کردن مشکل داشتم
به چارچوب های خانواده و جامعه و یا فرهنگی حسم خیلی کم بود الان دارم کم کم ازتباطم رو بیش تر می کنم...
چقدر به روابط دوستی و اعضای خانواده و فامیل احساس تعلق میکنید؟کم .راستی من بچگی خیلی گریم رو نگه می داستم و یهو می ترکید و سریع می رفتم کز می کردم دردودل نم ی کردمی خ
به پاداش و تنبیه کلامی اعضا خانواده اهمیت میدید یا نه؟از تنبیه خیلی می ترسم پاداشم زیاد ذوقی برام نداره.تا چن سال پیش بقیه من رولجباز بدجنس ساکت گوشه گیر خشک می دیدن الان باتلاشام بقیه می گن مهربونی و خیلی بهترشدی من رو آروم مذهبی عاقل می دونن ولی نمی دونن چقد حسرت دارم واسه تجربه ی عشق مهربونی احساسات پاک...شما می گین می شه من از ته دل دلسوز ومهربون بشم؟این قد افسرده و بی حوصله و حواس پرتم شدم...چون قبلا خیلی تو خودم بودم الان خیلی چیزای ساده رم نمی دونم یا استرس می گیرم نکنه خرابکاری
کنم.هل می شم جلوبقیه.تابلوهای نقاشیم پر ازاحساسن و توش استعداد خدادادی دارم...دوس دارم ازدواج کنم ولی می ترسم عاشق همسر وبچم نشم علاقمندیام کتاب و فیلم وشعر موسیقی گردش پیاده روی کوه نوردی.دوس دارم همیشه با یه نفرهمراه باشم دیگه از تنهایی خوشم نمیاد

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط nima1404 نمایش پست ها
سلام به هر حال روش زندگی هر کس متفاوته من هم یک روانشناس نیستم که بهتون بگم چیکار کنید یا نکنید
اما منم از اجتماع دوری میکنم و تقریبا نسبت به هیچ چیزی تمایل خاضی ندارم
ذوق نمیکنم
خیلی زیاد خوشحال نمیم و شاید خیلی اخلاقای دیگه
من میدونم فقط هر کس میتونه به خودش خیلی خوب کمک کنه به شرطی راه درست رو پیدا کنه فقط راهی که پیدا میکنید سعی کنید همیشه در کنارتون و دسترس باشه
شما راست می گین ولی من الان به خاطر آدما و اتفاقای خوبی که خدا برام پیش اورد خیلی از طرحواره های ذهنی اشتباهی که داشتم و مثل دیواری مانع ارتباطم می شد شکستن...مثلمثلا فک می کردم دوستم ندارن ...شما هم کم کم برین تو جمعا اول چیزی نگین بعد کم کم یختون وا می شه ممکنه به اندازه ی دیگران ذوق نکنیم ولی همینشم غنیمته دارم تمرین می کنم خودم رو رها کنم در زمان حال و این قد خودم رو دعوا نکنم به خاطر احساسم چون دست خودم نیس و ممنونم از همدلیتون وقتی می بینم مث منم هسن امیدوارتر می شم