سلام دوست عزیز
قبلا اینم امتحان کردم
فایده که نداشت هیچ بدتر شد.دیگه چون رفت و آمدشو بابام از خونه قطع کرد دیگه کسی نمیتونست دخالتی کنه ولی تاثیر دخالتای قبلیشون موند که موند.
خواهر و برادرم و مادرم که میگن ما هیچوقت راضی نمیشیم.دلمون ازش سرد شده و ازین حرفا.بابامم باهام سرد شده و گفته دخترم به حرف من گوش نمیده.امروز به مامانم گفتم اگ میخواین همین الان جدا میشم ولی تا آخر عمرم ازدواج نمیکنم و باید هرروز با ناراحتی های من زندگی کنین.
نامزدمم از حرفا و بی توجهی های خونوادم اونقد سرد شده که میگه خونوادت باعث شد ازت زده بشم. بعد ازدواج هیچوقت بهشون سر نمیزنم.رابطه تو هم باید باهاشون کم شه.
خونواده اونم میگن تو خونواده ای که نمیخوانت نرو.فقط به خاطر اینکه منو دوس دارن راضی به این وصلتن.
درمورد محبت کردن ، حقیقتش من روحیم فوق حساسه.بهش میگم همه چی درست میشه مهم اینه ک ما همو دوس داریم.
" ایشون هم تحت فشار کار و مشکلات است و هم نگران آینده روابط با شما و خانواده. حق هم داره. داره سختی میکشه و تلاش می کنه برای هر دوتون زندگی رو بسازه به جای دلگرمی باید نگران و ترسان از از خانواده تان باشه "
این حرفتون دقییییقا درسته
ولی من چیکار کنم . محبت که نمیشه همش از طرف من باشه .میگم دوس دارم مثل قبلا باشی و وقت زیاد برام بذاری نه اینکه بعد نیم ساعت من برات خسته کننده شم اما میگه من مثل قبلا نیستم اونجوری که با دوستام میگردم و تفریح میکنم و خوشحال میشم ، با تو نمیشه.وقتی میبینم دوستاشو به من ترجیح میده جیگرم کباب میشه.آخرش هم میگه من مشکلات و سختی زیاد دارم باید شب یه جوری آزاد بشم پس میرم با دوستام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)