
نوشته اصلی توسط
maryam.mim
سلام دوست عزیزم
خیلی ناراحت شدم از اینکه از نازاحتیهات گفتی می خوام به سهم خودم بهت کمک کنم.
در رابطه با موضوع گذشته منم تجربه اش رو داشتم و دارم ولی دارم موفق جلو می رم کاری هم که کردم این بود . اولا هر فکر ناراحت کننده ای که از گذشته به ذهنت میاد رو یا بنویس یا بگو فعلا صبر کن مثلا فلان سریال رو ببینم بعد بهت فکر می کنم شاید خنده دار باشه اما واسه من جواب داده یا مثلا بگو باشه بذار وقتش شد بهش فکر می کنم یا مثلا بگو باشه 5 مین خاطرات گذشته رو مرور می کنم اما فقط 5 دقیقه بعد می رم سالاد درست می کنم. منظورم اینه که تو برای افکارت برنامه بریز و کنترلش کن نذار افکارت به خصوص گذشته ها کنترلت کنه. این نشونه افسردگی هستش که آدم تو گذشته سیر می کنه. مثلا نامه رو پیدا کردی نخونش بذار سر جاش به جاش بگو یه نامه دیگه می نویسم براش.
یه مورد دیگه اینکه در مورد گذشته زندگی ات رو با کسی مقایسه نکن با گذشته خودت هم مقایسه نکن نگو خونه بابام اینجوری بود الان این وضعمه. نگو قبلا عذاب می کشیدم هنوزم می کشم بگو تجربه پیدا کردم بگو بزرگ شدم بگو از گذشته یاد گرفتم که برای خوشحال کردن بقیه زندگی نکنم از گذشته یاد گرفتم تا با شوهرم چطور برخورد کنم . می دونی این سختیها آدما رو با درک و شعور می کنه. می تونی خیلی ها رو درک کنی و تورو آدم ارزشمند تری می کنه. می تونی بچه هات رو خیلی خوب تر از مادرای دیگه حتی راهنمایی کنی. عذابهای گذشته همیشه هم بد نیست . خود من یاد گرفتم برای خودم زندگی کنم چون من همش رضایت شوهر مادر شوهر پدر شوهر برام مهم بود دیدم با وجود این کسی که متوجه نشه دستتم ات آرنج عسل کنی بذاری دهنشون بازم گاز می گیرن پس چرا از الان لذت نبرم. پس از گذشتت درس بگیر.
یه موضوع دیگه من و همسرم مشکلات این چنینی داشتیم در واقع مشکل تو زندگی همه هست شاید برای بعضی پررنگ برای بعضی کمرنگ من معمولا سعی می کنم تو تاپیک های مشابه زندگی خودم نظر بدم یا کمک می کنه یا حداقلش دلگرمی می ده. ما به مشاور مراجعه کردیم چون شوهرم حرف مشاور رو قبول داره نه حرف من رو قبول داره نه هیچ کس دیگه ای رو قبلش من مقاومت می کردم و ناراحت بودم که چرا باید حرفامو به وسیله شخص سوم بهش بزنم و این من رو عذاب می داد اما بعد به جنبه مثبتش نگاه کردم اینکه باز خوبه حداقل حرف یکی رو می پذیره و هر بار پیش مشاور می رفتیم من محکوم بودم و همسرم قربانی اینبار تصمیم گرفتم به جای شکایت و گریه و پیش کشیدن گذشته رفتار جراتمندانه داشته باشم و از خواسته ها و حق و حقوقم به عنوان یه زن بگم و تونستم مشاور رو قانع کنم که به همسرم بگه من به چی نیاز دارم و توجهی که ازم سلب شده بود رو بهم برگردونه.
مواردی رو که پیش میاد با همسرم و من رو ناراحت می کنه هر روز خلاصه وار یادداشت می کنم که به مشاور بگم و این باعث می شه وقتی می نویسم از دیدگاه مشاور بهش نگاه کنم بگم شاید این حرف رو زده منظوری نداشته شاید اگه بهش بگی از این حرف به این دلیل ناراحت شدم دیگه نزنه و همین کار رو می کنم بهش می گم برداشتم از حرف تو این بود و به نظرم این زیاد جالب نیست که تو اینطوری در مورد من یا خانوادم بگی بعد همسرم عذرخواهی می کنه می گه نه همچین منظوری نداشتم و اینجوری نه من توخودم حرص می خورم و اخلاقم بد می شه نه همسرم رو ول کردم به امان خدا که صحبت درست رو یاد نگیره.
در باره اینکه مسقلی و اینکه رو پای خودت هستی دوستمون خیلی خوب توضیح دادن منم مثل شما هستم و مشاور هم بهم همین رو گفت ما متاسفانه خودکفا هستیم و لوندی بلد نیستیم . مردا زن لوند دوست دارند حالا خوبه شوهرتون خودش با صراحت و صداقت اینو بهت گفته . بگی چشم ولی کار خودت رو بکنی . من تو خونه پدرم همیشه با برادرم دعوام می شد گاهی بی دلیل الان که به خاطر همسرم شروع به شناختن مردها کردم متوجه شدم برادرم بهم می گفت برام آب بیار ناراحت می شدم می گفتم به من چه خودت پاشو برو بخور و این می شد دلخوری اما برای شوهرم می گم چشم شما جوون بخواه. اما اینا به معنی تو سری خور بودن نیستا نمی گم هرچی گفت هیچی نگو به موقع باید ناراحتیت رو نشون بدی سرسنگین شی یا ناراحتیت رو بتونی بیان کنی نه با پرخاش نه با گریه خیلی خوب و ملایم و بدوووووون مقصر جلوه دادن شوهرت .
در مورد عصبانیت شوهرت تنها کاری که می تونی بکنی پیدا کردن مشاور هستش و اینکه همسرت رو راضی کنی بره با مشاور حرف بزنه کنترل خشم چیزی نیست که تو بتونی در موردش کاری کنی عصبی بودن همسرت در موارد حاد با قرص برطرف می شه تو فقط می تونی کنارش باشی و بهش دلگرمی بدی که کنارش و پا به پاش هستی . من خودم نه به شدت همسر شما اما به خاطر عذاب های گذشتم و خانواده شوهرم به شدت عصبی بودم مثلا همکارم با تلفن حرف می زد من تمرکزم رو از دست می دادم و عصبی می شدم با مشاوره حل شد و اینکه شوهرم زیاد بهم امر و نهی می کرد الان می گم باشه یا می گم به این دلیل این کاری که می خوای رو انجام نمی دم . یا بعضی وقتها به شوخی می گم عالی جناب دستور دادنتون تمام شد بیاید کمکم .
خودت می تونی زندگی خودت رو شیرین کنی تا وقتی اون بیرون دنبال علت برای مشکلاتت بگردی اونا حل نمی شن . اول گذشته رو بذار کنار با ورزش و رقص و یادداشت فکرت رو منحرف کن . دوم یه مشاور برای کنترل خشم شوهرت پیدا کن اگه نمیاد کتاب زیاد چاپ شده بخر بخون یا بده شوهرت بخونه و کمکش کن. سوم لوند باش و لوندی رو یاد بگیر خداروشکر اینترنت و کتاب هست می تونی دنبال مطالب بگردی و تمرین کنی به خودت 3 ماه زمان بده که یاد بگیری. چهارم مشکلات روزمره ای که ناراحتت می کنه بنویس و بهش فکر کن خیلی وقتها خیلی از ناراحتی ها به خاطر کم شدن اعتماد به نفس خودمونه که مشکلات باعثش می شن. پنجم کارهایی که دوست داری رو انجام بده کارهایی که شادت میکنه هر چی که هست. ششم کتاب هایی مثل آنچه زنان در مورد مردان باید بدانند و برعکس رو بخر و با شوهرت بخون البته اگه اهل مطالعه هست اگر نیست خودت بخون و با ادبیات مناسب و لحن دوست داشتنی به شوهرت بگو. مثلا بگو تو این کتابه گفته ... وااااای واقعا همینجوریه منم .... .
بازم اگه چیزی به ذهنم رسید می نویسم یه مورد دیگه اینکه رفتار جراتمندانه رو از همین جا پیدا کن بخون خیلی خیلی کمک می کنه به اینکه خودت از زندگیت راضی باشی و مطمئن باش رضایت تو رضایت شوهرت و اخلاق خوبش رو به دنبال داره
ببخشید طولانی شد
علاقه مندی ها (Bookmarks)