به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 76

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 06 فروردین 97 [ 23:21]
    تاریخ عضویت
    1392-5-26
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    4,283
    سطح
    41
    Points: 4,283, Level: 41
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    3

    تشکرشده 17 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam.mim نمایش پست ها
    سلام دوست عزیزم

    خیلی ناراحت شدم از اینکه از نازاحتیهات گفتی می خوام به سهم خودم بهت کمک کنم.

    در رابطه با موضوع گذشته منم تجربه اش رو داشتم و دارم ولی دارم موفق جلو می رم کاری هم که کردم این بود . اولا هر فکر ناراحت کننده ای که از گذشته به ذهنت میاد رو یا بنویس یا بگو فعلا صبر کن مثلا فلان سریال رو ببینم بعد بهت فکر می کنم شاید خنده دار باشه اما واسه من جواب داده یا مثلا بگو باشه بذار وقتش شد بهش فکر می کنم یا مثلا بگو باشه 5 مین خاطرات گذشته رو مرور می کنم اما فقط 5 دقیقه بعد می رم سالاد درست می کنم. منظورم اینه که تو برای افکارت برنامه بریز و کنترلش کن نذار افکارت به خصوص گذشته ها کنترلت کنه. این نشونه افسردگی هستش که آدم تو گذشته سیر می کنه. مثلا نامه رو پیدا کردی نخونش بذار سر جاش به جاش بگو یه نامه دیگه می نویسم براش.

    یه مورد دیگه اینکه در مورد گذشته زندگی ات رو با کسی مقایسه نکن با گذشته خودت هم مقایسه نکن نگو خونه بابام اینجوری بود الان این وضعمه. نگو قبلا عذاب می کشیدم هنوزم می کشم بگو تجربه پیدا کردم بگو بزرگ شدم بگو از گذشته یاد گرفتم که برای خوشحال کردن بقیه زندگی نکنم از گذشته یاد گرفتم تا با شوهرم چطور برخورد کنم . می دونی این سختیها آدما رو با درک و شعور می کنه. می تونی خیلی ها رو درک کنی و تورو آدم ارزشمند تری می کنه. می تونی بچه هات رو خیلی خوب تر از مادرای دیگه حتی راهنمایی کنی. عذابهای گذشته همیشه هم بد نیست . خود من یاد گرفتم برای خودم زندگی کنم چون من همش رضایت شوهر مادر شوهر پدر شوهر برام مهم بود دیدم با وجود این کسی که متوجه نشه دستتم ات آرنج عسل کنی بذاری دهنشون بازم گاز می گیرن پس چرا از الان لذت نبرم. پس از گذشتت درس بگیر.

    یه موضوع دیگه من و همسرم مشکلات این چنینی داشتیم در واقع مشکل تو زندگی همه هست شاید برای بعضی پررنگ برای بعضی کمرنگ من معمولا سعی می کنم تو تاپیک های مشابه زندگی خودم نظر بدم یا کمک می کنه یا حداقلش دلگرمی می ده. ما به مشاور مراجعه کردیم چون شوهرم حرف مشاور رو قبول داره نه حرف من رو قبول داره نه هیچ کس دیگه ای رو قبلش من مقاومت می کردم و ناراحت بودم که چرا باید حرفامو به وسیله شخص سوم بهش بزنم و این من رو عذاب می داد اما بعد به جنبه مثبتش نگاه کردم اینکه باز خوبه حداقل حرف یکی رو می پذیره و هر بار پیش مشاور می رفتیم من محکوم بودم و همسرم قربانی اینبار تصمیم گرفتم به جای شکایت و گریه و پیش کشیدن گذشته رفتار جراتمندانه داشته باشم و از خواسته ها و حق و حقوقم به عنوان یه زن بگم و تونستم مشاور رو قانع کنم که به همسرم بگه من به چی نیاز دارم و توجهی که ازم سلب شده بود رو بهم برگردونه.

    مواردی رو که پیش میاد با همسرم و من رو ناراحت می کنه هر روز خلاصه وار یادداشت می کنم که به مشاور بگم و این باعث می شه وقتی می نویسم از دیدگاه مشاور بهش نگاه کنم بگم شاید این حرف رو زده منظوری نداشته شاید اگه بهش بگی از این حرف به این دلیل ناراحت شدم دیگه نزنه و همین کار رو می کنم بهش می گم برداشتم از حرف تو این بود و به نظرم این زیاد جالب نیست که تو اینطوری در مورد من یا خانوادم بگی بعد همسرم عذرخواهی می کنه می گه نه همچین منظوری نداشتم و اینجوری نه من توخودم حرص می خورم و اخلاقم بد می شه نه همسرم رو ول کردم به امان خدا که صحبت درست رو یاد نگیره.

    در باره اینکه مسقلی و اینکه رو پای خودت هستی دوستمون خیلی خوب توضیح دادن منم مثل شما هستم و مشاور هم بهم همین رو گفت ما متاسفانه خودکفا هستیم و لوندی بلد نیستیم . مردا زن لوند دوست دارند حالا خوبه شوهرتون خودش با صراحت و صداقت اینو بهت گفته . بگی چشم ولی کار خودت رو بکنی . من تو خونه پدرم همیشه با برادرم دعوام می شد گاهی بی دلیل الان که به خاطر همسرم شروع به شناختن مردها کردم متوجه شدم برادرم بهم می گفت برام آب بیار ناراحت می شدم می گفتم به من چه خودت پاشو برو بخور و این می شد دلخوری اما برای شوهرم می گم چشم شما جوون بخواه. اما اینا به معنی تو سری خور بودن نیستا نمی گم هرچی گفت هیچی نگو به موقع باید ناراحتیت رو نشون بدی سرسنگین شی یا ناراحتیت رو بتونی بیان کنی نه با پرخاش نه با گریه خیلی خوب و ملایم و بدوووووون مقصر جلوه دادن شوهرت .

    در مورد عصبانیت شوهرت تنها کاری که می تونی بکنی پیدا کردن مشاور هستش و اینکه همسرت رو راضی کنی بره با مشاور حرف بزنه کنترل خشم چیزی نیست که تو بتونی در موردش کاری کنی عصبی بودن همسرت در موارد حاد با قرص برطرف می شه تو فقط می تونی کنارش باشی و بهش دلگرمی بدی که کنارش و پا به پاش هستی . من خودم نه به شدت همسر شما اما به خاطر عذاب های گذشتم و خانواده شوهرم به شدت عصبی بودم مثلا همکارم با تلفن حرف می زد من تمرکزم رو از دست می دادم و عصبی می شدم با مشاوره حل شد و اینکه شوهرم زیاد بهم امر و نهی می کرد الان می گم باشه یا می گم به این دلیل این کاری که می خوای رو انجام نمی دم . یا بعضی وقتها به شوخی می گم عالی جناب دستور دادنتون تمام شد بیاید کمکم .

    خودت می تونی زندگی خودت رو شیرین کنی تا وقتی اون بیرون دنبال علت برای مشکلاتت بگردی اونا حل نمی شن . اول گذشته رو بذار کنار با ورزش و رقص و یادداشت فکرت رو منحرف کن . دوم یه مشاور برای کنترل خشم شوهرت پیدا کن اگه نمیاد کتاب زیاد چاپ شده بخر بخون یا بده شوهرت بخونه و کمکش کن. سوم لوند باش و لوندی رو یاد بگیر خداروشکر اینترنت و کتاب هست می تونی دنبال مطالب بگردی و تمرین کنی به خودت 3 ماه زمان بده که یاد بگیری. چهارم مشکلات روزمره ای که ناراحتت می کنه بنویس و بهش فکر کن خیلی وقتها خیلی از ناراحتی ها به خاطر کم شدن اعتماد به نفس خودمونه که مشکلات باعثش می شن. پنجم کارهایی که دوست داری رو انجام بده کارهایی که شادت میکنه هر چی که هست. ششم کتاب هایی مثل آنچه زنان در مورد مردان باید بدانند و برعکس رو بخر و با شوهرت بخون البته اگه اهل مطالعه هست اگر نیست خودت بخون و با ادبیات مناسب و لحن دوست داشتنی به شوهرت بگو. مثلا بگو تو این کتابه گفته ... وااااای واقعا همینجوریه منم .... .

    بازم اگه چیزی به ذهنم رسید می نویسم یه مورد دیگه اینکه رفتار جراتمندانه رو از همین جا پیدا کن بخون خیلی خیلی کمک می کنه به اینکه خودت از زندگیت راضی باشی و مطمئن باش رضایت تو رضایت شوهرت و اخلاق خوبش رو به دنبال داره

    ببخشید طولانی شد
    سلام مریم جانم.امیدوارم حالت خوب باشه و همینطور بیشتر تو زندگیت موفق بشی.خیلی خیلی لطف کردی.حرفهات بسیار آرومم کرد.همسرم متاسفانه مشاوره نمیاد.علی رغم اطلاع و قبول داستن مشکلات شخصی خودش.در مورد افکار گذشته خیلی سعی میکنم اما زیاد موفق نیستم.مثلا همین الان که دترم مینویسم اشکام سرازیرن.مشکلات من و همسرم اکثر وقتا از چیزای کوچیک پیش میاد.ایشون خیلی حساسه و متاسفانه منم همینطور.ابشون خیلی رو خانواده من زوم میکنه.گاها با کنایه راجع به خانواده من صحبت میکنه که اذیت میشم.اما در عوض اصلا اجازه صحبت نمیده به من که بخام حرفی از خانوادش بزنم.میخام یه مثال بزنم شما به من بگید در مسائلی که از چیزهای کوچیک شروع مبشه چطور میتونم پیشگیری کنم که کار بالا نگیره.همسرم خیلی راجع به رفتار خانوادم با من حساسه و منو دایم با خواهرم مقایسه میکنه.اینکه مثلا توی مجردی من فلان وسیله رو نداشتم اما خواهرم داشته.اینارو چندین و چند بار مطرح کرده یا مثلا خانوادت مخصوصا مادرت به خواهرت بیشتر از تو بها میدن اصلا انگار تو رو دوست نداره.همه اختیار زندگیشون با اونه حتی اینکه چرا واسه خواهرت بینیشو عمل کردن و تو رو نه چرا اون رانندگی کرده با ماشین بابات دستش پر شده تو هم برو با ماشین بابات تمرین کن.خیر سرمون خودمو ماشین داریم اخه خجالت اور نیست این حرفا.در صورتیکه منم 13 سال پیش با 500 تومن عمل لیزیک کردم یا خواهرت که تازه کوچیکتره حق تو رو خورده.اولا اینطور نیست.تو خونه ما همه چیز عادلانه بوده حالا هر کس برحسب نیازش.بعدشم دلم میخاد بهش بگم به تو چه به تو ربطی نداره.پدرش از راهنمایی هیچ پولی بهش نداده.کلا خیلی خسیسه تا الان کوچکترین هدیه یا کاری واسه ما نکرده.و حتی واسه عروسی ما هم شاید 400تومن خرج کرد اونم هدیه عروسی.برادرش رفته خارج واسه ادامه تحصیل البته با کمک مادرش.اونیکی خرج دانشگاهشو مادرش داده.بعد تو زندگی ما دخالت میکنه با اینهمه تبعیض تو خانواده خودش.این جور حرفاش و یا کنایه هاش اذیتم میکنه.امروز بعد از یک هفته برگشته خونه از نیامده شروع کرد غر زدن به جای وسایلو. چرا ار کشو بازه چکار داستی تو کشو و..خیلی اروم بهش گفتم لطفا از راه نرسیده شروع نکن به غر و گیر دادن. عصر بعد من یه سری وسیله از دوران دانشجویی خواهرم که معماری خونده پیدا کردم تو خونه مادرم گفتم شاید به درد همسرم بخوره.یهو گفت دانشجوییشم پرخرج تر از تو بوده.تو دلم گفتم اخه اون دانشگاه سراسری بود و من ازاد.اصلا به تو چه.مگه تو خرج کردی.بهش گفتم چرا این حرفارو میزنی بعد با لحن تند به من گفت گفتم که گفتم به تو چه دلم مبخاد هر چی میاد تو ذهنم بگم ازین برخوردش ناراحت شدم و اروم گفتم ادبیات حرف زردنت ناراحت کننده است اگه دلیلی داری منطقی بیار.که گفت باشه درست میگی.بعد گفت تو چرا اینقدر حساسی رو این مسایل.من گفتم خب من اینکه همسرم فکرشو درگیر این مسایل بی اهمیت بکنه ناراحت میشم اخه اینا مال مجردی و گذشته منه چه تاثیری در زندگی امروز ما داره.گفت خیلیم ربط داره و تاثیر داره.بعد دوباره با لحن بد و اشاره دست به شکل دک کردن گفت برو برو برو رد کارت.خیلی بهم برخورد.حرکاتش واقعا زشته.خب من باید چکار کنم بخام اهمیت ندم که نمیشه چون تا حالا 100 بار گفته و خودم حرص میخورم از درون و احساسم و رفتارم عوض میشه.مطرح هم که بکنم اینجوری تندی میکنه.دوستان میگن باید لطافت بیشتری به خرج بدی اخه مثلا در این مورد من چه لطافتی و محبتی به خرج بدم.واقعا کفرمو در میاره.اخه به اونچه که هی چند وقت یبار تیکه میاد.مگه من به خانوادش کار دارم.اخه یه چیزو یه بار مطرح میکنن نه 100 بار.بعدشم قهر کرد.
    میخام بدونم چطور در اینجور مسایل رفتار کنم که اصلا قضیه پیش نره.آیا من زیادی حساسم؟
    آیا زیادی زودرنجم؟
    آیا نباید هیچ دفاعی بکنم از خودم یا خانوادم مبادا دعوا بشه؟
    سیاست رفتار با این مردی که منتظره تلنگره چیه واقعا.
    چکار کنم که در هر بحثی مخصوصا وقتی حق با منه به دعوا و توهین نکشه.چطور مطرح کنم.چون واقعا شده خیلی با ملایمت و اروم خواستمو و یا ناراحتمیو مطرح کردم اما واکنش خوبی ندیدم.اینجا به بنبست میرسم.احساس میکنم غرورم و شخصیتم له شده .تحقیر شدم و تازه باید با این حس تحقیر بسازم و بسوزم.خودم چجوری کمک کنم به خودم.ایا نباید انتظار داشته باشم که اونون عامل بیرونی یعنی همسرم مشکلو حل کنه؟
    و سوال دیگه اینکه وقتی از مساله ای ناراحت میشم و باهاش مطرح میکنم اما اون هیچ عذرخواهی نمیکنه و حتی نشون نمیده متاسفه.من چکار کنم .اون مشکل تو ذهن من حل نشده وحالمو بد کرده و مسلما نمیتونم باهاش عادی برخورد کنم انگار اتفاقی نیفتاده.سرسنگین شدن هم هیچ تاثیری نداره چون اون دست پیشو گرفته قبل از من.
    ممنون میشم این دو موردم راهنماییم کنید.میدونم که نوشتن و تایپ کردن خیلی سخته و واقعا لطف مبکنید.
    پیشگیری از جار و جنجال
    رفع و حل مشکلی که همسرم باعث شده اما خودش اقدامی نمیکنه
    ویرایش توسط مایکا : دوشنبه 23 اسفند 95 در ساعت 22:48


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا طلاق بهترين راه حل براي من هست؟
    توسط darya.f در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 79
    آخرين نوشته: یکشنبه 22 مرداد 91, 16:33
  2. چطور دو نام کاربری مشابه ممکن است؟!
    توسط هستی در انجمن پیشنهادات ،انتقادات و مشکلات تالار
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 16:24
  3. من نذاشتم یا خدا نخواست؟ درد های درونم رو چطور درمان کنم؟
    توسط sarshar در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: شنبه 05 فروردین 91, 00:41
  4. X:X اندازه قلب شما چقدر است؟
    توسط فرشته مهربان در انجمن خودآگاهی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: شنبه 29 بهمن 90, 17:12
  5. کمک کردن به دیگران وظیفه ی ماست؟!
    توسط چشم بارانی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: یکشنبه 21 آذر 89, 15:57

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.