به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 16 اردیبهشت 96 [ 01:47]
    تاریخ عضویت
    1396-1-01
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    346
    سطح
    6
    Points: 346, Level: 6
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    35

    تشکرشده 8 در 5 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط yarmehrban نمایش پست ها
    سلام خدمت سهند عزیز و عیدتون مبارکابتدا دعوت میکنم آروم باشین و خط به خط نوشته رو بخونین
    برادر خوبم چند مطلب خدمتتون عرض میکنم؛
    اول اینکه احساس خشم و کینه و ناراحتی رو از خودتون دور کنین این احساس ها باعث میشه در انتخاب همسر دختری رو پیدا کنین که فقط بخواین بهش برسین و از همه ی معایب احتمالی ایشون چشم بپوشین و قدرت دقتتون پایین بیاد.‌پس باید انتخابتون عاقلانه باشه که از این بخش شکست نخورین، شما نیاز به ذهنی باز دارین.
    دوم اینکه مادر شما به برادرتون امید خیری ندارن از این جهت زودتر ردش کردن! بیشترین توجهشون بسمت شماست چون میخوان شما همیشه باشین و بدون شما احساس تنهایی، ضعف و بالاتکلیفی میکنن. از این جهت همیشه بهشون تأکید کنین با زن یا بی زن شما در زندگیم هستین و همیشه حواسم بهتون جمعه. باید مادرتونو وارد گروه های خانومها بکنین و بفرستینش بین خانم ها یا در کلاسها و جلسات.... تا از این افکار و احساسات کنده بشن و زومشون روی مسئله ی شما کم بشه.
    سوم اینکه شما یکی از معایبتون کش دار کردن رابطه هست و این برای شما گناه بزرگی محسوب میشه که نتنها با روان و وقت خودتون بازی میکنین ، بلکه با دیگران هم این کار رو میکنین. شما که از خانه مطمئن نیستید چرا وارد روابط عشقی سالانه میشین؟ اول همه چیز رو درست کنین و تصمیماتتون رو بگیرید، بعد عاشق بشید.
    چهارم اینکه اگر درآمد دارین یا از نظر مالی مستقل هستین سعی کنین اگر دختری رو مد نظر دارین، از بزرگان فامیل یا برادرهای ایشان و یا روحانی محل کمک بگیرید که در طی یک مهمانی ایشان را اقناع کنن. مسئله خودتو به اونها کاملاً بیان کنین تا بتونن با مادر وارد صحبت بشن. اصلا به خانواده ای خصوصیت مادرتونو نگید که همین اهرمی برای فشار به شما خواهد شد، بهتر هست بگم سوء استفاده.
    پنجم اینکه لازم نیست به دختری بگین قبلا رابطه ای داشتین وقتی بعقیده بنده برید شهری دیگر و دور از همه باشید... پس نیاز نیست زندگیتونو به اضطراب دعوت کنید . فقط بگین دو مورد خواستگاری و نامزدی بوده که بهم خورده ، همین/ این در صورتی امکان پذیره که کاملا از فکر عشق های قبل خارج بشین و برای همیشه و تأکید میکنم همیشه فراموششون کنین.‌نه در دعوا یا بحثی بخواین ازشون جلو همسرتون اسم ببرین.
    ششم اینکه اگر مادر راضی نشد بصورت الکی و گول زننده بهشون بگین برای همیشه میخواین از ایران برین و شرایط کار و ادامه تحصیل در خارج براتون فراهم شده .. مگر اینکه اینجا ازدواج کنین و بمونین در غیر اینصورت ظرف چند ماه آینده خواهید رفت ... پس از اون جلوی چشمشون مدام از کار و تحصیلتون در خارج صحبت کنین و بگین دیگه جای موندن نیست و میخوام در شغلم موفق بشم و کارامم انحام دادم.. ففط اگر زن داشتم نمیرفتم چون مسئولیت به گردنم بود اما الان خیالم راحته و میرم . ممکن هست مدتها نبینمتون چون مرخصی در کار نیست. ببین واکنششون چی هست.
    سلام یار مهربان. عید شما هم مبارک.
    راهنمایی‌های شما رو مورد به مورد و به دقت خوندم و بابت وقتی که گذاشتید واقعا متشکرم.
    1- در مورد خشمم قبول دارم حرف شما رو. منتهی نمی‌تونم خشمم رو راحت کنترل کنم. چون احساس می‌کنم عمری بود که از دست دادم. به خاطر بی‌منطقی و خودخواهی مادرم و آخرش هم می‌گه نفرینت کردم. نمی‌دونم چکار کردم که لایق نفرین باشم. یه نکته در مورد خشمی که دارم اینه که نمی‌خوام خشمم رو رها کنم. چون تا وقتی خشمگینم انگیزه برای کار کردن و اقدام کردن دارم. ولی وقتی خشمم فرو می‌شینه افسردگی جایگزینش می‌شه که باعث می‌شه انگیزه همه چیز رو از دست بدم حتی کار و درس و ازدواج رو. ولی وقت خشم دارم اکتیو و فعالم.
    ولی کاملا با شما موافقم که نباید تصمیمی بگیرم که بعدا وضعیتم رو بدتر کنه. و همونطور که گفتید باید عاقلانه تصمیم بگیرم.

    ۲- یار مهربان!
    من هیچ نشانه‌ای از وابستگی از سمت مادرم نمی‌بینم. من سال‌هاست جدا از خانواده در تهران زندگی می‌کنم و نشانه‌های کمی از این دیدم که علاقه‌ای به بودن در کنار من داشته باشه. اگر مادری بود که مدام دورم می‌چرخید و بهم می‌رسید می‌تونستم بگم حس تملک یا علاقه افراطی داره و نمی‌خواد من رو از دست بده. اما اصلا اینجوری نیست. و هیچ زومی هم روی من نداره. چند روز که شهرستان بیشتر بمونم تا کوچکترین صحبتی بشه و مثلا بگم: « چرا شام نداریم» می‌گه برگرد برو همون تهران. یکی رو پیدا کن برات شام درست کنه.
    مادر من به هیچ صراطی مستقیم نیست. من نمی‌تونم اونو وارد هیچ گروهی بکنم. البته خودش به واسطه شغلش که پوشاک زنانه هست با خانم‌های زیادی در ارتباطه و سرش هم بنده به کارش و در نتیجه زیاد مشغله ذهنی روی من نداره.

    ۳- با شما در این مورد موافقم. اشتباه من همین بوده و به همین دلیل هست که الان کلا با کسی وارد رابطه نمی‌شم. چون ترسیدم و از رابطه فراری هستم.

    البته در مورد رابطه اولم اون یه عشق جوانی بود و واقعا دست خودم نبود. رابطه دومم هم نتیجه شکستگی و استیصال اون روزهام بود و شاید در اون شرایطی که من بودم چاره‌ دیگه‌ای نداشتم. من بعد از شکست اولم کلا قصد تجرد دائمی داشتم و فکر نمی‌کردم روزی دوباره عاشق بشم و قصد ازدواج پیدا کنم ولی کار دل حساب کتاب نداره.
    به قول سنایی:
    عاشق مشوید اگر توانید
    تا در غم عاشقی نمانید

    این عشق به اختیار نبود
    دانم که همین قدر بدانید

    ۴- تا الان دختری رو مدنظر ندارم. چون فکر می‌کردم شاید خود اینها به فکر باشند. اما دو سه روز پیش که آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت هیچ کاری برات نمی‌کنم و ضمنا وقتی گفت سال‌ها پیش نفرینت کردم و از زندگیت خیرنخواهی دید، من فهمیدم کار من از این حرفها گذشته و این مادر دیگر برای من مادر بشو نیست. راستش با این حرف، مادرم از نظر عاطفی برای من مرد و من دیگه هیچ حسابی روی مادرم باز نمی‌کنم. نهایت بتونم از خواهرم کمک بگیرم. هرچند که به عنوان یک نقطه ضعف می‌گم که خیلی مغرورم و درخواست کمک حتی در بدترین شرایط هم برام سخته. از نظر مالی مستقلم اما پس‌اندازی که دارم هم اینکه زیاد نیست و هم اینکه سرمایه کارمه و اگر بخوام خرجش کنم دوباره صفر می‌شم.

    ۵- من تهرانم. و به دلیل تحصیلی و کاری نمی‌تونم شهر دیگه برم.
    از فکر عشق‌های قبلی خارج شدم اما متاسفانه مساله اینه که به هر دختری بگی دو مورد خواستگاری و نامزدی قبلی بوده تا کامل از همه چیز نپرسه و ندونه گمون نکنم خیالش راحت شه. گمون نکنم خانمی به همین یه جمله اکتفا کنه و مطمئنا می‌خواد بیشتر بدونه.

    ۶- من قبلا عرض کردم که مادرم وابستگی به من نداره. اما یه سری طرحواره‌ها و انتظارات برآورده نشده احساس می‌کنم داره که در جواب رضای عزیز توضیح می‌دم .



    نقل قول نوشته اصلی توسط m.reza91 نمایش پست ها
    سلام

    فکر میکنم مادرتون خیلی بهتون وابسته باشه. شاید در ظاهر عجیب به نظر برسه که چطور ممکنه باعث آزارتون بشه و همزمان وابستتون باشه.

    لطفا بگین رابطه مادرتون و پدرتون چطور بوده؟ همین طور مادرتون با شما؟ مثلا خیلی بهتون میرسیده؟ توجه میکرده؟ پدرتون چطور، توجهی به مادرتون داشته یا نه؟
    سلام به شما رضای عزیز.
    سال نوی شما مبارک.
    من اصلا فکر نمی‌کنم وابستگی باشه. روانشناس نیستم اما احساس می‌کنم مادرم توقعاتی از من داشته که من برآورده نکردم و همین باعث این رفتارهاش شده.
    مثلا من بچه که بودم زیاد مریض می‌شدم و این ذهنیت وابسته بودن شدید من به مادرم در ذهن اون شکل گرفته. یا اینکه بچه که بودم بد غذا بودم و جز شیر مادرم هیچ غذای دیگری نمی‌خوردم و حتی از هیچ کس دیگه هم شیر نمی‌خوردم. اینها طرحواره‌هایی تو ذهن مادرم از وابستگی من براش ایجاد کرده. ولی وقتی بزرگ شدم روحیه استقلال‌طلبی داشتم که برخلاف تمام ذهنیتاش بوده. مثلا برخلاف اینکه بدنی ضعیف بودم از بچگی باهوش بودم و مثلا مادرم توقع داشت پزشک بشم و یه فالگیر احمق هم بهش گفته بود پسرت دندانپزشک می‌شه اما من رشته مورد علاقه خودم رو انتخاب کردم و مادرم هنوز پزشک نشدن من رو تو سرم می‌زنه. ولی خواهرم و برادرم همراستا با نظر اون رشته تحصیلی انتخاب کردن (که البته پزشکی هم نیست رشته‌هاشون و اصولا از نظر تحصیلی زیاد امیدی هم به اونا نداشت) و خیلی مسائل دیگه.
    من یه سری الگوهای رفتاری مشابه رو در مادربزرگم (مادرمادرم) هم دیدم که اون هم با دایی بزرگترم و زنش (که خود داییم انتخاب کرده بود) رفتارهایی بسیار بسیار بدی داشت و حتی زمانی که دختر داییم در 6-7 سالگی فوت شد گفته بود چون من از محمد (دایی بزرگه) راضی نبودم بچش اینطوری شد. در مقابل با دایی کوچکترم رفتاری دقیقا برعکس داشت. خودش براش زن گرفت و دایی کوچکم که بسیار تن‌پرور بود مادربزرگم تا زنده بود خرجی زندگیش رو می‌داد. البته اینو بگم برادر من جز اینکه بچه آخر بود و بسیار شر و شیطون و اذیت کن بود و زن گرفتنش رو به مادرم سپرد شباهت دیگه‌ای به دایی کوچکترم نداشت و بعد از ازدواج آروم و سر به راه شد و ماشالا الان بسیار فعال و موفق هست. هم در کارش و هم در زندگی شخصیش.
    رفتارهای مادربزرگم فقط به بچه‌های خودش محدود نمی‌شد. بلکه بین نوه‌هاش هم به شدت تفاوت می‌زاشت. در حالیکه ما رو خیلی دوست داشت ولی برخی از نوه‌هاش رو به زور تو خونه راه می‌داد. و مادر من هم دقیقا همین تهدید رو درباره من و بچه‌های آیندم می‌کرد.

    رابطه مادر و پدرم هم در مجموع خوبه ولی هر چی سنش بالاتر می‌ره بیشتر و بیشتر شبیه مادرش می‌شه و رفتارهای بد مادربزرگم که همیشه مورد اعتراض مادرم و خاله‌ها و دایی‌هام بود رو پررنگ‌تر در مادرم دارم می‌بینم و همین پدرم رو هم این اواخر عاصی کرده.

    نقل قول نوشته اصلی توسط بهاره جون نمایش پست ها
    سلام. راستش مادر همسر من هم رفتارهایی شبیه مادر شما داره. در جریان خواستگاری هم کلی قصه داشتیم. قهر و لجبازی و ... اما شوهرم خوش شانس بود که من خیلی دوسش داشتم و خانواده ام رو راضی کردم. اما اگه با تجریه و منطق فعلیم توی اون شرایط بودم، سعی می کردم عشقم رو فراموش کنم.

    شما نمیتونین مادرتون رو تغییر بدین. باید اول خودتون رو پیدا کنین. خواسته تون رو برای خودتون روشن کنین. بعد در جهت تحققش تلاش کنین. پیش زمینه های ازدواج مسایل مالی و تکامل شخصیتی و معیارهای مناسب هست. اول در این زمینه ها تلاش کنین. بهترین دختر دنیا هم که باشه اگه این ویژگی ها رو داشته باشین دیگه معیار خانواده براش کمرنگ میشه. به هر حال تحصیلات بالایی هم دارین. فقط کافیه خودتون رو باور داشته باشین.
    بعد میرسین به بحث مادرتون. مادرتون حتما یه قلق هایی داره که برادرتون بهتر از شما اون رو بلده. سعی کنین اونا رو یاد بگیرین. شما نمیتونین رفتار مادرتون رو تغییر بدین، ولی میتونین یه جوری باهاش رفتار کنین که در جهت خواسته هاتون سنگ نندازه.
    در هرصورت خیلی خودتون رو ناراحت نکنین. هنوز خیلی از آقایون تو سن شما مجرد هستن. خیلی از خانواده ها بین بچه هاشون فرق میزارن.هنوز هستن مادرهایی که به خاطر لجبازی صلاح بچه شون رو نادیده میگیرن.
    سلام بهاره بانو.
    فرارسیدن بهار بر شما مبارک.

    من در زندگی شخصی شما نیستم و قضاوت نمی‌کنم، ولی بر خلاف شما من می‌گم کاشکی همون موقع مادرم رو رها می‌کردم و زندگیم رو می‌چسبیدم.
    الان هم اگر همسرتون رو دوست دارید گذشته‌ها رو فراموش کنید و به زندگیتون بچسبید.

    قلق مادرم اینجوریه که اگر هر چی بگه بهش بگی چشم می‌شی آدم خوبه. ولی اگه به سازی که می‌زنه نرقصی می‌شی ادم بده. ولی منم کاراکترم طوریه که ضمن اینکه خیلی آرومم اما زیر بار حرف غیرمنطقی نمی‌رم و استقلال فکر و نظرم رو هم در ظاهر و آشکار و هم در باطن حفظ می‌کنم. اونجوری نیستم که الکی بگم چشم و بعد برم کار خودم رو بکنم. ولی پدرم و برادرم و تا حدی خواهرم زیاد با مادرم وارد بحث و مخالفت نمی شدن. کار خودشون رو می‌کردن و اگر لازم بود چشم هم بگن می‌گفتن. ولی من اینجوری نبودم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط نجمه چ نمایش پست ها
    سلام سال نو مبارک
    مشکل شما رو تا حدی درک کردم ، چون من و خواهرام هم چنین مشکلی داریم البته از سمت پدرم ! خب من 29 سالمه و خواهرهام از من بزرگتر هستن ، و پدرمون کلا با ازدواج کردن ما مخالفن و ازدواج رو برای ما دردسر و بدبخت شدن میدونن ! و ازونجایی که دلشون به ازدواج ما راضی نیست واقعا موقعیت هم برای ما جور نمیشه ، و تقریبا اگر هم خواستگاری بخواد بیاد یا نیومده منصرفش میکنن یا توی جلسه خواستگاری با حرفاشون یا برخوردشون منصرفشون میکنن . من با چندین مشاور صحبت کردم و همه این عقیده رو داشتن که پدر ما بخاطر علاقه و وابستگی زیاد و شاید افراطی نمیتونن بپذیرن که یروزی ما ازشون جدا بشیم و درواقع به اون مردی که قراره دامادشون بشه حسادت وحشتناکی دارن، همین موضوع درمورد مادر شما صدق می کنه بنظرم ، و خب دلایل زیادی هم میتونه داشته باشه ، مخصوصا اینکه ایشون با ازدواج برادر کوچیک شما مشکلی نداشتن ، چون وابستگی و حتی علاقه ای که به شما داشتن به برادر کوچیکتون نداشتن ! این علاقه مادرتون و پدر من برای ما دردسر ساز شده ، اما شاید واقعا دست خودشون نیست ، و تقصیر از سمت ماها هم بوده ! واقعیت من محبت شدید و افراطی به پدر و مادرم دارم ، این محبت بد نیست ، اما حالت افراطی اون باعث وابستگی شدید در پدرم شده ، شاید شماهم بدون اینکه متدجه باشین این وابستگی و در مادرتون ایجاد کرده باشین ! البته این یه حدس عست از سمت من . و نکته دیگه اینکه ، من با پدرم منطقی صحبت کردم و هرزگاهی تکرار میکنم که شما با مخالفتتون سد راه زندگی ما شدین و اگر من در آینده تنها موندم مقصر اول و آخر شما هستین ! حرف هایی ازین قبیل و تا یجاهایی پدرمو راه آوردم ، البته اثر جدیش و هنوز ندیدم .
    پیشنهاد دوستان اینکه بهشون بگین قصد مهاجرت دارین هم ممکنه اثربخش باشه ، امتحان کنید .
    من هم صحبت و راهنمایی دوستان رو گوش میکنم شاید کمک کننده باشه . فقط توصیه ای که دارم ، بهیچ عنوان بخاطر این تنهایی و نیاز به ازدواج کار عجولانه ای نکنید و حاضر به هر ازدواجی نشین ، احترام مادر رو نگه دارین و با صبر و مشورت مشکل رو حل کنید .
    موفق باشید
    سلام نجمه خانم.
    عید شما هم مبارک.

    البته توضیح دادم مادر من نه زیاد وابسته است و نه دیگه علاقه‌ای بهم داره. نبود من براش راحت‌تره. نمی‌دونم شاید به خاطر اینکه دوباره سر تصمیم مجدد من به ازدواج دعوا درست شده من این احساس منفی رو بهش دارم. ولی حتی این تعطیلات عید که چند روزی برگشتم شهرستان، دو سه روز نشده جوری رفتار کرده که تصمیم به برگشتن به تهران گرفتم.

    شما هم اگه راه دیالوگ و گفتگو با پدرتون بازه به صحبت باهاش به صورت مستقیم و غیرمستقیم ادامه بدین. ایشالا محبتشون به شما رو از مسیر درستی ابراز کنند. بد نیست صحبت‌هاتون رو علاوه بر مستقیم و رودر رو از طریق کانال‌هایی دیگه به گوشش برسوندی. مثلا از طریق مادرتون و اگر برادر دارید از طریق برادرها یا حتی عموهاتون و حتی پدربزرگتون . شاید اگر یک مرد نزدیک این حرف‌ها رو بزنه تاثیر بهتری داشته باشه.
    البته می‌دونم واسطه کردن دیگرانی که نام بردم شاید برخی محدودیت‌ها و معذوریتها داشته باشه. ولی به عنوان یه ایده بد نیست.

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    سلام

    شما که شش سال تنها و قهر از مادرتون توی تهران زندگی کردید
    بعد هم که با هر زحمتی بود نامزد کردید و خودتون و دختر مورد نظر و خانواده اش راضی بودن

    عقد می کردید می رفتید دنبال زندگیتون

    مادرتون بی تقصیر نیست، اما شما نباید بعد از شش سال دوستی و سه ماه نامزدی، نامزدیتون را به هم می زدین !!
    مگه قبلش خیلی با مادرتون خوش و خرم بودید که ترسیدید بعد ازدواج یه وقت خونه تون نیاد !!!
    سلام شیدا جان.
    سال نو مبارک.

    درست می‌گی.
    کاش همین کار رو می‌کردم.
    منتهی اون زمان چون از نظر مالی یه کم شرایط نامناسبی داشتم وابستگی بیشتری به حمایت خانوادم داشتم. و ضمنا از تهدیداش ترسیدم و می‌دونستم تا تو اتاق خوابمون هم خواهد آمد تا این قضیه رو هر جور شده به هم بزنه. حتی اگر بچه هم داشته باشیم. من گفتم بزار قبل اینکه بیشتر ضربه بخوریم و هزینه کنیم تمومش کنیم.
    ضمن اینکه بعد اون اتفاقات خانواده دختره هم زیادی موافقتی نداشتند. فکرش رو بکن در تمام این سه ماه یه بار حاضر نشد بیاد خونه اینا یا حتی تلفن بزنه و مثلا با مادر دختره حال و احوال کنه. حتی شب چله هم که رسمه می‌رن خونه عروس مادرم نیومد و من خودم تنهایی رفتم. بهونه‌ای هم که داشت این بود که این رسما دهاتی شده و دیگه کسی از این کارا نمی‌کنه. اینا هم چون خانوادشون اُمُلن اینکارا براشون مهمه!! (در حالیکه در 3-4 سال نامزدی برادرم همش رو رفت.) با خود دختره هم داشتم به مشکل می‌خوردم. دختره ناراحت، من عصبی و مستاصل، خانواده دختره ناراضی و مادر من هم مخالف صددرصد و بی‌چون و چرا.
    من مادرم رو هیچوقت مقصر نمی‌دونم. مسبب می‌دونم. من همه تقصیرها رو به گردن می‌گیرم. مادرم «مسبب» بود و من «مقصر». چون زندگی من بود و من باید مدیریتش می‌کردم و متاسفانه نتونستم و این تقصیر منه.
    کاش اون زمان به این نتیجه رسیده بودم. ولی این حرفا امروز دیگه مشکلی رو برام حل نمی‌کنه.
    من با مادرم مشکل داشتم، اما رفت و آمد داشتم و با پدرم هم مشکل خاصی ندارم ونداشتم و علی‌رغم دلخوری بابت سکوت و انفعالش خیلی دوسش دارم. منتهی اگر ازدواج می‌کردم باید تا آخر عمرِ خودم یا مادرم دیگه پام رو خونه اونا نزارم. چون مطمئن بودم هر دفعه یک مشکلی درست خواهد شد. (سابقه برخورد مادربزرگم با دایی‌هام رو دارم و بهش در جواب یکی از دوستان اشاره کردم)
    من خواستم از ضرر و زیان بیشتر خودم و دختره جلوگیری کنم و ضمنا خانوادم و حتی مادرم رو حفظ کنم، اما هم زندگیم رو از دست دادم و هم الان مادرم رو. از اینور مونده و از اون ور رونده الان دقیقا مثال حال منه. و خشم من از مادرم به همین دلیله.

  2. 2 کاربر از پست مفید sahandrz تشکرکرده اند .

    nardil (چهارشنبه 02 فروردین 96), yarmehrban (چهارشنبه 02 فروردین 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. وقتی ناراحتم به سختی می تونم حرف بزنم(دوستان قدیمی لطفا باهام صحبت کنید)
    توسط ستاره آشنا در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 مهر 97, 23:46
  2. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: دوشنبه 09 بهمن 96, 14:47
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 مهر 94, 23:08
  4. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 آبان 93, 00:32
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 30 فروردین 92, 11:55

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:55 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.