سلام یار مهربان. عید شما هم مبارک.
راهنماییهای شما رو مورد به مورد و به دقت خوندم و بابت وقتی که گذاشتید واقعا متشکرم.
1- در مورد خشمم قبول دارم حرف شما رو. منتهی نمیتونم خشمم رو راحت کنترل کنم. چون احساس میکنم عمری بود که از دست دادم. به خاطر بیمنطقی و خودخواهی مادرم و آخرش هم میگه نفرینت کردم. نمیدونم چکار کردم که لایق نفرین باشم. یه نکته در مورد خشمی که دارم اینه که نمیخوام خشمم رو رها کنم. چون تا وقتی خشمگینم انگیزه برای کار کردن و اقدام کردن دارم. ولی وقتی خشمم فرو میشینه افسردگی جایگزینش میشه که باعث میشه انگیزه همه چیز رو از دست بدم حتی کار و درس و ازدواج رو. ولی وقت خشم دارم اکتیو و فعالم.
ولی کاملا با شما موافقم که نباید تصمیمی بگیرم که بعدا وضعیتم رو بدتر کنه. و همونطور که گفتید باید عاقلانه تصمیم بگیرم.
۲- یار مهربان!
من هیچ نشانهای از وابستگی از سمت مادرم نمیبینم. من سالهاست جدا از خانواده در تهران زندگی میکنم و نشانههای کمی از این دیدم که علاقهای به بودن در کنار من داشته باشه. اگر مادری بود که مدام دورم میچرخید و بهم میرسید میتونستم بگم حس تملک یا علاقه افراطی داره و نمیخواد من رو از دست بده. اما اصلا اینجوری نیست. و هیچ زومی هم روی من نداره. چند روز که شهرستان بیشتر بمونم تا کوچکترین صحبتی بشه و مثلا بگم: « چرا شام نداریم» میگه برگرد برو همون تهران. یکی رو پیدا کن برات شام درست کنه.
مادر من به هیچ صراطی مستقیم نیست. من نمیتونم اونو وارد هیچ گروهی بکنم. البته خودش به واسطه شغلش که پوشاک زنانه هست با خانمهای زیادی در ارتباطه و سرش هم بنده به کارش و در نتیجه زیاد مشغله ذهنی روی من نداره.
۳- با شما در این مورد موافقم. اشتباه من همین بوده و به همین دلیل هست که الان کلا با کسی وارد رابطه نمیشم. چون ترسیدم و از رابطه فراری هستم.
البته در مورد رابطه اولم اون یه عشق جوانی بود و واقعا دست خودم نبود. رابطه دومم هم نتیجه شکستگی و استیصال اون روزهام بود و شاید در اون شرایطی که من بودم چاره دیگهای نداشتم. من بعد از شکست اولم کلا قصد تجرد دائمی داشتم و فکر نمیکردم روزی دوباره عاشق بشم و قصد ازدواج پیدا کنم ولی کار دل حساب کتاب نداره.
به قول سنایی:
عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
این عشق به اختیار نبود
دانم که همین قدر بدانید
۴- تا الان دختری رو مدنظر ندارم. چون فکر میکردم شاید خود اینها به فکر باشند. اما دو سه روز پیش که آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت هیچ کاری برات نمیکنم و ضمنا وقتی گفت سالها پیش نفرینت کردم و از زندگیت خیرنخواهی دید، من فهمیدم کار من از این حرفها گذشته و این مادر دیگر برای من مادر بشو نیست. راستش با این حرف، مادرم از نظر عاطفی برای من مرد و من دیگه هیچ حسابی روی مادرم باز نمیکنم. نهایت بتونم از خواهرم کمک بگیرم. هرچند که به عنوان یک نقطه ضعف میگم که خیلی مغرورم و درخواست کمک حتی در بدترین شرایط هم برام سخته. از نظر مالی مستقلم اما پساندازی که دارم هم اینکه زیاد نیست و هم اینکه سرمایه کارمه و اگر بخوام خرجش کنم دوباره صفر میشم.
۵- من تهرانم. و به دلیل تحصیلی و کاری نمیتونم شهر دیگه برم.
از فکر عشقهای قبلی خارج شدم اما متاسفانه مساله اینه که به هر دختری بگی دو مورد خواستگاری و نامزدی قبلی بوده تا کامل از همه چیز نپرسه و ندونه گمون نکنم خیالش راحت شه. گمون نکنم خانمی به همین یه جمله اکتفا کنه و مطمئنا میخواد بیشتر بدونه.
۶- من قبلا عرض کردم که مادرم وابستگی به من نداره. اما یه سری طرحوارهها و انتظارات برآورده نشده احساس میکنم داره که در جواب رضای عزیز توضیح میدم .
سلام به شما رضای عزیز.
سال نوی شما مبارک.
من اصلا فکر نمیکنم وابستگی باشه. روانشناس نیستم اما احساس میکنم مادرم توقعاتی از من داشته که من برآورده نکردم و همین باعث این رفتارهاش شده.
مثلا من بچه که بودم زیاد مریض میشدم و این ذهنیت وابسته بودن شدید من به مادرم در ذهن اون شکل گرفته. یا اینکه بچه که بودم بد غذا بودم و جز شیر مادرم هیچ غذای دیگری نمیخوردم و حتی از هیچ کس دیگه هم شیر نمیخوردم. اینها طرحوارههایی تو ذهن مادرم از وابستگی من براش ایجاد کرده. ولی وقتی بزرگ شدم روحیه استقلالطلبی داشتم که برخلاف تمام ذهنیتاش بوده. مثلا برخلاف اینکه بدنی ضعیف بودم از بچگی باهوش بودم و مثلا مادرم توقع داشت پزشک بشم و یه فالگیر احمق هم بهش گفته بود پسرت دندانپزشک میشه اما من رشته مورد علاقه خودم رو انتخاب کردم و مادرم هنوز پزشک نشدن من رو تو سرم میزنه. ولی خواهرم و برادرم همراستا با نظر اون رشته تحصیلی انتخاب کردن (که البته پزشکی هم نیست رشتههاشون و اصولا از نظر تحصیلی زیاد امیدی هم به اونا نداشت) و خیلی مسائل دیگه.
من یه سری الگوهای رفتاری مشابه رو در مادربزرگم (مادرمادرم) هم دیدم که اون هم با دایی بزرگترم و زنش (که خود داییم انتخاب کرده بود) رفتارهایی بسیار بسیار بدی داشت و حتی زمانی که دختر داییم در 6-7 سالگی فوت شد گفته بود چون من از محمد (دایی بزرگه) راضی نبودم بچش اینطوری شد. در مقابل با دایی کوچکترم رفتاری دقیقا برعکس داشت. خودش براش زن گرفت و دایی کوچکم که بسیار تنپرور بود مادربزرگم تا زنده بود خرجی زندگیش رو میداد. البته اینو بگم برادر من جز اینکه بچه آخر بود و بسیار شر و شیطون و اذیت کن بود و زن گرفتنش رو به مادرم سپرد شباهت دیگهای به دایی کوچکترم نداشت و بعد از ازدواج آروم و سر به راه شد و ماشالا الان بسیار فعال و موفق هست. هم در کارش و هم در زندگی شخصیش.
رفتارهای مادربزرگم فقط به بچههای خودش محدود نمیشد. بلکه بین نوههاش هم به شدت تفاوت میزاشت. در حالیکه ما رو خیلی دوست داشت ولی برخی از نوههاش رو به زور تو خونه راه میداد. و مادر من هم دقیقا همین تهدید رو درباره من و بچههای آیندم میکرد.
رابطه مادر و پدرم هم در مجموع خوبه ولی هر چی سنش بالاتر میره بیشتر و بیشتر شبیه مادرش میشه و رفتارهای بد مادربزرگم که همیشه مورد اعتراض مادرم و خالهها و داییهام بود رو پررنگتر در مادرم دارم میبینم و همین پدرم رو هم این اواخر عاصی کرده.
سلام بهاره بانو.
فرارسیدن بهار بر شما مبارک.
من در زندگی شخصی شما نیستم و قضاوت نمیکنم، ولی بر خلاف شما من میگم کاشکی همون موقع مادرم رو رها میکردم و زندگیم رو میچسبیدم.
الان هم اگر همسرتون رو دوست دارید گذشتهها رو فراموش کنید و به زندگیتون بچسبید.
قلق مادرم اینجوریه که اگر هر چی بگه بهش بگی چشم میشی آدم خوبه. ولی اگه به سازی که میزنه نرقصی میشی ادم بده. ولی منم کاراکترم طوریه که ضمن اینکه خیلی آرومم اما زیر بار حرف غیرمنطقی نمیرم و استقلال فکر و نظرم رو هم در ظاهر و آشکار و هم در باطن حفظ میکنم. اونجوری نیستم که الکی بگم چشم و بعد برم کار خودم رو بکنم. ولی پدرم و برادرم و تا حدی خواهرم زیاد با مادرم وارد بحث و مخالفت نمی شدن. کار خودشون رو میکردن و اگر لازم بود چشم هم بگن میگفتن. ولی من اینجوری نبودم.
سلام نجمه خانم.
عید شما هم مبارک.
البته توضیح دادم مادر من نه زیاد وابسته است و نه دیگه علاقهای بهم داره. نبود من براش راحتتره. نمیدونم شاید به خاطر اینکه دوباره سر تصمیم مجدد من به ازدواج دعوا درست شده من این احساس منفی رو بهش دارم. ولی حتی این تعطیلات عید که چند روزی برگشتم شهرستان، دو سه روز نشده جوری رفتار کرده که تصمیم به برگشتن به تهران گرفتم.
شما هم اگه راه دیالوگ و گفتگو با پدرتون بازه به صحبت باهاش به صورت مستقیم و غیرمستقیم ادامه بدین. ایشالا محبتشون به شما رو از مسیر درستی ابراز کنند. بد نیست صحبتهاتون رو علاوه بر مستقیم و رودر رو از طریق کانالهایی دیگه به گوشش برسوندی. مثلا از طریق مادرتون و اگر برادر دارید از طریق برادرها یا حتی عموهاتون و حتی پدربزرگتون . شاید اگر یک مرد نزدیک این حرفها رو بزنه تاثیر بهتری داشته باشه.
البته میدونم واسطه کردن دیگرانی که نام بردم شاید برخی محدودیتها و معذوریتها داشته باشه. ولی به عنوان یه ایده بد نیست.
سلام شیدا جان.
سال نو مبارک.
درست میگی.
کاش همین کار رو میکردم.
منتهی اون زمان چون از نظر مالی یه کم شرایط نامناسبی داشتم وابستگی بیشتری به حمایت خانوادم داشتم. و ضمنا از تهدیداش ترسیدم و میدونستم تا تو اتاق خوابمون هم خواهد آمد تا این قضیه رو هر جور شده به هم بزنه. حتی اگر بچه هم داشته باشیم. من گفتم بزار قبل اینکه بیشتر ضربه بخوریم و هزینه کنیم تمومش کنیم.
ضمن اینکه بعد اون اتفاقات خانواده دختره هم زیادی موافقتی نداشتند. فکرش رو بکن در تمام این سه ماه یه بار حاضر نشد بیاد خونه اینا یا حتی تلفن بزنه و مثلا با مادر دختره حال و احوال کنه. حتی شب چله هم که رسمه میرن خونه عروس مادرم نیومد و من خودم تنهایی رفتم. بهونهای هم که داشت این بود که این رسما دهاتی شده و دیگه کسی از این کارا نمیکنه. اینا هم چون خانوادشون اُمُلن اینکارا براشون مهمه!! (در حالیکه در 3-4 سال نامزدی برادرم همش رو رفت.) با خود دختره هم داشتم به مشکل میخوردم. دختره ناراحت، من عصبی و مستاصل، خانواده دختره ناراضی و مادر من هم مخالف صددرصد و بیچون و چرا.
من مادرم رو هیچوقت مقصر نمیدونم. مسبب میدونم. من همه تقصیرها رو به گردن میگیرم. مادرم «مسبب» بود و من «مقصر». چون زندگی من بود و من باید مدیریتش میکردم و متاسفانه نتونستم و این تقصیر منه.
کاش اون زمان به این نتیجه رسیده بودم. ولی این حرفا امروز دیگه مشکلی رو برام حل نمیکنه.
من با مادرم مشکل داشتم، اما رفت و آمد داشتم و با پدرم هم مشکل خاصی ندارم ونداشتم و علیرغم دلخوری بابت سکوت و انفعالش خیلی دوسش دارم. منتهی اگر ازدواج میکردم باید تا آخر عمرِ خودم یا مادرم دیگه پام رو خونه اونا نزارم. چون مطمئن بودم هر دفعه یک مشکلی درست خواهد شد. (سابقه برخورد مادربزرگم با داییهام رو دارم و بهش در جواب یکی از دوستان اشاره کردم)
من خواستم از ضرر و زیان بیشتر خودم و دختره جلوگیری کنم و ضمنا خانوادم و حتی مادرم رو حفظ کنم، اما هم زندگیم رو از دست دادم و هم الان مادرم رو. از اینور مونده و از اون ور رونده الان دقیقا مثال حال منه. و خشم من از مادرم به همین دلیله.








ابتدا دعوت میکنم آروم باشین و خط به خط نوشته رو بخونین

علاقه مندی ها (Bookmarks)