سلام مهدی عزیز و سال نوت مبارک.
ممنون از راهنماییت.
در نهایت به همین تصمیم رسیدم. سعیم بر این بود که هم مادرمو راضی نگه دارم و هم به زندگیم برسم. اما الان فهمیدم تلاشهام برای راضی نگهداشتنش هیچ فایدهای نداره و فقط دارم خودم رو بیش از پیش از بین میبرم.
درست میگی زانکوی عزیز.
ولی برخی دوستیها و خیرخواهیها مصداق دوستی خالهخرسه هست.
منتهی مساله من به این سادگی نیست. این نیست که من نگفته باشم. گفتم. از 13 سال پیش گفتم. منتهی اصلا تحویل نگرفت. در تمام این سالها برادر کوچکترم رو داماد کردن، باغ خریدن، ماشین عوض کردن، وسایل خونه عوض کردن، مسافرت رفتن و همه کار کردن، اما یه بار به من نگفتن خرت به چند؟ البته من انتظار مالی زیادی هم نداشتم (که اگر داشتم هم حق بود) و الان هم ندارم. ولی کلا احساس میکنم یه چیزی تو ناخودآگاهش هست که نمیخواد من ازدواج کنم که البته در جواب رضا و دوستان دیگه بهش اشاره کردم.
وقتی تمام فامیل مدام میگن چرا سهند داماد نشده چرا نشده؟ و اونها میشنون و به روی خودشون نمییارن به نظر تو گفتن من بعد از این 13 سال فایدهای داره؟ آخرین حرفش هم در روز مادر این بود که هیچ کاری برات نمیکنم. آب پاکی رو کامل ریخت روی دستم.
در مورد داییهام هم زیاد خوشبین نباش. مادرم به جز یکی از خواهراش با بقیه برادراش و بقیه خواهراش کلا رفتوآمد نداره. شاید بگم 10-12 ساله خونه داداشش نرفته.
سلام دوست گرامی
سال نو مبارک
اتفاقا به فکر بودم. ولی متاسفانه ایشون فقط تو تلویزون به سوالات جواب میده. و من هم نمیخوام روی ایر حرف بزنم. دنبال راهی هستم ببینم آیا میشه با پرداخت وجهی مشاوره تلفنی و غیررادیو-تلویزونی داشته باشم یا نه؟
اگر چنین امکانی باشه میشه از طریق برخی شرکتها و صرافیها در ایران وجه رو پرداخت کرد. منتهی گویا دکتر هلاکویی اینجوری مشاوره نمیدن. شما اگر اطلاعات دقیقتری داشتید ممنون میشم در اختیارم بزارید.
سلام شایسته گرامی
سال نو مبارک.
جوابهای رضا رو ارسال کردم.
منتهی اینها رو هم اینجا اضافه کنم:
مادر من چند تا خصوصیت داره:
1- خودخواهه: در همه موارد حق به جانب و خودمحوره به همین دلیل همیشه از همه طلبکاره. در پی این اخلاقش یه سری اخلاقیات دیگه هم مییاد مثه خودبینی، خودمحوری و خودبرتربینی.
۲- همیشه معتقده از اول همه چیز رو میدونسته و درست حدس زده بوده.
۳- منفینگر و بسیار محافظهکاره.
۴- بسیار بسیار غیرمنقطیه. منظورم از منطق در اینجا تعریف دقیق و علمی منطق هست (مَنطِق دانش شناسایی و ارائهٔ روش درست اندیشیدن (تعریف کردن و استدلال کردن) است.) همیشه روش استدلالش اینه که اول نتیجه مدنظر رو اخذ میکنه و بعد دلایلی برای اثبات نظرش پیدا میکنه. اگر دلیل درست پیدا نکنه دلایل واهی و عجیبی مییاره که اصلا هیچ ربطی به هم ندارن. مثلا اگر این ایده که فلانی سیگار میکشه بره توی سرش، از مسواک زدن اون شخص این نتیجه رو میگیره که بدون شک طرف سیگاریه وگرنه چرا مسواک میزنه. گاه از یک گزاره واحد دو نتیجه مختلف می گیره. مثلا تو دوره نامزدی به من میگفت: «این دختره خونهدار و کدبانو نیست و به درد نمیخوره. چون اگر خونه دار بود باید مییومد خونت و کارای خونت رو انجام میداد و برات غذا درست میکرد و ظرفاتو میشست و خونه رو گردگیری میکرد و از این حرفا. این برای تو زن نمیشه چون اهل این کارا نیست. و در نتیجه به دردت نمیخوره» وقتی گفتم اومده و کلی کار برام کرده و غذا درست کرده و ... شروع کرد به زدن حرفهای زشت در مورد اینکه این دختره خرابه وگرنه دختر خانوادهدار تا زمانیکه عقد رسمی نشده پا خونه پسر نمیزاره. یعنی همون لحظه استدلالش تغییر کرد و چیزی که ثابت بودن به دردخور نبودن دختره بود.
سرتون رو درد نیارم.
۵- حاضر به پذیرش اشتباه نیست. اگر بهش بگی اشتباه کردی به شدت موضع میگیره و اگر اثبات کنی اشتباه کرده دعوا و سروصدا راه میندازه. به همین دلیل قابل مذاکره و حرف زدن نیست.
به این دلایلی که در بالا عرض کردم من از اصلاح مادرم اون هم در 65 سالگی ناامیدم. اگر درست بشو بود تا الان شده بود.
منتهی در مورد رفتارش تا قبل از ۲۳ سالگی با من معمولی بود. منتهی من فکر می کنم من انتظاراتی رو که از من داشت برآورده نکردم. برخلاف اینکه در کودکی همونطور که قبلا گفتم بسیار وابسته به مادر بودم (از نظر تغذیه و مریض شدنهای زیاد) اما در بزرگسالی روحیه استقلالطلب بسیاری داشتم.
فکر میکنم مادرم انتظار وابستگی و حرفشنوی بیشتری از من داشت که من برآورده نکردم.
من از بچگی مظلوم و ساکت بودم و از وقتی یادمه همیشه یه کتاب دستم بود و کتاب میخوندم. به همین دلیل فکر میکنم مادرم این انتظار وابستگی و حرفشنوی زیادی از من داشت. در حالیکه خواهر و به خصوص برادرم از همون بچگی اذیت کن بودن و یه جورایی واقعیت اونها رو پذیرفته بود. اما من بعد از بزرگ شدنم فرق کردم و خیلی بیشتر از خواهر برادرم در اخذ تصمیمات و مسیر زندگی و زن گرفتن و تحصیل و بقیه چیزها مستقل تصمیم گرفتم. و اون انتظارات بچگی و این شیوه رفتار بزرگسالی شاید زد تو ذوقش. نمیدونم. حدس میزنم.
رابطه پدر مادرم هم خوبه. اتفاقا پدرم هم خیلی حمایتگره و مشکل همینجاست. شاید اگر پدرم یه کم جلوی مادرم در مییومد مادرم اینقدر خودرای و تمامیتخواه نمی شد.
برعکس من چون میخواستم زودتر به عشق اولم برسم کلا سرم تو کار خودم بود. هر ترم تو دانشگاه 24 واحد برمیداشتم و با معدل 18-19 ترم رو تموم میکردم تا زودتر درسم تموم شه. هم زمان با دانشگاه من یه سری مشکلات مالی برای پدرم تو بازار پیش اومد. مادرم چسبیده بود که دانشگاه رو ول کن و بیا برو یه جا سر کار. ولی من حاضر نشدم درسم رو رها کنم و البته پدرم هم اصلا اجازه اینکارو نداد و میگفت تو هر جور شده درست رو بخون. مشکلات مالی هم بعدا حل شد ولی اون قضیه رو هم همیشه میزنه تو سر من که تو هیچ کمکی تو اون زمان به خانواده نکردی.
منم قبول دارم کمکی نکردم اما واقعا باری هم روی دوششون نبودم. با هیچی و جیب خالی تو شرایط خیلی بدی درسم رو خوندم که برخی چیزهاش رو دوست ندارم حتی به خاطر بیارم و بگم. برای اینکه خرجم رو کم کنم با همه دوستام قطع رابطه کردم که خرج گردش و تفریح و لباس و غذا ندم. حتی کتاب نمیخریدم و از این و اون قرض میگرفتم. ولی چون میخواستم به دختر مورد نظرم هر جور هست برسم درسم رو ادامه دادم. بعد از اینکه اون قضیه با عدم همکاری مادرم به هم خورد دیگه کلا اومدم تهران و خونه نبودم و طبیعتا هیچوقت کنارش نبودم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)