به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 68

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 دی 96 [ 18:05]
    تاریخ عضویت
    1395-3-27
    نوشته ها
    29
    امتیاز
    1,905
    سطح
    26
    Points: 1,905, Level: 26
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdrive1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    45

    تشکرشده 64 در 25 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مجدد خدمت دوستانی که لطف کردن نظر دادن،چه اونایی که موافق نظرات من بودن ، چه اونایی که منو نقد کردن ....
    طبق نظر اکثر دوستان که فرموده بودن من باید به حرفای ایشون گوش بدم ، دقیقا همین کارو کردم و حرف های ایشان رو گوش دادم
    به چند دلیل : یکی اینکه باید به هر انسانی یک فرصت دوباره بدی ، ولو اینکه در 99 درصد موارد نتیجه این میشه (آزموده را آزمودن خطاست)
    دوم اینکه حداقل بازم پیش وجدان خودم راضی باشم که کسی که ازم فرصت خواست رو بدون دادن فرصت از خودم رانده نباشم
    سوم اینکه در آینده وقتی زندکی مشترکی رو با کسی شروع میکنم دیگه حسرت نخورم و بگم اگه زن سابقم حالا پیشم بود حالا خوشبخت بودم یا بیشتر خوشبخت میشدم
    و دلایل دیگه ای که زیاد وارد جزییات نمیشم
    قبلش یک توضیح مختصر در مورد برداشت های اطرافیان و خودم در رابطه با شخصیت ایشون بدم : من و تمام کسانی که با ایشون در ارتباط بودن و باهاش حرف میزدن به این نتیجه رسیده بودن که این دختر خانوم یه جورایی مریض عقلی یا روانی هستن ،، دلیلش هم کارای عجیب و غریبی بود که میکردن ،نمونه ش همیشه اینجوری بوده که تا بی محل میشد دوس داشت برگرده و همین که من حاضر میشدم که رابطه رو درست کنیم اون شروع میکرد به نه گفتن ، یه جورایی معتاد این هستن که بهش التماس کنی ، و متاسفانه اگه ماه ها التماسش کنی اصلا رو تصمیم و حرفش کوتاه نمیاد ولی کافیه یه مدت بی محل بشه اون وقت خودش بر میگرده و همین که برمیگرده و بفهمه عشقی وجود داره بازم روز از نو روزی از نو .....
    من موقعی که در دانشگاه با ایشان دوست بودم دقیقا تا حدودی به این اختلال شخصیت پی برده بودم : مثلا یک روز به من گفتن تو از خودت خونه داری ؟ و من گفتم بله ، گفت کجاست خونه ت ؟ گفتم در فلان جا ،، ایشون بعد از مدتی که عشق منو نسبت به خودش می دید شروع کرد به سرد شدن ، یک روز بهم گفت واقعا من نمیتونم اونجایی که خونه داری زندگی کنم ، یا باید برام در با کلاس ترین نقطه ی این شهر خونه بگیری یا اینکه رابطه مون تموم بشه بهتره ...و من در کمال ناباوری ایشان گفتم باشه تموم میکنیم ...یک ماه بعدش زنگ زد با گریه و التماس که منو ببخش و اشتباه کردم و تو خودت مهمی نه خونه و اینا ....اینقدر گریه و زاری کردن که منو ببخش که بخشیدمش البته چون دوسش داشتم، و رابطه رو که بهش فکر میکردم سرشار بود از این نوع برخورد ها ،من واقعا نمیدونم در روان شناسی این نوع برخورد ها دقیقا در چه نوع اختلال و مریضی قرار میگیرن و یا شاید ایشون سالمن و من مریضم که این جور برخوردا رو مریضی میبینم ..به هر حال اگه کسی می دونه بهم بگه که حداقل اختلال رو بشناسیم ....بعد چیز دیگه ای هم که اون ازش سو استفاده میکنه عیرتی بودن بیش از حد من هست ، طوری که هر وقت بی محل میشد و میدونست دیگه نقشه هاش اثری ندارن ، بهم زنگ میزد و میگفت مزاحم دارم ، یا تلگراممو هک کردن ، یا ...... طوری که من آتیشی میشدم و ازش حمایت میکردم به شدت ...
    اما خلاصه ی مکالمه ی دیروز : ایشون بعد از سلام و احوال پرسی و اینا چون شک داشت که من هنوز دوسش دارم ، اول گفت صبر کن بببینم تلگرامم هک نشده ؟ بعد اومد گفت هک کردن ..منم گفتم فدای سرت ..چهار تا عکس که بیشتر نداری بذار هک کنن ..تو که خودت کل عکساتو میذاری رو پروفایلت ..چه اون هک کنه چه خودت بذاری مثله همن ....من میدونستم اون بازم برگشته که بازی رو شروع کنه ...ولی دید واکنشی نشون ندادم ...بعد از رومانتیک شدن و گفتن هنوز دوستت دارم ها ،و البته من منتظر بودم حداقل ازم معذرت بخواد به خاطر کارای گذشته ولی نکرد ..من در آنی تصمیم گرفتم همه ی گذشته ها رو چه خوب چه بد فراموش کنم و یه کلمه هم نگم تا حال رو به گذشته وصل نکنم ، و من هم بهش ابراز علاقه کردم گفتم منم مثله همیشه دوستت دارم ، تا اینو شنید یهویی اخلاقش عوض شد ..گفت ما که نمیتونیم بهم برسیم بازم ...گفتم پس چرا زنگ زدی ؟ گفت گناه که نکردم زنگ زدم حال همسر سابقمم رو بپرسم ...گفتم فکر نکنم موضوع فقط این باشه ، و اون در جواب گفت ببین به خدا من نامزد کردم سه هفته ست ..و دارم شوهر میکنم و فقط خواستم یه خبر بگیرم ازت ...گفتم چند روزه داری اصرار میکنی که باهات بحرفم که اینا رو بگی ؟ گفت خب ما که دیگه نمیتونستیم ازدواج کنیم و تا آخر عمر نمیشد که مجرد بمونم ، و..... گفتم پس حداقل به نامزدت خیانت نمیکردی که به شوهر سابقت پیام بدی ، اون گفت خب اگه دوس نداری من دیگه پیام نمیدم ،، اصلا بهتره دیگه پیام ندیم بهم دیگه و ناز کردناش شروع شد ،،، و من در آنی فهمیدم آزموده را آزمودن خطاست .....
    مکالمه تمام شد ،، من خط و تمام آدرس های اینترنتی رو عوض کردم تا برای همیشه این بازی تموم بشه ......و خداوند را شکر میگویم که همچین آدمی رو از زندگیم کشیده بیرون و منو به آرامش رسونده،،،
    نکته ای که برای من حایز اهمیت بود این بود که آدما عوض نمیشن ، اگه هم عوض بشن یک در هزار هستن ، از زوجینی که واژه ی تلخ طلاق رو تجربه کردن ، ملتمسانه خواهش دارم هرگز یک قدم هم به عقب بر نگردن، چون آدما اوصلا همیشه با رفتار ها و معیار هایی که بزرگ شدن و خو گرفتن ،خواهند موند و تغییر نمیکنن ،
    نمیدونم کار خوبی کردم که جوابشو دادم یا نه ..ولی در هر صورت اینم درس و عبرتی شد برای اولا من ، دوما برای کسایی که مثل منن
    نمیدونم چرا یه سری مثله خانوم من دوس دارن با روح و روان دیگران بازی کنن ؟ دیگران رو حرص بدن ؟ واقعا این اختلال از کجا نشات میگیره ؟ و از این کارا چه لذتی براشون حاصل میشه ؟
    واقعا بعضیا واژه ی انسانیت و انسان بودن رو فراموش کردن و به فکر به زیر سلطه در آوردن دیگران هستن ولو به هر قیمتی ...
    از همه ی دوستان ممنونم که در این تایپیک نظر دادن و برام وقت گذاشتن ،، و در جواب اونایی که بهم گفتن کار اشتباهی کردی که حمایت خانواده تو پس زدی یا با یک دندگی و لج بازی این زندگی رو به انتها کشوندی هم لازمه توضیحاتی عرض کنم
    اولا هیچکسی در این دنیا نیست که حمایت رو دوست نداشته باشه و چه حمایتی بهتر از والدین و خانواده ؟ ولی مشکل اساسی یه جا دیگه بود : خانومی که قبل از ازدواج به من قول میده که از من مراسم عروسی نمیخواد و خانواده ش هم با نظر دخترشون موافقن ، یا در صورت گرفتن مراسم عروسی خودشون هزینه شو میدن ..و من بر اساس اعتماد بر این حرفا میرم جلو (چون صراحتا هم گفته بودم اگه شرایطم رو قبول نداریو نمیتونی باهاش کنار بیای من نمیتونم بیام خواستگاریت و نمیگم که از هم جدا بشیم ولی فرصت میخوام تا آماده بشم) و عقدش میکنم وقتی میبینم میزنه زیر حرفش و میگه من مراسم رو به هر قیمتی باشه میخوام ، و در یک جمله یا مراسم برام میگیری یا طلاق میخوام ...چرا من باید بگم پدر کمکم کن که مراسم برگزار کنم؟ گیرم که این کارم کردم ..چه تضمینی بود فردا تو زندگی بهانه های بزرگ تری نگیره و بگه یا طلاق یا فلان خواسته مو باید انجام بدی ...من در کل اعتقاد دارم وقتی عهد و پیمانی با کسی می بندی باید و باید و باید عمل کنی به اون مفاد ...ولو اینکه پشیمان بشی و یا بفهمی به ضررته و آیه ی های خدای رحمان در این مورد گویای اهمیت این موضوعه ..مثلا
    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُود.(سوره مائده1)ای کسانی که ایمان آورده اید به عهد خود وفا کنید........ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا.(سوره بقره177)نیکوکاران کسانی هستند که به عهد خود هنگامی که عهد بستند وفا میکنند.......أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً.(سوره اسراء34)به پیمان خود وفا کنید زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد.
    در کل کسانی که وفا نمیکنند به قول و قراراشون ..کسانی که همیشه در رابطه با انسان ها به فکر منافع خودشون هستن هیچ ارزشی برای ادامه دادن باهاشون نیست ، و البته این از دید من هست ،، و مرد آخر اینکه شاید برخیا بگن خب مرد حسابی یه مراسم رو میگرفتی تموم میشد دیگه این زندگی رو چرا پاشیدی ...باید عرض کنم بد قولی ها فقط مربوط به مراسم نبود ایشون زیر تمام قولا اعم از ریز و درشت زدن ...و شایان ذکر هم هست که که وقتی روزای آخر به مشاوره مراجعه کردیم ...مشاوره دلایل طلاق رو به شدت مضحک خواند و از خانومم خواست منصرف بشه ..ولی ایشون فقط گفتن من به اصرار این آقا اومدم مشاوره و من طلاقم خواهم گرفت...و باز هم نکته ی جالب توجه اینکه من برای حفظ زندگیم حاضر شدم براش مراسم بگیرم و مقدماتشو داشتم آماده میکردم که ایشون میگفتن چه خوب میشد محل زندگیتم تغییر میدادی...من فهمیده بودم این زندگی ادامه دادنش بی معناست و هر روز باید منتظر بهانه های جدید باشم ...و هر وقت هم تمام خواسته هاشو انجام میدادم بهم میگفت ازن خیلی می ترسم ..چون تو به تمام خواسته های من داری تن میدی و حتما برای یه انتقام سخت تو زندگیه مشترک داری آماده میشی و میخوای با هر سیاستی شده منو بکشونی زیر یه سقف مشترک ....واقعا از خودم بیزار شده بودم اون مدت ..واقعا به مرز نابودی رسیده بودم ..من از سر دوس داشتن ..از ترس آبروم میخواستم هر طوری شده این زندگی مشترک شروع بشه ..ولی ایشون اینجوری برداشت میکردن ..به هر حال از لحاظ وجدانی آسوده ام ...حالا هم که برگشته فقط برای عذاب دادن من برگشته بود ...یا به خاطر ترس از فراموش شدن در قلب کسی که برای به دست آوردنش از جونش مایه گذاشت ....
    به هر حال من دیروز تمامی این چیزا رو گفتم ولی دریغ از یه زره احساس و یه زره پشیمانی ....حتی میگفت من اصلا دلتنگت نشدم که بهت زنگ زدم فقط زنگ زده بودم یه خبری ازت بگیرم ...
    به هر حال همه چیز تموم شد و خوشبختانه دل من ارامششو از دست نداد ...خدا رو هزار مرتبه شکر .. و ممنون از تمام دوستان خوبم ..
    ویرایش توسط behnam2020gh : جمعه 25 فروردین 96 در ساعت 09:46

  2. 5 کاربر از پست مفید behnam2020gh تشکرکرده اند .

    Ramin231 (جمعه 25 فروردین 96), کایا (جمعه 25 فروردین 96), بارن (شنبه 26 فروردین 96), زن ایرانی (شنبه 26 فروردین 96), ستاره زیبا (جمعه 25 فروردین 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.