با سلام
اول از همه خانم یارمهربان من دیروز حالم خوب نبود و زود از کوره دررفتم و با ادبیاتی خوبی با شما صحبت نکردم، واقعا عذر میخام
من تو یکی از رشته های مهندسی تو شهر تهران درس خوندم ولی بعد 4 ترم باوجود پاس کردن حدود 80 واحد ترک تحصیل کردم! ولی به علت تسلطم به زبان انگلیسی و کمک آشناهام تو همون رشته به صورت تجربی کار کردم و الان با بعضی نخبه های این رشته همکارم، درضمن من تو یکی از رشته های علوم انسانی به قدری تبحر و علاقه دارم که زمان رو حس نمی کنم وقتی توش فعالیت دارم. رشته دانشگاهیم تو دنیا خیلی تو این رشته داره جولان میده همین موضوع هم باعث شده به شغل اصلیم هم علاقه مندتر بشم من عصرها تو رشته ای که عاشقشم تدریس دارم بدون اینکه مدرکی داشته باشم یا حتی تو این زمینه کلاس رفته باشم، همش رو خودم یاد گرفتم. و صادقانه میگم که یکی از بهترین هام
ببینید خانم یارمهربان من بحث مذهبی با شما ندارم، چون حوزه این بحث خیلی وسیع من فقط می تونم بگم که من با چشمان خودم می بینم، با گوش های خودم می شنوم و با وجود خودم حس می کنم و مشاهداتم رو حذف یا سانسور نمی کنم تا عقایدم رو حفظ کنم!
شاید یکی از وجه اشتراک های ما این باشه که هردوی ما کاری که به روح و جسم ما آسیب بزنه رو غیراخلاقی بدونیم
اون خانم هم یه آدم یکتا پرست و عقایدش متفاوت، به کارما و تناسخ و... اعتقاد داره و تا زمانی که با عقایدش آزادی و حقوق انسانی من پایمال نکنه من با عقایدش کاری ندارم
خانم یه دوست عزیز
من می تونم بگم که به اکثریت ترس ها غلبه کردم و اگه احیانا ترسی غیرمنطقی هم مونده باشه شهامتم خیلی بیشتر از ترس از ناشناخته بودنشون، من اگه به پوچی هم برسم مطمعن باشید به دلش وارد میشم و راهم رو پیدا می کنم
ببینید من استایل زندگی کردنم هیجان انگیز و ماجراجویانست! به قول دوستام زندگی ما(دوستانم) هر روز کپی پیست روزهای دیگست مال تو پرینت رنگی هر روزش! استایل زندگی من تو تمام جوانب مشابه هم، مثلا من از طریق خیابون ها آدرس رو پیدا نمی کنم بلکه کافی مبدا و مقصد رو مثلا تو گوگل مپ بببنم بعد یه مسیر فضایی تو ذهنم ترسیم می کنم و حرکت می کنم، تو ترافیک همیشه از کوچه ها رد میشم حتی اگه نشناسم، سعی می کنم از جایی دوبار رد نشم خیلی از اوقات گم میشم و حتی چند بار به کوچه پهن بن بست خوردم! ولی دنده عقب گرفتم و برگشتم! ولی زندگی پیچیده تر، تاوان این دنده عقبش هم صرفا کلاچ و دنده جا زدن نیست، من خودم اینو می دونم، من از شکست نمی ترسم ولی چرا وقتی عقل دارم با کله به زمین شیرجه بزنم؟!!
من تمام نزدیکانم که از لحاظ رفتاری بهشون شبیهم زندگی عاطفی جالبی نداشتن و ندارن ولو هرچقدرم از لحاظ علمی یا اقتصادی قوی باشن، حتی پسرهای فامیل من که همسن من هستند همشون برای بار دوم ازدواج کردن و همسر اولشون رو طلاق دادن، مردی که من عاشق مدل ذهنی و فکر کردنشم به قدری از لحاظ عاطفی پیچیده بود که فروید رو تو روان کاویش(تو یکی از کتاب هاش) گیج کرده بود. با اون همه قدرت روحی که حتی خود فروید از کلمه "عظمت روحش" بارها تو کتابش استفاده می کنه این آدم با اون نبوغ سرشارش حدود 50 سالگیش شکست! وجودش سرتاسر غم شد و دست به یه کار عجیب تر زد! درحالی که این آدمی فردی که هر سال تو دانشگاه های برتر جهان از شخصیتش تجلیل میشه، من نمیخام این جوری بشم من خیلی از این آدم ضعیف ترم، از آینده هراسی ندارم ولی ناآگاهی و عدم التیام رنج های درونی در آینده تاوانش سنگین تر و من چرا باید با حماقت های خودم از زندگیم لذت نبرم؟!
من پذیرفتم و می پذیرم اشتباهاتم رو، من دیروز به این خانم گفتم بریم پیش مشاور ولی قبول نمی کنه، میگه ما می دونیم مشکلمون چیه؟!! من بارها بهش گفتم که به درد هم نمی خوریم ولی تو همین فروردین حضورا بهش میگم و تمام روزنه های ارتباطیمون رو قطع می کنم، من بیش از یک سال که ازش جدا شدم و اشک هام رو دارم می ریزم ولی اون نمی پذیره، می بینه که من داغون شدم می بینه که من دیگه فرد قبلی باهاش نیستم ولی ترس داره از تنهاییش، به مردها سوظن داره، خواهرش از قضیه ما خبر داره و ازم تشکر کرده بود که همراهشم ولی به نظرم هر دو می بازیم اگه قاطعانه تموم نکنیم و دنبال زندگیمون نریم
آیا راه بهتری هم هست که من انسانی تر و شاسیته تر از این خانم جدا بشم؟
تصمیم گرفتم یه کارگاه در مورد شکست عاطفی پیدا کنم و منابعی که توش مطرح رو هم دنبال کنم. شما پیشنهاد بهتری هم دارید؟
ممنونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)