سلام
متاسفانه شما اصلا عزت نفس نداری و خودتو دوست نداری و خودتو بسیار ناکافی میبینی و خودتو محتاج به دیگران میبینی و سعی میکنی همرو راضی نگه داری و همه تورو آدم خوبی ببینن تا این درد خوب بد پنداریت تسکین بدی و بدجور از تنهایی و پس زده شده و یا نپذیرفته شدن میترسی
راستیتش میشه حدس زد همون طور که خودت هم تقریبا فهمیدی تو کودکی و مراحل شکل گیری شخصیت این مشکل رخ میده و مربوط به سه سال اوله که شما میخواستی دنیا و خودتو بشناسی رفتار های غلط باعث شده شما خودتو بد بشناسی(مثلا تنبیه بی جا)که این پیغام رو میده که رفتارم بد و من بدم و ناکافی و محتاج بدونی(کمک کردن اجباری به کودک واسه کاری که از پسش برمیاد)و ترسوندن کودک از تنها گذاشته شدن احتمالا واسه وابستگی به شما که بچشی ایشون میخواسته شمارو وابسته(فلج روانی بار بیاره)تا خیالش راحت باشه تا همیشه پیشش بمونی چون اونم مثل شما ترس از تنهایی داره و متاسفانه شما هم همونی
اون چیزی که شما در اصل نیاز داری یک بار بررسی کودکی خودت(با کمک روان شناس باشه بهتره)و بررسی و یادآوری وقایعی که بهت احساس ناخوشی میداده و یا ترس هات از پس زده شدن توسط مادر و یا نگرفتن تایید ازش و اینبار با دید صحیح برداشتتو ازشون عوض کنی حتی اگه میشه برو راجبشون پیش مادرت گله کن و اگه روت نمیشه برو پیش یک نمادی و یا مثل قبری چیزی و فکر کن مادرته و بهش گله کن و بهش بگو دیگه نمیخوای اونطوری باشی میدونم به نظر بی معنی میاد ولی توسط روان شناس ها کاملا تایید شده و من خودم شخصا با حرف زدن و بحث کردن با پدر فرضیم به خیلی از ترس های بی معنی که اون به من داده بود غلبه کردم
چیزی که احتیاج داشتی عشق بدون قید و شرط بوده که الان باید برطرفش کنی و اون عشقی که میخواستی و نداشتی رو به خودت هدیه بدی و راهی پیدا کنی که خودتو با همین صفات مثبت و منفی بپذیری تا این اتفاق نیفته و شما خودتو کافی و توانمند نبینی هیچی تغییر نمیکنه و این اولین چیزیه که لازمش داری
بعدش که خودتو به عنوان یک شخص توانا دوباره شناختی و دوباره متولد شدی باید یاد بگیری روی توانایی هات تکیه کنی و واسه خودت انتخاب هاتو انجام بدی و اگه اشتباه کردی ازش درس بگیری و مسئولیتشو بپذیری انقدر تجربه کنی و خراب کنی تا بلاخره همه چیزای مورد نیاز و مهارت های زندگیتو یاد بگیری اگه واست سخته از کوچکترین و ساده ترین کارها شروع کن مثلا همیشه اتاق و لباس هاتو خودت مرتب کن ظرف هاتو خودت بشور و یا خیلی اوقات اصلا برای خودت غذایی رو دوست داری درست کن و به خودت رسیدگی کن و با خوش حالی با اون غذا از خودت پذیرایی کن و یا مثلا اگه قراره جایی بری خرید حتما سعی کن تنها بری دوست های تازه پیدا کن و با دوست هایی که پیششون راحت نیستی و فقط واسه اینکه اونا تورو میخواستن باهاشون رفیقی اگه پیششون راحت نیستی اصلا خودتو مجبور نکن اونطوری وقت بگذرونی که نمیخوای
و از همه مهمتر احترام به خودت و احساسات هست اینو بدون که حذف اونا و یا نادیده گرفتنشون دقیقا بی احترامی به خود محسوب میشه یاد بگیر همه حس هاتو صادقانه بگی اگه چیزی رو دوست داری بگو دوست داری و اگه نه هم ابرازش کن اگه داری با کسی وقت میگذرونی بهت خوش میگذره بهش بگو که چقدر از بودن باهاش لذت میبری(نترس پر رو نمیشه) اگه خودتو تو آینه دیدی و از قیافت و یا لباست لذت بردی به خودت بگو که چقدر حس خوبی راجب خودت و این لباس زیبایی که خریدی داری به نظر بی معنی میاد ولی کم کم از همین چیزای کوچیک شروع کن و یاد بگیر کم کم بیشتر و بهتر زیباتر حس هاتو بگی و اونارو بروز بدی
کارهایی که احتیاج داری به همین چیزای ساده و این مطالبی که به عنوان مثال گفتم نیست و هرگز به همینا راضی نشو هنوز خیلی راه واسه ادامه داری البته بهترین راه واسه فهمیدنش نیاز ها و کمبود و منبع و ریشه اونا خودشناسی هست شما خودت و شخصیتتو که شناختی تازه میفهمی که مشکل از کدوم طرفه و تا اونارو ریشه یابی یا حل نکردی کوتاه نیا چون ناراحتی و انتظاراتت کاملا مشروع و صحیح و حق مسلم تو هست
امیدوارم دانش خودتو از روان شناسی و خودشناسی و پیدا کردن تفکرات صحیح و یکپارچه و نه تفکرات پر تناقضی که تو اکثر فرهنگ های موجود کشور موجوده و راه شیوه زندگی صحیح رو پیدا کنی
گفتنی ها زیاده ولی چیزایی از مطالعات و تجربه های خودم برای ترمیم روانم استفاده کردم و میشد بگم رو گفتم








علاقه مندی ها (Bookmarks)