به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 21 آبان 97 [ 18:56]
    تاریخ عضویت
    1395-7-29
    نوشته ها
    594
    امتیاز
    9,965
    سطح
    66
    Points: 9,965, Level: 66
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    646

    تشکرشده 951 در 409 پست

    Rep Power
    117
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط غبار غم نمایش پست ها
    بی نهایت ازتون ممنونم....خانواد و فامیل گفتن بعدا بیا دیگه من بعدا رفتم ولی تقریبا مثه بالا شد مراسم

    بی نهایت ازتون ممنونم......زبونم و موش خورد متاسفانه!

    بی نهایت ازتون ممنونم....راستش مشکلاتم کم نیس، یعنی دروغه اگه بگم الکی بزرگش کردم، واقعا مشکلات زیادی دارم، الانم که مهمونا رفتن سنگ روی یخ شدم ولی چاره ای ندارم، دارم یه جورایی مقاومت می کنم، این حس سرپا موندنمو دوس دارم، نمی خوام بگم زمین خوردم وای تموم شد دیگه! دوس دارم پا شم، شاید کسی باور نکنه، چهارسال داشنگاه بودم یه هم خونه ای یه بار اشک منو ندید ولی اینجا تو خونمون روزی نیس که من شبا بدون گریه بخوابم، ولی می گم، اشکالی نداره، دوباره شروع کن، دوباره امتحان کن..... بعدشم اینکه آقای سیا من به خدا فک نمی کنم که شوهر غول چراغ جادوئه، فقط به خاطر یه سری تجربیات تلخ زندگی که از بچگی باهام بوده، راجع به آینده م نگرانم. یه جورایی گنگه واسم...
    ممنون از آرزوی قشنگتون

    * شما همیشه
    اعتماد به نفس تون کمه؟
    یا
    ازدواج براتون موضوع حساسی شده و بهش واکنش نشون میدید. در بعضی شرایط افراد نسبت به موضوعی که براشون اهمیت بسیار زیادی پیدا میکنه دچار حساسیت شدید میشوند و نمی تونند اعمال شون رو کنترل کنند. مانند کسی که از شدت عجله طوری دستش می لرزه که نمی تونه درب ماشین رو باز کنه و حتی امکان داره کلید از دستش بیفته.
    یا
    کلا دچار اضطراب، استرس و افسرده گی هستید؟ با توجه به اینکه میگید هر شب گریه می کنید.


    * چرا سنگ رو یخ شدید؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید Ye_Doost تشکرکرده است .

    غبار غم (شنبه 23 اردیبهشت 96)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 30 مهر 96 [ 08:00]
    تاریخ عضویت
    1395-12-27
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    3,263
    سطح
    35
    Points: 3,263, Level: 35
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class3 months registered
    تشکرها
    365

    تشکرشده 236 در 117 پست

    Rep Power
    37
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ye_Doost نمایش پست ها
    * شما همیشه
    اعتماد به نفس تون کمه؟
    یا
    ازدواج براتون موضوع حساسی شده و بهش واکنش نشون میدید. در بعضی شرایط افراد نسبت به موضوعی که براشون اهمیت بسیار زیادی پیدا میکنه دچار حساسیت شدید میشوند و نمی تونند اعمال شون رو کنترل کنند. مانند کسی که از شدت عجله طوری دستش می لرزه که نمی تونه درب ماشین رو باز کنه و حتی امکان داره کلید از دستش بیفته.
    یا
    کلا دچار اضطراب، استرس و افسرده گی هستید؟ با توجه به اینکه میگید هر شب گریه می کنید.


    * چرا سنگ رو یخ شدید؟
    سلام. ممنونم ازتون.....اعتماد به نفسم کم نیس، اصلا اعتماد به نفس ندارم، ازدواج برام موضوع حساسی نیس، دقیقا نمیدونم چه حرفی تو تاپیکم زدم که این برداشت ازش شده یه دوست عزیز، ولی برام اهمیت داره، یه سالی میشه که بهش فک می کنم و علی الخصوص که خواستگار میاد مهم تر میشه.

    استرس شدید دارم، افسردگیم که فک کنم سه ساله دچارشم.

    خب اولا به خاطر خونمون سنگ روی یخ شدم، قبلا گفتم چه وضعی داره، فامیلامون که برا این مراسم اومده بودن تا پیش ما باشن اعصابشون خورد شده بود و با عصبانیت همش می گفتن اینجا چرا اینجوریه، سقف چرا ریخته، رنگ این دیوار چرا اینجوری شده، چرا اینجا موکته و غیره، ما هم باید همش توضیح میدادیم که مثلا اشکالی نداره، این خیلی وقته اینجوریه، فرش اینجارو انداختیم اونجا برا همین اینجا خالیه و ....(یکی از فامیلای پدرم که مرد خیلی خوب و مومنیه دیگه به جا ما هم عرق ریخت کلا، داشت دیوونه میشد، همش به بابام می گفت چرا این خونه رو این شکلی کردی؟!)، دوما دخترا اکثرا به خاطر اعتبار پدرشون براشون خواستگار میاد (تو فامیل ما اینجوریه)، منم باید قامت خمیده بابامو ببینم و افسوس بخورم، اینکه خیلی وضعیت بدنیش تحلیل رفته و به عبارتی معلومه چیکاره س.

    حالا مهمترین نکته مراسم من چی بود؟...:

    اولا من وقتی وارد جمع مراسم شدم وقتی نشستم، موضوع بحث مهمونامون دخترای فامیلایی که تو خونمون بودن شد! اینکه چقد اجتماعین، دکتر و جراح و دندون پزشک، وکیل و صاحب امتیاز بیمه، کارمند بانک و استاد دانشگاه، زن فلان وکیل و همسر فلان پزشک، و به عبارتی همگی مدیر و مدبر، کدبانو و زن زندگی، روابط اجتماعی بالا، آشپز فوق حرفه ای و با سلیقه! یعنی فقط به خوشگلی اشاره ای نکردن، اونم کیه به خوشگلی نگا کنه!! که اگه اونم امکانش بود می گفتن!!! من اینجا یکم منقلب شدم راستش، یاد این افتادم که اینا دنبال کی هستن و من کیم؟!خلاصه من و اون آقا که رفتیم یه جای دیگه نشستیم حرف بزنیم اولا من خیلی استرس داشتم، برا اولین بار با یه آقا راجع به ازدواج حرف می زدم، دوما من اصلا دوس نداشتم کس دیگه ای باشم (اصلا نمیتونم ادا و اینا در بیارم)، اینطوریم شد اما بخش فاجعه آمیز اونجاش بود که من نتونستم خودم باشم!!من نتونستم ویژگی های مثبت خودمو بگم (اصلا فک می کردم اگه بگم خود تعریفی میشه!)اون آقا دید من حرف نمیزنم خودش شروع کرد همه چی گفت، منم تو دلم تایید می کردم که منم اینطوری می خوام یا درسته حرفتون اما شما بگو اگه یه جمله کامل و منطقی از دهن من خارج شد که نشد! خودشو کامل معرفی کرد، چیکاره س و اینا، کلی حرف زد و از خودش و خانواده ش گفت وقتی بهم گفت شما هم خودتو معرفی کن من هنگ کردم، چیزی نداشتم که بگم، سن و تحصیلات !!! (یه چیزی تو مایه های این شد که نتیجه من و ایشون یک به صد به نفع اون آقا به پایان رسید!!!) اونم که رشته منو فهمید، دقیقا فقط و فقط به دوتا از بدترین ویژگی های رشته تحصیلی من اشاره کرد!!! (ویژگی خیلی بدی نیستنا اما خب دیگه). منم اصلا نتونستم بهش بگم که من برا ارشد یکی دیگه از شاخه های اون رشته مو می خوام ادامه بدم که اصلا دارای اون ویژگی ها نیس. احساس چیپ بودن شدید کردم! و باز یه بخش بد ماجرا این بود که من اون دو سه تا جمله ای هم که گفتم اون آقاهه همش ربطش داد به مادیات، نمیدونم از حرفای من چجوری مسیر یابی می کرد میرفت سمت مسائل مالی!
    عمق فاجعه زمانی بود که من برای اولین بار بعد از چندین و چند سال احساس خوبی نسبت به یه نفر پیدا کردم، دقیقا چیزایی که می خواست منم راجع بهشون مطمعن بودم،حتی قیافه هامون کپی هم بود! رنگ لباسی که پوشیده بودیم عین هم بود! اما متوجه شدم که برخلاف نظر اجباری اعضای خانواده م، و دقیقا طبق اون چیزی که خودم راجع بهش مطمعن بودم من آمادگی ازدواج رو ندارم، مثل اینه که یه لباسی رو از ته دلت بخوای و بپسندیش، بهش نیاز داشته باشی اما پول خریدشو نداشته باشی.
    خلاصه دیروز خودمو سپردم دست خدا، گفتم راضیم به رضای تو،هرچی صلاح میدونی همونو سر رام بذار. شبم کلی خسته و کوفته بودم زودی خوابیدم، صبح زود بیدار شدم انگاری اصلا دیروز یادم رفته بود، یه لحظه که همه چی یادم افتاد باز سردرد و حالت تهوع گرفتم، بدون خوردن صبحونه لباسامو پوشیدم رفتم پارک، تو مسیر هم همش به این فک می کردم که اگه اون آقا اتفاقی منو با این لباسای کهنه ببینه اصلا نمیشناسه!.......بعضی وقتا فک می کنم واقعا برا خدا آدم بامزه ای هستم که منو تو این شرایط نگهداشته، دوس داره همش بخندونمش وگرنه خیلی وقت پیشا شرایطمو بهتر می کرد!!!
    ویرایش توسط غبار غم : شنبه 23 اردیبهشت 96 در ساعت 12:06

  4. کاربر روبرو از پست مفید غبار غم تشکرکرده است .

    sia518 (شنبه 23 اردیبهشت 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: یکشنبه 10 آبان 94, 19:18
  2. پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 15 آبان 93, 00:49
  3. راهنمایی برای ازدواج ( تو مرحله آشنایی هستم)
    توسط e-lampard در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 اردیبهشت 93, 19:16
  4. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 25 تیر 92, 16:45

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:40 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.