سلام خدمت آنيسا جان فكورجان ترمه جان وستاره زيبا مريم جان و آقا مهدي
ديروز كه سركاربودم وبراتون اين پستهاروگذاشتم...بعدش رفتم توي واتس آپ عكسش گذاشتم ونوشتم كه بعضيها حتي اگه پيشمون هستن بازدلتنگشون ميشيم...بعدش رفتم خونه ديدم هنوز ازسركارنيومده...خواستم ناهاردرست بكنم ...واحتمال بدم بياد ولي مردد بودم چون خيلي وقتهاشوهرم يه سر تاشب ميموند...پس احتمال دادم امروز ازهمون روزهاباشه...چون ازپسرهمسايه پرسيدم گفت شوهرتون همين يكي دوساعت پيش رفت سركار....براي همين احتمالش دادم تاشب بمونه...رفتم يه دوش گرفتم خواستم ساندويچ بخورم كه خسته بودم وموكولش كردم براي يه نيم ساعت ديگه.....روي تخت درازكشيدم...كه يدفه صداي در اومد ....شوهرم بود...تعجب كرد...مستقيم اومد توي اتاق....من بهش نگاه نكردم ورفتم زيرپتو...رفت حمام...دل توي دلم نبود...خواستم بهش اسمس كنم كه ناهارخوردي؟ چون روم نميشد باهاش حرف بزنم....توي همين فكرهابودم....كه همون لحظه خوابم برد...غرق خواب بودم كه ديدم يكي دماغم ميكشه وميگه ناهارنميخواي؟....شوهرم بود باورم نميشد...خنديدم وگفتم بله...بلندشدم ديدم ناهار درست كرده چه ناهاري...بقدري خوشمزه بود حتي بهترازغذاي خودم....باتمام علاقه وخوشحالي ميخوردم وتعريفش ميكردم وبهش ميگفتم آخه اينوچطورپختي كه اينقدرخوشمزه شده...وخودش ميخنديد...خيلي ازش تشكر كردم بوسيدمش...غرق بوسه كردمش....ازش عذرخواهي كردم وبهش گفتم منوببخش كه اينطوربهت پرديم...بهش گفتم كجازدمت همونجاروغرق بوسه كردم
توي دلم گفتم شايد پروفايلم ديدكه اخلاقش عوض شده ولي چك كردم ديدم اون نديده....
بچه ها مرسي ازحرفهاتون..ستاره زيبا حرفهات تند نيستن...اتفاق يه تكوني به من ميدن...من منتظر اعتراض شيداهستم...دوست خوبم شيدا بعضي حرفهاش تندوجدي هستن...ولي خيلي من تكون ميدن وبيدارميشم...وهمه حرفاش دوست دارم....فكورجان ومريم جان ازخستگي كارنبود كه من اينطور پرخاشگر شدم ....خداروشكربعدازازدواجم چون يك شيفت شدم خييييييييلي كارم سبك شدم وموجب آرامشم شده...احتمال ميدم بخاطر مشكلات هورموني وخوردن قرصهاي هورموني من اينقدرعصبي شدم...عصبانيت من بي سابقه هستش...وخيلي شدت پيداكرده اين اواخر
ولي تمام سعي ام اين شده كه درلحظه عصبانيت عضق وعلاقم روفراموش نكنموصبروحوصله وتحملم روببرم بالا
.








علاقه مندی ها (Bookmarks)