اول از همفكريت ممنون دوست عزيز
اين آقا مشكلي نداره و تابحال صحبتي راجع به قد و جثه بينمون نشده. راستش چند روز پيش با همفكري هم ايشون تماس گرفتن و با مادرم صحبت كردن. در مورد خودش و اهدافش و اينكه تمام سعيش اينه كه زندگي اي بسازه كه حداقل پدرمادرا بخاطر خوشبختي بچه هاشون خوشحال باشن و يسري صحبتاي ديگه. بابت اين جدايي هم ايشون كاملا آشفته و نا اميد هستن و هربار ميگن كه نميدونم باز بتونم كسي رو مثل تو پيدا كنم كه بتونم همه جوره باهاش مچ باشم يا نه. يا ميگن ديگه تحمل شكست ندارم و ديگه هيچ انتخابي شايد نكنم و تا آخر عمر اگر كسي بخواد وارد زندگيم بشه دائما با تو مقايسه ميكنم و آرامشي كه در كنار تو داشتم با هيشكي نداشتم..
من 29 سالمه و ايشون 33... در آخر مكالمه با مادرم نتيجه اين شد كه مادرم ازش خواست مهلت بيشتري بده براي فكر كردن و پيشنهاد دادن كه مشاوره بريم و اگر نتيجه مشاوره مثبت بود و باز مادرم در شك و دودلي بود استخاره بگيرن و هر نتيجه اي شد به اون عمل شه. اين آقا قبول كرد ولي همچنان نااميده و ميگه مادرت نظرش منفي و من با اين پافشاري دارم بزور خودمو غالب ميكنم و عزت نفس خودم و شخصيتم رو ميبرم زير سوال. و موضوع ديگه اي كه هست پرسش هاي اطرافيانش مبني بر اينكه نتيجه خواستگاري چي شد كاملا كلافه ش كرده. اخه متاسفانه خانواده شون رسم هست احترام بزارن حتي براي يه صحبت ابتدايي به فاميل درجه يك خبر ميدن كه قصد انجام چه كاري دارن. دو هفته از خواستگاري گذشته ولي شرايط سختي شده هم براي اون هم من. ديگه خودمم با اين مخالفتا مردد شدم. لحظه اي ميگم ميخوام لحظه ي بعدش ميگم نكنه حق با مادرم باشه. خوبيهاش و اخلاق نيكش و نكات مثبت يادم مياد ميگم آره لحظه ي بعد نارضايتي مادر و دلايلش يادم مياد دلشوره ميگيرم و ميگم نه. ديوونه شدم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)